
دانلود رمان بن بست مجنون از شهره احیایی کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه، بزرگسال
تعداد صفحات : 1188

خلاصه رمان : در خانوادهای مذهبی و سلطهگر، یاس هیچوقت آزادی انتخاب نداشته است. وقتی او را مجبور میکنند با مردی که دوستش ندارد ازدواج کند، مسیری تلخ پیش پایش باز میشود. روزگار تحت تأثیر باورهای متعصبانهی اطرافیانش، یاس را در گرداب مشکلات فرو میبرد. ازدواج تحمیلی او با مردی بیمار دوام نمیآورد و فرو میشکند. اما افشای رازی پنهان، ورق را برمیگرداند و یاس و والا را در نقطهای غیرمنتظره روبهروی هم قرار میدهد.
قسمتی از داستان رمان بن بست مجنون
پاس ضربهی آرامی به پشت کمر برادرش زد و نگاه مهربانی نثارش کرد. مهدی با ابرو اشاره کرد: – آقاتون گفتن زودتر تشریف ببرین. از لحن و قیافهی برادر دلش غنچ رفت. گونهاش را بوسید و آخرین نگاه را به او کرد. مهدی کمی از او بلندتر بود، شاید پنج سانتیمتر. با افتخار سرتاپایش را برانداز کرد. وقتی مهدی سمت آسانسور رفت، او هم از قامت برادر دل کند و راهی شد. در را که پشت سرش بست، لرزی به تنش نشست. پدرش را هنوز ندیده بود؛ کسب اجازهای فقط پشت تلفن… لبش را فشرد و مردمکش دوید دنبال والا. او را دید که در نیمهتاریکی کوچه، تکیه داده به کاپوت ماشین. از آن فاصله حالت چهرهاش مشخص نبود. خیره به او قدم برداشت. والا تکانی خورد و در ماشین را برایش باز کرد. بعد با قدمی بلند فاصلهشان را کمتر کرد.
پیش از اینکه از آسانسور بیرون برود، نفس عمیقی کشید و قدمی برداشت. مهدی وارد شد؛ سرش پایین بود، اما حضور او را حس کرد و سر بلند کرد. – عه آبجی! والا خان چمدونتو گذاشت عقب ماشین. پاس با پاهایی لرزان جلو رفت و مقابل مهدی ایستاد. – مهدی جان… یه وقت چیزی نگی که گیتی جون دلخور بشه. مهدی پشت گردنش را خاراند. پاس دستش را زیر چانهی او برد. مهدی نگاه دزدید و لبخند کمرنگی زد. – با حنانه هم یکیبهدو نکن. با آرمین قرار داشت، بهش گیر نده… آخه… پاس ابرو در هم کشید و با لبخندی پاسخ داد. مهدی هم خندهاش گرفت. – نوبت منم بشه، هوامو داری؟! لبخند پاس عمیقتر شد. – ای شیطون… حالا تا نوبت تو… مهدی چشمکی زد و با شرم گفت: – راستی… خیلی خوشگل شدی.
بزاقش را با صدا قورت داد. – سلام بابا… – بگو عزیزم. گردنش را کمی به سمت والا چرخاند؛ زیرچشمی نگاهش میکرد و پایش سست شده بود. با منومنی گفت: – والا… اومده دنبالم… دوست داشتم شما هم باشین. همان چند کلمه را به سختی ادا کرد. والا اخمی کرد؛ از حرفهای او چیزی نفهمیده بود. – من نزدیکم به گیتی. میگفتی حاضر باشه… پاس نگاه دزدید و حین صاف کردن شالش گفت: – من پایینم… تو ماشین والا! – الان خودم رو میرسونم. تماس را قطع کرد. والا کاملاً رو به رویش ایستاد؛ دست به سینه، با نگاهی نافذ. – خب… جریان چیه؟! پاس کنج لبش را گزید. دلش میخواست موهایش را پشت گوش بزند، اما انگار دستهایش فرمان نمیبردند.
پاس از درون میلرزید؛ غیر از استرس، حسهای دیگری هم داشت—خجالت، شرم و دلتنگیای که ابراز آن سختتر بود. والا مستقیم در چشمانش نگاه کرد و پرسید: – جریان این چمدون چیه؟ سعی کرد هیجان صدایش را کنترل کند. – میشه چند لحظه همینجا منتظر بمونیم؟… میخوام به بابا خبر بدم. ابروهای والا در هم رفت. دستش را دراز کرد و بازوی او را گرفت. – چیزی شده؟! میگم. والا با شک نگاهش کرد و نفسی بیرون داد. – البته منم کارت داشتم. پاس نگاهش را از او گرفت و همراه والا به سمت ماشین کشیده شد. لحظاتی در سکوت گذشت. دستان یاس هنگام گرفتن شمارهی مصطفی میلرزید. سنگینی نگاه والا نفسش را بند آورده بود. – جانم دخترم…






































