
دانلود رمان باران بعد از جنایت از نمیلا کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه، جنایی
تعداد صفحات : 372

خلاصه رمان : نجات پریا از اسارت، با فاجعهای جدید آغاز میشود: قتل فجیع خواهر باردارش، پرنیا. همه نگاهها متوجه “آرمان”، همسر مقتول و رقیب قدیمی پریاست. اما پریا در ژرفای وجودش باور دارد که این تراژدی، ریشه در چیزی پیچیدهتر از کینههای خانوادگی دارد. دوستش ستایش با قاطعیت از آرمان دفاع میکند: «او ممکن است چیزهای زیادی باشد، اما قاتل نیست.» در این بنبست، ظهور “آرش”، مردی با چهرهای دوگانه و گذشتهای رازآلود، هم نویدبخش است و هم خطرناک. او یاریگر پریا در جستوجوی حقیقت میشود، اما رشته اعتماد بینشان آنقدر نازک است که هر لحظه امکان گسستن دارد. هر کشف جدید، تصویر روشنی از یک مجرم ارائه نمیدهد، بلکه سایهها را طولانیتر میکند. این مسیر، پریا را به قلب رازهایی هولناک از گذشته میبرد و ثابت میکند که این قتل، تنها نوک کوه یخی از انتقام و فریب بوده است.
قسمتی از داستان رمان باران بعد از جنایت
نیا پر میخواستم همانجا آب شوم… زمین دهان باز کند و من را ببلعد. چطور باید به پریا میگفتم با آرمان ازدواج کردم؟ دستهایم را در حالت التماس جلو برده بودم و مدام عذرخواهی میکردم. پریا اشک هایم را پاک میکرد… مهربان تر از چیزی بود که هر کسی فکرش را بکند. با بغض گفت: —«مگه قتل کردی که اینقدر معذرت میخوای؟نکنه چون تو مراسمت نبودم عذر میخوای دختر؟» قلبم خرد میشد… کاش مشکل همین بود. ازدواجم… من مجبور نبودم، ولی… برای نجات پدر و مادرم مجبور شدم. چطور به پریا میگفتم پدرمان کلی بدهی بالا آورده و آرمان گفته بود: یا پریا با من ازدواج میکند یا پرنیا… و حالا که پریا گم شده بود، همهچیز ر وی دوش من افتاده بود. چطور بگویم مرد ر ویاهایش… شاید آنقدرها هم مرد رویا نبود؟ یا شاید تقصیر من بود… چطور ممکن است کسی که گفته بود عاشق پریاست. اینقدر دربارهاش اشتباه کند؟
پریا فرار کند؟ با صدای پریا از افکارم بیرون آمدم. « هر چی هم شده، فدای یه تارِمو ِی خواهر خوشگلم…» از جا بلند شدم، به دیوار تکیه دادم و آهی کشیدم. به صورت خستهی پریا خیره شدم. « کسی که دزدیده بودت ر و یادته؟ یه نفر هست پلیس بهش مشکوکه… فعلا با ضمانت آزاد شده.» عکس لیان را نشانش دادم. پریا زد زیر خنده: « این پسر؟خیاط لباس عروسم بود! مظنون؟ جوک نگو پرنیا…» کسی که منو دزدید زمین تا آسمون فرق داشت با این پسر. لحظه ای مکث کرد، بعد با جدیت ادامه داد: « باید برم پلیس. باید بگم لیان بیگناهه. احتمالا آخرین پیام هام که برای اون بود باعثش شده… اون پسر خوبیه. نباید بیگناه جرم گردنش بیفته.» پریا نیا پر بغض کرده بود. صدای کلید خورد، مامان و بابا برگشته بودند. کلید انداختند و وارد شدند. مامان وقتی مرا دید، لحظهای مکث کرد: — «پریا دخترم؟» لبخندی کمرنگ زدم و محکم مادر را در آغوش کشیدم:
— «مامان…» اشک از چشمانش سرازیر شد: — «کجا بودی دخترم؟» پدر آمد، اخمی کرد و حرفش ر وحم را نابود کرد: — «با همون پسری که فرار کردی بهم زدی برگشتی؟» پدر خودم چنین حرفی به من میزد؟ به دختر خودش؟ نه بغلش کرد، نه حتی پرسید چی شده بود. مامانم تند گفت و غرید: — «خودتو جمع کن، مرد بچه مون بعد این همه مدت اومده.» پدر با اخم به سمت اتاق رفت، در را محکم بست. قلبم شکست، انگار زیر فشار له شد. مامان گفت: — «پرنیا، امشب آرمان ر و دعوت کن.» خشکم زد: — «مامان، آرمان؟» مامانم آرام گفت: — «همسر خواهرت دیگه.» نیا روی سرم فرو ریخت و ویران شد. پس این بود دلیل اینکه پرنیا ازم عذر میخواستم ولی چرا؟ این بزرگترین ظلمی بود که خانواده ام در حقم کرده بودند. پدرم چه؟ واقعا وا نگران دخترش بود یا فقط ظاهر مردهای غیرتی را حفظ میکرد؟ شاید هم در اصل بیمار بود…
نیا پر مرا به ا تاقش برد. بغلش کردم، اما از آغوشش بیرون آمدم و گفتم: «تقصیر تو نیست، ولی ازم نخواه که ز ود بتونم کنار بیام. باید بهم زمان بدین. مغزم قفل شده، زبونم قاصر… اجازه بده برم پیش ر وانشناس. نمیخوام هیچ کدوممون آسیب ببینیم.» گوشیم را برداشتم و از خانه زدم بیرون. اول باید پیگیر پرونده لیان میشدم. چطور ممکن بود فقط به خاطر یک پیام، او را به جرم آدمربا یی بازداشت کنند؟ احتمال میدادم کسی برایش پاپوش درست کرده باشد. وقتی به اداره پلیس رسیدم، مسئول پرونده مدارک را به من نشان داد. لباس عروسم را که لکه خون داشت و گفتند: «این خون متعلق به شماست که روی این لباس پیدا شده.» چشم هایم از تعجب گرد شد. «من حتی با لیان دیدار نداشتم، این امکان ندارد.» لیان به اتهام آدمربا یی و ربودن پریا بازداشت شده بود، اما حقیقت این بود که او خیاط پریا بود و آخرین پیام هایش دقیقًا همان زمانی ارسال شده بود.







































