دانلود رمان عمارت سیاه از فرناز احمدلی کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه، معمایی
تعداد صفحات : 1650
خلاصه رمان : داستان دربارهی دو دوست، تمنا و شیدا، است که هیچکدام از گذشتهی دیگری خبر ندارند، اما با این حال، پیوندی عمیق میانشان شکل گرفته است. یک روز، تماس مرموز مردی ناشناس سکوت زندگی تمنا را میشکند. او از تمنا میخواهد که به دنبال شیدا برود، غافل از اینکه این تماس، او را به عمارتی اسرارآمیز و وهمآلود میکشاند. عمارتی که در آن مردی قدرتمند، هراسانگیز و در عین حال فریبنده زندگی میکند. رمانی سرشار از رازها، معماها و کشمکشها… روایتی از دختری جسور و نترس که در برابر مردی که هرگز سرکشی را برنمیتابد، ایستادگی میکند…
قسمتی از داستان رمان عمارت سیاه
اطرافش پر بود از اشیا و مبلمان سلطنتی از طرح و رنگ هایشان معلوم بود قدیمی و تاریخی اند اما انقدر نو و تمیز بودند که انگار تازه ساخته شده بودند. مرد در کار شده و زیبایی را باز کرد و کنار وایساد تا تمنا داخل برود. تمنا با جرعتی که دیگر همانند اول راه نبود از کنار مرد گذشت و داخل رفت مرد در را بست و از کنارش رد شد، احساس میکرد داخل کتاب تاریخ است پیش رویش راهرویی بلند پر از تابلوهای بزرگ بود، عکس افرادی خاص با لباس های سلطنتی در جای جای دیوارها به چشم می خورد تمنا ناخداگاه کمی در خودش جمع شد احساس میکرد تابلوها با آگاهی به او نگاه میکنند و زنده اند. نگاهش به یکی از تابلوها افتاد احساس خاصی نسبت به آن تابلو داشت؛ عکس زن و مردی زیبا اما غمگین ناخداگاه کمی نزدیک تر رفت
و به زن خیره شد صورت زن برایش اشنا بود اما به یاد نمی آورد او را کجا دیده زن به زیبایی اراسته شده بود؛ او لباسی پفدار قرمز رنگ به تن داشت. گردنبندی زیبا و چشم گیر مخلوطی از رنگ های قرمز و سیاه به گردن داشت و بدون هیچ حسی به دور دست ها خیره شده بود؛ انگار فقط جسمش در آنجا بود اما روحش در دور دست ها کنار شخص دیگری بود؛ مرد کنارش با عشق دست دوره کمرش حلقه کرده و به او خیره شده بود. نمیدانست چقدر محو تابلو شده بود که با صدای مرد به خودش آمد و به سمت او چرخید مرد راه بیوفت. سرش را به سمت دیوار سیاهی که انتهای راهرو بود تکان داد. تمنا متعجب به سمت دیوار رفت! این همه سیاهی را درک نمیکرد. اگر به او بود تمام دیوارهای این کاخ را قرمز و نارنجی میکرد.
باغ بزرگی که در حیاط بود را پر از گل های مریم و نرگس و میخک میکرد و درخت البالو و گیلاس میکاشت. جلوی دیوار وایساد و کلافه به آن نگاه کرد دلیل آنجا وایسادنشان را نمیفهمید. مرد جلو آمد و دستش را روی قسمتی از دیوار گذاشت صدای تیکی آمد و پشت بندش دیوار ارام کنار رفت تمنا با چشم هایی گرد شده به رو به رویش خیره شد. هضم اتفاقی که افتاده بود برایش سخت بود دلش نمیخواست اینجا باشد. از درو دیوار این عمارت راز و رمز میبارید؛ کاش میتوانست بیخیال شیدا شود برود اما نمیتوانست کسی که با او تماس گرفته بود گفت حال شیدا خوب نیست احتمالا مثل همیشه تا خرخره مست کرده و توانایی رفتن به خانه را ندارد؛ اما اینجا اصلا شبیه پارتی های حال بهم زنی که شيدا معمولا می رفت نیست
از قسمتی که قبلا دیوار بود رد شد و داخل رفت نگاهی به اطرافش کرد؛ اتاق بزرگی که به تنهایی میتوانست یک خانه باشد میزکار بزرگ سیاه رنگ سمت چپ اتاق و کتابخانه ای بزرگ کنارش قرار داشت. تخت بزرگ سلطنتی در سمت راست اتاق قرار داشت. لوستر بزرگی که با یاقوت های قرمز رنگ، طراحی شده بود. پرده های حریر مشکی که جلوی تابش نور ماه به داخل اتاق را میگرفتند. اتاق پر بود از وسایل مجلل و سلطنتی تمنا فکر کرد هرکس که صاحب این اتاق است. قطعا عاشق تجملاته درست برعکس او که عاشق سادگی رنگ ها بود. صدای تیکی آمد و کتابخانه شروع به حرکت کرد و کنار رفت. دو مرد هیکلی در حالی که جسم مچاله شده ای را در دست داشتند داخل آمدند.