آیرل رمان
دانلود رمان های عاشقانه جدید و پرطرفدار جذاب
رمان مونتیگو از ‌سبا سالاری دانلود رایگان

رمان مونتیگو از سبا سالاری با لینک مستقیم

دانلود رمان مونتیگو از ‌سبا سالاری کامل رایگان

ژانر رمان : عاشقانه، هیجانی

تعداد صفحات : 3745

رمان مونتیگو

خلاصه رمان : طرفدارها بهش می‌گن مونتیگو. کینگ. پولدار. اسطوره. روی پوسترها اخم‌هاش رو طوفانی قاب می‌کنن، و کسی پشت اون اخم‌ها رو ندیده. جز من. اولین بار شش سالم بود. اروند دوازده ساله بود، با چشم‌های یاغی که انگار تمام دنیا رو باخته بود، و صورت خشنی که قرار نبود کسی بغلش کنه. کل بچه‌های فامیل ازش فرار می‌کردن. من ندویدم. اروند از همون وقت متنفر بود. از خانوادش، از پدرم که می‌شد عموش، از برادرام که سهمی از محبت داشتن و او نداشت، از هر کسی که سعی می‌کرد بهش نزدیک بشه— از همه، جز من. هیچ‌وقت بهم نگفت نیلوفر. از همون اول اسمم رو توی دهنش نینداخت، جاش گذاشت توی قفسه سینه‌اش. برای اروند، من طلا بودم. طلای مونتیگو. الان تمام ایران فریاد می‌زنن اسمش رو. توی ورزشگاه پیراهنش رو بالا می‌برن، توی خیابان بغـلش می‌کنن، توی اینستاگرام براش شعر مینویسن. اما هیچ‌کدوم اروند واقعی رو نمی‌شناسن. نه اون پسربچهٔ عصبانی رو که شب‌ها تو حیاط خونه‌شون تنها فوتبال بازی می‌کرد، نه مردی رو که هنوز بعد از پونزده سال، وقتی بهش می‌گم «حالت خوبه؟»— چشماش خیس می‌شه. اروندی که بقیه می‌بینن، مونتیگوست. اروند واقعی، همون پسر دوازده ساله‌ست که هیچ وقت نتونست باور کنه کسی می‌تونه دوستش داشته باشه. اما من موندم تا باورش بشه.

قسمتی از داستان رمان مونتیگو

مرد کلافه سر تکان داد اروند ارم نشانی درستی از دختر نداده بود حتی نام خانوادگی اش! تنها یک اسم ” طلا ” خدا می‌دانست اصلا طلا اسم دخترک بود یا نه با خودش خیال کرد شاید مردجوانی که برای اروند ارم کار می‌کرد و بادیگارد ها آقاجاوید صدایش می‌زدند سرکارش گذاشته اما بعید بود لا‌اله‌الااللهِ آرامی زمزمه کرد و بلندتر ادامه داد : _ طلا نبود؟!
نیلوفر با صدایی لرزان زمزمه کرد : _ طلا منم مرد اخم‌کرد : _ بیا جلو ببینم ، بیا تو نور دخترک که جلو آمد تیز خیره‌ی صورت گریم شده اش شد چشمانش به نظر آشنا می‌آمد همین چند دقیقه پیش در پارکینگ ورزشگاه با مردی دیدار کرده بود و حال تازه می‌فهمید چشمان این دختر رو‌به رویش شباهت عجیبی به چشم های اروند ارم دارد! اروند که بعد از توضیحات و درخواستِ جاوید از مرد نظامی ، با بی‌حوصلگی جلو آمده بود و منتظر خیره‌اش شده بود تا بداند تصمیمش چیست

