آیرل رمان
دانلود رمان های عاشقانه جدید و پرطرفدار جذاب
رمان شیرین از مرتضی مودب پور دانلود رایگان

رمان شیرین به مرتضی مودب پور با لینک مستقیم

دانلود رمان شیرین از مرتضی مودب پور کامل رایگان

ژانر رمان : عاشقانه، غمگین

تعداد صفحات : ۳۶۰

رمان شیرین

 

خلاصه رمان : اسم من آرمین پژوهش است. حدود شش یا هفت سال پیش، پسرخالم بابک استوده برای ادامه تحصیل به خارج از کشور مهاجرت کردند. از آن زمان مدرن، هر دو در یک آپارتمان شیک با هم زندگی می‌کنیم. از نظر…

قسمتی از داستان رمان شیرین

یه خرده که گذشت گفت» ـ خیلی حرفه ها!باسواد شدن دختر رو با فاحشه گیش یکی می دونست! «بلند شدم رفتم براش یه لیوان آب آوردم. یه قلپ خورد و گفت» ـ خلاصه بابام اون شب خیلی چیزا گفت. از بدبختی هاش گفت،از بیکاریش گفت،از نداریش گفت،اون گفت و همه ی همسایه ها از تمام زیر و بم زندگی ما باخبر شدن.بالاخره حاج آقا نعمت به اصرار بابام رو برد اتاق خودش و سرو صداها خوابید.من یه گوشه نشسته بودم و گریه میکردم و خواهرام دور و ورم نشسته بودن و منو نگاه میکردن. اون شب با پادر میونی همسایه ها بابام از سر تقصیرم گذشت!اما قرار شد که دیگه نه واسه کسی نامه بخونم نه اصلا سراغ سواد و این حرفا برم.همون شبم وقتی همسایه ها از وضع زندگی ما با خبر شدن واسه هر کدوم مون یه کاری جور کردن. من که قرار شد از فردا برم پیش حاج آقا نعمت.

حاجی به بابام گفته بود که منو چند وقت بفرسته پیشش که مثلا فکر سواد دار شدن از سرم بیفته و زیر دست حاجی اعتقادم که سست شده بوده قوت بگیره!قرارم شده بود که حاجی با قوم و خویشاش حرف بزنه که بابامو بذاره سر یه کار.خلاصه آخرای شب بود که بابام رو با سلام و صلوات آوردن تو اتاقمون و حاجی نعمت به من گفت که برم و دست آقام رو ماچ کنم و توبه کنم و دیگه م از این غلطا نکنم و نیم ساعت از معصیت سواد دار شدن دخترا برامون سخنرانی کرد! وقتی دست بابامو ماچ کردم و برگشتم سرجام بشینم چشمم افتاد به آبجی بزرگم که داشت به حالت مسخره بهم می خندید! فردا صبحش حاجی نعمت اومد دنبال بابام و با خودش بردش و یکی دو ساعت بعد با هم برگشتن.بابام خیلی خوشحال بود.گویا تو یه کارخونه براش کار جور شده بود.شده بود دربون اون کارخونه.شاید برای اولین بار بود که خنده رو روی لبهای بابام می دیدیم.

چقدر اون روز حاج نعمت رو دعا کردیم.فقط بدی کارش این بود که یه شب درمیون بابام باید تو کارخونه می موند و نگهبانی می داد که یه خرده بابامو پکر کرده بود اما مرتب خدارو شکر میکرد که همین کارم براش جور شده. از همون فردا صبح کار من و بابام شروع شد.بابام صبح کله ی سحر رفت کارخونه و منم یه ساعت بعدش رفتم خدمت حاج اقا نعمت برای تزکیه ی نفس م که کمی آلوده شده بود!تا رسیدم و پام رو گذاشتم تو اتاق حاج نعمت خرده فرمایشاش شروع شد.اول گفت یه چایی دم کن که ناشتایی نخوردم.رفتم و براش چایی دم کردم.بعد گفت بیا اینجا بشین که باهات کار دارم.رفتم با احترام کنارش نشستم.حاجی خودش دو تا اتاق تو در تو داشت که هر کدوم دو برابر اتاقای ما بود.وسط یکیش یه کرسی بزرگ بود و دورتادور اون یکی اتاق مخده چیده شده بود. خلاصه تا نشستم کنار حاج آقا نعمت دست کرد.

از زیر تشکچه ش یه دفتر کاهی کشید بیرون و با یه قلم گذاشت جلو منو و گفت:«فعلا اینایی رو که می گم بنویس تا بعد.» یه نگاهی بهش کردم و گفتم حاج اقا من همون پریشبی توبه کردم.دیگه م نمیخوام معصیت کنم.تا اینو گفتم خندید و گفت: «دخترجون من اون حرفارو واسه اون آدما زدم.اونا عقل شون به این چیزا نمیرسه یکی شون همون بابای خودت!یه رعیت که بیشتر نیس!چه می فهمه سواد چیه؟اگه اون شب من ون حرفارو نمی گفتم آروم نمیشد و شاید تو خواب تمام گیساتو می برید! بعدش یه خنده ای کرد و گفت:«قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری!» یه دستی م رو سر من کشید و گفت:«حالا اینا که می گم بنویس تا بعدا یه کاری م واسه ننه ت جور کنم و عضتون کم کم روبراه بشه.» خب من دیگه چی داشتم که بگم؟دو شب قبل منو از دست بابام نجات داده بود.بابامو گذاشته بود سرکار،میخواست یه کاری برای ننه م پیدا کنه.

مشخصات کتاب
  • نام کتاب: شیرین
  • ژانر: عاشقانه، غمگین
  • نویسنده: مرتضی مودب پور
  • ویراستار: آیرل
  • تعداد صفحات: ۳۶۰
  • حجم: 6 مگابایت
  • منبع تایپ: آیرل
لینک های دانلود
  • 7,613 بازدید
https://ayrelroman.ir/?p=640
لینک کوتاه مطلب:
برچسب ها
موضوعات
آخرین نظرات
نماد اعتماد
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " آیرل رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.