
دانلود رمان سرزمین ولندر از ملیکا نظام کامل رایگان
ژانر رمان : تخیلی، عاشقانه
تعداد صفحات : 143

خلاصه رمان : الای به همراه خواهرش ایپک به هند سفر میکند، اما اتفاقی عجیب باعث میشود آنها در آنجا گیر بیفتند. در میان این ماجرا، با موجودات ماورایی روبهرو میشوند و دنیایی پر از راز و شگفتی پیش رویشان باز میشود.
قسمتی از داستان رمان سرزمین ولندر
چشمامو محکم بستم تا خودمو کنترل کنم ، اما وقتی باز کردم آرکا نبود ،دهنمو که برای حرف زدن باز مونده بود بستم،زیر لب فحشی نثارش کردم ،به سمت در حال راه افتادم . درو که باز کردم، ایپک به طرفم اومد خودشو تو بغلم انداخت . بصیرا_کجا بودی دختر. ریان_همه جارو دنبالت گشتیم الای . آیسل_نمیدونی چقدر نگرانت شدم الای. ایپک از خودم جدا کردم ، رو به بقیه با پوزخند گفتم_وقتی منو داخل خونه ، تنها گذاشتین نگرانم نبودین. و دهن همشونو بستم ، و بدرک که از این حرفم ناراحت شدن . به سمت آپاما رفتم،گفتم=یه چیزی برای سوئن آوردم. آپاما سرشو بلند کرد بهم نگاه کرد کنارش نشستم گفتم=وقتی خونه بودم،صدای توی سرم پیچید ، منو به سمت جنگل کشوند ، وقتی اونجا رفتم ، یه پری دریایی رو دیدیم ، و کمکش کردم ، در قبالش اونم بهم گفت ، ازم چیزی بخواه، منم ماجرای سوئن گفتم اونم اینو بهم داد.
گوی از جیبم بیرون کشیدم ، ودستمو باز کردم ،بصیرا با دیدنش هین کشید. ریان=این سوئن خوب میکنه، این از جادوی یک پری دریاییه و قدرت میده. الای=پس چرا تا الان سراغ یه پری دریایی نرفتین. فاران=اونا زرنگ و کلک بازن ، می تونن جادوی ذهنیت کنن ، همون جوری که تورو مجبور کرد، کمکش کنی. گوی رو به دست آپاما دادم ، همگی به سمت اتاقی که سوئن داخلش بود رفتیم ، روی تخت دراز کشیده بود و ناله میکرد ، صورتش عرق کرده بود ، آپاما گوی رو به بصیرا داد ، و خودش دست سوئن گرفت. بصیرا گوی رو کف دستش گذاشت ، و چشماش بست ، زیر لب شروع به خوندن چیزی کرد که فهمیدم داره ورد می خونه ،گوی از کف دستش بلند شد ، و روبه روی جسم سوئن ایستاد ،کم کم نوری ازش پراکنده شد ، تمام بدن سوئن گرفت، و به خورد بدنش رفت ، سوئن چشماش باز کرد و دوباره بست.
بصیرا =بهتره تنهاش بزاریم تا استراحت کنه ، بهش نیاز داره. از اتاق بیرون اومدم، و به سمت اتاق خودم راه افتادم. بصیرا =الای میخوام باهات حرف بزنم . سرمو تکون داد ،باهم وارد اتاق من شدیم ، و روی تخت نشستیم . حوصله حرف زدن با بصیرا رو نداشتم ،بنابراین کلافه بهش چشم دوختم. بصیرا_الای ، واقعا نمی دونم چطوری بهت بگم امیدوارم بفهمی و منظورمو متوجه بشی . کمی مکث کرد بعدش دوباره ادامه داد. بصیرا _ما توی این دنیا هر کدوم جفتی داریم و خب نسبت به اون کشش و میل خاصی داریم، و بدون اون واقعا دوام نمیاریم ، ممکنه جفت ما از هر نژداری باشه همونطور که من یه پری هستم ، ریان هم یه خون آشامه هر کدوم از یه نژاد جدا گانه هستیم، علاقه ما نسبت به جفتمون اصلا قابل کنترل نیست . گیچ منگ بهش نگاه میکردم، چیزی از حرفاش متوجه نمیشدم ،خب این موضوع جفت بودن اصلا به من ربطی نداره.
الای_بصیرا من از حرفات چیزی نفهمیدم . بصیرا انگاری دودل بود که حرفش بزنه یا نه بعد از کمی مکث کردن گفت_آرکا چندین ساله منتظر جفتش پیدا کنه. شونه ای بالا انداختم با بیخیالی گفتم_خب این موضوع به من ربطی نداره،میشه اگه منظوری داری واضح تر بهم بگی. بصیرا دستمو گرفت تو چشمام زل زد گفت_تو کششی نسبت به آرکا حس نمیکنی . سرمو انداختم پایین منظور بصیرا از این حرف چیه چرا داره این حرفا رو به من میزنه ، یه دفعه چیزی از ذهنم گذشت ، با ضرب سرمو بالا اوردم با لحن مسخره ای گفتم_تو که نمی خوایی بگی من آرکا جفت همیم . بصیرا_دقیقا حرفم همینه. اخم کردم از سر جام بلند شدم رو به بصیرا گفتم_واقعا که بصیرا من الان اصلا حالم خوب نیست و بخاطر مرگ مادرم ناراحتم ، اونوقت تو اومدی به جای آروم کردن من ، همچین شوخی مسخره ای با من میکنی .






