کمکشان می‌کند یا خیر مرد قبول کرده بود اروند ازم خواسته بود! معلوم بود که قبول می‌کند… دستی به سر تاسش کشیده و رو به جاوید پرسیده بود اسم و فامیل دختری که میخواهند چیست و اروند قبل از جاوید جواب داده بود ” بگو طلا ، خودش می‌شناسه! نگاه دیگری به نیلوفر انداخت و بالاخره به حرف آمد : _ اینجارو امضا کن می‌تونی بری صدای اعتراض دخترهای دیگر بلند شد نیلوفر توجهی نکرد جریان را می‌دانست… از همان لحظه ای که مرد طلا صدایش زد فهمیده بود و حال بیشتر از زمانی که خیال می‌کرد دست پلیس گیر افتاده اضطراب داشت… با استرس امضایی روی برگه زد هم خودش و هم مرد می‌دانستند امضا فقط برای نگاه کنجکاو مامورهای دیگر و اعتراض بقیه‌ی دخترهاست و ارزش دیگری ندارد خودکار آبی رنگ را سمت مرد گرفت و زمزمه کرد : _ امضا کردم انگشت اشاره اش جوهری شده بود

مرد سری تکان داد و به راه موزاییکی که به پارکینگ ورزشگاه می‌رسید اشاره زد : _ برو نیلوفر آرام زمزمه کرد : _ باشه دختری از پشت سر گفت : _ خب عمو از ما هم یک امضا بگیر بریم رد کارمون دیگه دوستش پوزخند زد گرمکن مردانه به تن داشت و موهایش را تراشیده بود : _ نه مثل اینکه ماهم پارتی لازمیم دختر اولی خندید : _ از هیچی شانس نیاوردیم سوده زن تشر زد : _ ساکت باشید مرد ادامه داد : _ روح‌اللهی هرکی مونده رو سوار کن بریم نیلوفر برای ثانیه ای سرش را سمت دخترها برگرداند مرد هلش داد : _ بجنب خانم وقت نیست جلوتر راه افتاد و مرد هم پشت سرش آمد وارد پارکینگ که شدند جاوید دوان دوان جلو آمد : _ جناب خیلی مخلصیم نیلوفر زیرچشمی نگاهش کرد جاویدِ جعفرنژاد تنها دوست دوران کودکی اروند تنها کسی که توانست با او کنار بیاید اروندی که شبیه به بقیه‌‌ی بچه های هم سنش نبود

همان پسربچه ای که همه را می‌ترساند همان که نیهاد و نیکان از او وحشت داشتند ، نامی نزدکیش نمی‌شد و نیلوفر…. نیلوفر با بقیه فرق داشت نیلوفر از پسربچه‌ای که با گردن سوخته و زخمی به خانه‌اشان آوردند نترسیده بود نه از چشم های سردش نه از سوختگی‌هایش که بعد ها کمرنگ و کمرنگ تر شد و نه حتی زمانی که نیمه‌شب ها در سکوت در راهروهای خانه راه می‌رفت و تا نزدیکی صبح نمی‌خوابید و از نظر نیهاد و نیکان وحشتناک بود همه در بچه‌گی از اروند می‌ترسیدند و او هیچ وقت نترسیده بود حال همه چیز برعکس شده بود در بزرگسالی همه به دنبال اروند بودند و او اما می‌ترسید… _ نیلوفر خانم با صدای جاوید از فکر بیرون آمد جاوید همانطور که از کیف پولش تراول ها را بیرون می‌آورد با چشم به اتومبیل اشاره زد : _ اروند منتظرتونه لبش را با زبان تر کرد : _ ممنون من خودم میرم خونه.

مشخصات کتاب
  • نام کتاب: مونتیگو
  • ژانر: عاشقانه، هیجانی
  • نویسنده: سبا سالاری
  • ویراستار: آیرل
  • تعداد صفحات: 3745
  • حجم: 7 مگابایت
  • منبع تایپ: آیرل
لینک های دانلود
  • 16 بازدید
https://ayrelroman.ir/?p=14303
لینک کوتاه مطلب:
برچسب ها
موضوعات
آخرین نظرات
نماد اعتماد
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " آیرل رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.