
دانلود رمان قایم موشک از بهار محمدی کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه، کلکلی
تعداد صفحات : 331

خلاصه رمان : امیر سلطانی سلطان امیراست! جلوی فامیل، آقازادهای مومن و سربهراه؛ تو خلوت اما یه ملحدِ خلاق که نسخهی مشابه نداره! از وقتی یادشون میاد، با دخترعمهش دیارا کارد و پنیر بودن و هیچوقت حتی یه روز صلح اعلام نکردن. حالا تقدیر یا شاید هم شیطنت پدر امیرخان، دیارا رو میذاره جلوی تکپسر شاخشمشادش و میگه: «همینه که هست!» اصرار و نالهی امیر برای بههمخوردن این وصلت بیفایدهست، چون دیارا خانم دقیقاً از همین موقعیت طلایی استفاده میکنه تا با یه ازدواج الکی و حسابشده، انتقام همهی دعواهای قدیمی رو بگیره. نتیجه؟ یه زندگی مشترک که بیشتر شبیه تام و جریه؛ پر از کلکل، خنده، خرابکاری و لحظههای بامزهای که آخرش هم معلوم نیست کی برندس!
قسمتی از داستان رمان قایم موشک
خونسرد از پریسا میپرسد: — دوست دختر امیری؟ پریسا گیج نگاهش میکند و بدون اینکه بال بال زدنهای من را ببیند، با مکث جواب میدهد: — آره. لبخند دیارا عمیقتر میشود. دستش را سمت پریسا دراز میکند. — خوشبختم. منم دیارا. زن امیر. چشمم را محکم میبندم. دیارا واقعاً سلیطه است. پریسا بهتزده نگاهش میکند. دختره هنگ کرده، اصلا نمیداند چه واکنشی نشان دهد. قبل از اینکه فرصت جمع و جور کردن خودش را داشته باشد، دیارا با همان خونسردی کشندهاش، ضربهای آرام به شانهی پریسا میزند. — قصد استراق سمع نداشتم. خیلی یهویی متوجه شدم داشتی چه پیشنهادهای روشنفکرانهای به امیر میدادی. مصنوعی میخندم و قبل از هرگونه حرکت دیارا به پریسا، دستش را میکشم. — دیارا جان، بریم خونه با هم صحبت کنیم؟ تای ابرویم بالا میافتد و دستم را میکشد.
— بشین عزیزم! بحث تازه داره داغ میشه. کنارش مینشینم و با استرس روی میز ضرب میگیرم. سعی میکنم خوشبینانهترین حالتها را مرور کنم: ۱. دیارا از کنترل خارج شود و پریسا را از گیس بگیرد و دورتادور کافه بچرخد. ۲. دوباره از کنترل خارج شود و زیر میز لگد بکشد و همه چیز را روی پریسا خالی کند. ۳. گلدان روی میز را روی سر پریسا بشکند. انقدر حالم از احتمالات بد میشود که دیگر نمیخواهم احتمال چهارم و پنجم را مرور کنم. با حالتی ترحمبرانگیز به صورت پریسا نگاه میکنم. طفل معصوم معلوم نیست تا چند دقیقه دیگر بتواند سالم بماند. دیارا با تکسرفههایش بحث را ادامه میدهد: — خب، کجا بودم؟ آهان. سر پیشنهادات اروپایی سرکار علیه. پریسا سعی میکند خونسردیاش را بدست بیاورد: — من چیز غیرمتعارفی نگفتم. دیارا چشم گرد میکند: — پس رابطه با مرد زندار جدیدا عرف شده؟
وا! انقلاب شده، ما خبر نداریم؟ نفسم را کلفه فوت میکنم. — خانوما، میشه لطفاً… دیارا با همان چشم گرد کردهی ترسناک که شبیه قاتل سریالهاست، سمت من میچرخد و انگشت اشارهاش را تهدیدآمیز میگیرد: — تو یکی خفه شو! با اضطراب آب دهانم را قورت میدهم و دست به سینه، سرم را پایین میاندازم. دیارا دوباره با همان لبخند ترسناک سمت پریسا برمیگردد و شمرده میگوید: — ببین منو، دختر قشنگ! تا وقتی که اسم اون منحوس به عنوان شوهر تو شناسنامه منه و تا وقتی اسم من به عنوان زن او در شناسنامهاش هست، حتی جرأت نکن اسمش را بیاوری! روی میز خم میشود و توی صورت پریسا میغره: — گرفتی؟ وقتی جدا شدیم هر غلطی دلتون خواست بکنید، منم تشویق میکنم؛ اما الان، فکر نکن حتی اسم چیزایی که مال منه را بیاری. امیدوارم واضح باشه.
حس میکنم هر لحظه ممکن است دیارا بترکه؛ مثل بمبی با ضامن کشیده شده. نمیدانم کی منفجر میشود. فقط خودم را آماده کردهام که به محض ترکیدن، به پریسا بگویم فرار کند. پریسا عصبی لبخند میزند: — ازدواجتون یه ساله دیگه؟ اوکی. تو این یه سال من کاری به امیر ندارم؛ اما به محض اینکه ازدواجتون تموم شــ… دیارا حرفش را قطع میکند و از جا بلند میشود: — تا همینجا به من مربوطه. دست من را میکشد و بلندم میکند: — بریم! سرسری با پریسا خداحافظی میکنم و پشت سر دیارا راه میافتم. به محض اینکه پا از در کافه بیرون میگذاریم، منفجر میشود: — فکر کردی با چی طرفی، امیر؟ دستهایم را مسالمتآمیز بالا میآورم. — ببین… — خفه شو! فقط خفه شو! فکر کردی واسم مهمه با کی میپری یا چه کاری میکنی؟ عصبی میخندد و ادامه میدهد: — باور کن به هیچ جا نیست چه کاری میکنی.







































