دانلود رمان گاردریل از دنیا میری کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 426
خلاصه رمان : من گرگی زخمی درون خود دارم، گرگی خسته از نبردهای بیپایان زندگی. اکنون در تاریکترین غار نشسته، و زخمهای عمیقش را میمکد. اما روزی فرا میرسد… روزی که خشم بر زخم غلبه کند، و آنگاه، همه در سیاهی غار به بند کشیده خواهند شد.
قسمتی از داستان رمان گاردریل
از روی آبچکان لیوانی برداشتم و همینکه برگشتم تا از یخچال آب بردارم با دیدن واتیار هین بلندی کشیدم و دستم را روی قلبم گذاشتم. لیوان را روی میز گذاشتم و گفتم: -چرا اینجوری میکنی؟ سکته کردم… جلو آمد… تازه متوجه چشمان سرخ و رگ های برجسته ی گردنش شدم… چرا این شکلی شده بود؟! به حدی ترسناک شده بود که مشکلات خودم را فراموش کردم… نگران پرسیدم: -خوبی تو؟ چته؟ بی اهمیت به سوالم با لحن خشنی گفت: -هیچ معلوم هست داری چه غلطی میکنی؟ زیر لب زمزمه کردم: -باز شروع کرد… چانه ام را با دست راستش محکم گرفت و تکان داد: -به خودت بیا احمق… میخوای صیغه ش بشی؟ دستش را گرفتم و از چانه ام فاصله دادم: -به توچه آخه… به تو چه ربطی داره که شدی کاسه ی داغ تر از آش؟ من دلم میخواد صیغه ش بشم… واتیار- تو خیلی بیخود میکنی من نمیذارم…
حرص همه ی وجودم را گرفت: -تو چیکارمی که نمیذاری؟ واتیار- من همه کارتم… شوکه شدم از حرفش… انگار توهم زده بود… -چیزی زدی؟؟ عصبانیتش دوچندان شد. فکش منقبض و دندان هایش روی هم چفت شدند… واتیار- پاتو از بازی کثیفی که راه انداختی بکش بیرون… کاری نکن بعدا پشیمون بشی… دستم را در هوا تکان دادم و حینی که از کنارش رد میشدم گفتم: -برو بابا دلت خوشه… هنوز یک قدم بیشتر ازش دور نشده بودم که مچ دستم را اسیر دستش کرد و با تمام قدرتش فشار داد… به طرفش چرخیدم و نالیدم: -ولم کن عوضی… آخه تو چی میخوای از جونم… فشار دستش کم شد و با حس عجیبی به چشمانم خیره شد… دریای چشمانش شفاف تر از همیشه بود… غرق در نگاهش بودم و به این فکر میکردم که چرا این چشم ها حس خاصی را به من منتقل میکرد که با صدای واتیار به خودم آمدم…
واتیار- من اگه عوضی بودم که برام مهم نبود تو چیکار میکنی… تو آدم این کارا نیستی… بیخود سعی نکن خودتو شبیه این آدما کنی… اینا با تو فرق دارن. چرا آنقدر اصرار داشت ثابت کند من را بهتر از خودم میشناسد؟! چرا نمیتوانستم رفتارش را درک کنم؟! نیوان- چیزی شده؟ با شنیدن صدای نیوان چشم هایم برای لحظه ای بسته شد… لعنت بر این واتیار که مطمئنم آخر، سر من را به باد میداد… سرم را به طرف نیوان چرخاندم و سعی کردم لبخند بزنم… نیوان با اخم به واتیار که بیخیال دست به سینه ایستاده بود نگاه میکرد… -من داشتم… وسط حرفم پرید و رو به واتیار گفت: -تو اینجا چیکار میکنی؟ نمیدانم چه چیزی باعث شد از واتیار حمایت کنم… -من ازش خواستم بیا… دوباره حرفم را قطع کرد و واتیار را مخاطب قرار داد: -مگه با تو نیستم؟ میگم اینجا چی میخوای؟ پوزخندی روی لب های واتیار نشست و اخم های نیوان را بیشتر درهم کرد…
واتیار- لزومی نمیبینم به شما جواب بدم… منو نامدار خان استخدام کردن و من فقط به ایشون جواب پس میدم… صورت نیوان قرمز شد وبا حرصی که به وضوح صدایش را لرزان کرده بود گفت: -من نیوان نیستم اگه تو رو سر جات نشونم… واتیار اهمیتی به حرف های تهدیدوار نیوان نداد و فقط نگاهش میکرد… بدم نمی آمد نیوان کمی واتیار را سر جایش بنشاند اما واتیار آدمی نبود که از رو برود… علاقه ای به بیشتر ماندن در آنجا و گوش دادن به بحث هایشان را نداشتم… از آشپزخانه بیرون و مستقیم به سمت اتاقم رفتم. چشم هایم درد میکرد و دیدم را تار کرده بود… خودم را روی تخت پرت کردم و سعی کردم بخوابم. °°فلش بک°° جلوی آینه اتاقش ایستاد… از تغییری که کرده بود راضی بود… جوش های صورتش به لطف چند سری مصرف کردن دارو از بین رفته بود و دیگر خبری از آن عینک ته استکانی اش نبود…