دانلود رمان بانوی پاریسی ما از دانیال معین الدین کامل رایگان
ژانر رمان : اجتماعی، درام، عاشقانه
تعداد صفحات : 242
خلاصه رمان : در حومه لاهور، مزرعهای خانوادگی شاهد زندگیهایی است که به هم تنیده شدهاند: از زمیندار فئودالی که خدمتکارانش را به فرمان دارد تا روستاییانی که برای بقا به او متکی هستند. برخی از آشنایان به شهر رفته و تلاش کردهاند زندگی خود را در دنیای مدرن بسازند، در حالی که دیگران هنوز در روستا با چالشهای سنت و تغییر دست و پنجه نرم میکنند. زوال تدریجی سنتها و شوک ناشی از تغییرات اجتماعی، همه را مجبور به مواجهه با واقعیتهای جدید و آماده شدن برای آیندهای نامعلوم میکند.
قسمتی از داستان رمان بانوی پاریسی ما
خوشبختانه یا بدبختانه نواب در ابتدای جوانی با زنی دوست داشتنی که عاشقش بود ازدواج کرد. زنی با قدرت باروری میمانند و این زن با فاصله های منظم به بچه آوردن ادامه داد نه کمتر از نه ماه برای هر بچه و نه بیشتر از نه ماه اما همگی دختر بودند تا این که بالاخره نواب در انتظار پسر به این فکر افتاد که دست بردارد با مجموعه ی کاملی از دوازده دختر از نوزاد تا یازده ساله به هر حال هر کاری میکرد باز همان آش بود و همان کاسه. با این وضع اگر فرماندار پنجاب هم شده بود جهاز آنها او را به خاک سیاه مینشاند فرقی نمیکرد یک برق کار و مکانیک چقدر چابک دست باشد. امکان نداشت بتواند همه ی آنها را شوهر بدهد هیچ رباخوار عاقلی هم با هر نرخ بهره پول کافی برای خرید این همه جنس به او فرض نمیداد.
برای هر دختر سرویس خواب با میز توالت چمدان پنکه برقی وسایل و ظروف آشپزخانه، شش دست لباس برای داماد، شش دست لباس برای عروس شاید تلویزیون و چیزهایی مانند این. اگر مرد دیگری بود شاید هیچ اهمیتی به این موضوع نمیداد اما نواب الدین فرق میکرد. دخترها در حکم انگیزه و محرک او برای کار و تخصصش بودند و هر روز صبح با رضایت در آیینه به چهره ی سلحشوری نگاه میکرد که برای نبرد از خانه بیرون میرود. البته نواب میدانست که باید منابع درآمدش را افزایش دهد حقوقی که بابت مراقبت و سرکشی از چاه های آب از هارونی میگرفت حتا برای نیازهای اولیه هم کافی نبود پس آسیاب کوچک تک اتاق های راه انداخت که با موتور برقی درب و داغانی کار میکرد بماند که به دست خود او درب و داغان شده بود.
دستی هم در پرورش ماهی داشت در استخر کوچکی سر مرز یکی از زمین های اربابش رادیوهای اسقاطی را هم می خرید و تعمیر میکرد و دوباره میفروخت حتا وقتی از او میخواستند ساعتی را تعمیر مخالفت نمی کرد؛ با این که این کسب و کار به طرز شگفت انگیزی بد پیش می رفت و بیشتر لذت و تفریح نصیب او میکرد تا شهرت و اعتباره چون ساعت هایی که او دل و روده شان را بیرون کند. می ریخت و دوباره جمع میکرد دیگر هیچ وقت زمان را نشان نمی دادند. هارونی به ندرت به زمین هایش سر میزد و بیشتر در لاهور زندگی میکرد. هر بار که پیرمرد برای سرکشی به آن جا می آمد. نواب روزوشب در خدمت او و در رفت و آمد از محل استراحت خدمتکارها به باغ حصاردار درختان انجیرهندی کهنسالی بود که خانه ی قدیمی کشاورز در آن قرارداشت.
نواب با آن موهای جوگندمی و عینک خلبانی عجیب و پر از لکه اش به دستگاه های خانه سر میزد. تهویه ها، آبگرمکن ها، یخچال ها و پمپ های آب با این تلاش های فوق بشری تقریباً میخواست ترتیبی دهد که هارونی را در همان حفاظ مکانیکی خنک پاکیزه، روشن و پر از مواد غذایی ای قرار دهد که در لاهور از آن برخوردار بود و لذت میبرد. البته، هارونی این مرد همه جا حاضر را خوب میشناخت این مرد که نه تنها در بازدیدهایش همراه او بود بلکه روزوشب میشد او را ایستاده کنار تختخواب ارباب پیدا کرد که با سیم کشی های برق را عوض میکرد یا در حمام با آبگرمکن ور میرفت بالاخره یک شب موقع صرف چای نواب با تشخیص لحظه ای روان شناختی از او اجازه خواست تا حرفی بزند.