
دانلود رمان نیرنج از فرشته تات شهدوست کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه، انتقامی
تعداد صفحات : 1225

خلاصه رمان : تهمتی که سالها بر زبانها جاری بود، جوانشیر را در آتش نفرت یک جمع سوزاند و از دل همان ظلم، اهریمنی متولد شد. مردی با اصالتی برخاسته از سرزمین سبز مازندران، که با گذر زمان به ستون قدرت خاندان بزرگنیا بدل شد؛ مردی که تاریکی را خوب میشناخت. اکنون، پس از سالها، زمان بازگشت فرا رسیده؛ برای ستاندن تقاص خونهایی که ریخته شد. قماری سیاه که شعلههای انتقام آن، سرانجام به دشت خون میانجامد… در آنسوی بازی اما، دختری ظریف و بیباک ایستاده است؛ دختری که به بهای یک قسم، سرنوشتش به زندگی پرآشوب و خوفانگیز این مرد پیوند میخورد و ناخواسته وارد شطرنج سیاه اهریمن میشود. اما با آشکار شدن بزرگترین راز خاندان بزرگنیا، حقیقت چهره مینماید و گُل درمییابد جوانشیر، چیزی فراتر از یک نام است؛ حقیقتی که همهچیز را دگرگون میکند…
قسمتی از داستان رمان نیرنج
— من برای تو جوانشیر نیستم. باید به اهریمن عادت کنی. دلش پشت حنجره میلرزید و میان بازوان او اسیر بود. بوی تلخش را نفس کشید و گرمای تنش را از پشت پیراهن حس کرد. دستش بیاختیار روی سینهی ستبر اهریمن مانده بود و ذهنش آشفته در رفتوآمد صداهایی دور، که یکی کودکانه میخندید و دیگری هشدار میداد: — «باید همینجا بمونی گُل سرخ… پیش من جات امن نیست. اونا میکُشنت.» با حسی خلسهوار، دو طرف یقهی پیراهن تیرهاش را کنار زد و دستش را روی قفسهی سینه کشید. قلبش تند میزد و ذهنش در آشوب خیال میسوخت. سرش را به پشتی مبل تکیه داد و چشمها را بست. صدای ریختن مایع کهربایی در جام در سرش پیچید و پشت پلکهای بستهاش، تصویری محو از دختری با موهای مشکی و لباسی سفید جان گرفت.
وقتی به ویلا رسیدند، گُل بیآنکه حرفی بزند، گلی کوچک که از کنار پیادهرو چیده بود را برای تشکر روی پای اهریمن گذاشت و با لبخندی کوتاه پیاده شد. نگاه سنگین اهریمن از پشت شیشه بدرقهاش کرد. گُل زیر باران به سمت ویلا میرفت. اهریمن با اشارهی سر یکی از نگهبانها را صدا زد. خریدها جمع شد. خودش به گل خیره ماند؛ آن را برداشت، بویید… و دوباره اخم کرد. با حسهای خوب بیگانه بود و از آنها گریزان. گل را با حرص روی صندلی انداخت و گاز داد. بوی الکل و عطر مردانه در هم تنیده بود. پلک زد و صدای روزبه او را از آن حال بیرون کشید: — از برگ برندهت چه خبر؟ با تنی رخوتزده تکیه داد. لیوان را میان انگشتان چرخاند و نگاهی سرد به روزبه انداخت. او با لبخندی بیخیال گفت: — گُل سرخ… اهریمن جرعهای نوشید: — همونجاییه که باید باشه. — فهمیدی صاحب فهمیده گُل پیش توئه؟
واکنشی نشان نداد. فقط نوشید. روزبه ادامه داد: — صاحب جرئت رو در رو شدن نداره… ولی از ابلیس غافل نشو. لحن اهریمن سرد و برید: — گُل، قربانی این بازی نیست. روزبه بیخبر از طوفانی که در او میگذشت گفت: — همه دنبال گُل سرخن… کلید طلایی براشونه. پیش از آنکه جمله تمام شود، لیوان با ضرب روی میز نشست. سکوت سنگینی افتاد. اهریمن با حرکتی عصبی دوباره لیوانش را پر کرد. — گُل دست توئه… افسون برای سرت جایزه گذاشته… مکث کرد، سپس آرام گفت: — شاید بشه در برابر حفظ جونت، گُل رو… صدای اهریمن خشن و کوتاه بود: — تمومش کن. روزبه شوکه شد. نگاهشان در هم گره خورد. — فقط حرف بود… اهریمن سرد غرید: — افسون اگه عقلش برسه، از دید من دور میمونه. رهایش کرد و از جا بلند شد: — این داستان هنوز تموم نشده. کلید را برداشت و رفت.
پشت سرش صدای زنی آمد: — اهریمن؟ برگشت. آرمیتا پشت سرش ایستاده بود. نگاه سردش از او گذشت. زن دست دراز کرد: — کاش میدونستم میای… اهریمن بیاعتنا شقیقهاش را مالید. آرمیتا بازویش را گرفت: — حالت خوب نیست… دیدن ناخنهای قرمز روی آستینش چیزی را در ذهنش زنده کرد. فکش منقبض شد. بازویش را بیرون کشید: — خوبم. — بهتره رانندگی نکنی. — لازم نکرده. برو کنار. — من برای تو جوانشیر نیستم. باید به اهریمن عادت کنی. دلش پشت حنجره میلرزید و میان بازوان او اسیر بود. بوی تلخش را نفس کشید و گرمای تنش را از پشت پیراهن حس کرد. دستش بیاختیار روی سینهی ستبر اهریمن مانده بود و ذهنش آشفته، در رفتوآمد صداهایی دور؛ یکی کودکانه میخندید و دیگری هشدار میداد: — «باید همینجا بمونی، گُل سرخ… پیش من جات امن نیست. اونا میکُشنت.»







































