
دانلود رمان ستون پنجم از ماهور ابوالفتحی کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه، طنز
تعداد صفحات : 1409

خلاصه رمان : نیاز و راز با پدربزرگ و مادربزرگشون زندگی میکنن، تا این که پدربزرگ یهویی تصمیم میگیره به تهران کوچ کنن و ساکن خونهی خاله بشن. ولی غافل از این که خالهشون دو تا پسر دوقلو داره! حالا تو یه خونه، چهار دوقلوی با اخلاقهای متفاوت کنار هم… یعنی آماده باشین برای بمبی از طنز، شوخی و ماجراهای خندهدار!
قسمتی از داستان رمان ستون پنجم
لقصه، اتاق رو ترک میکنم و بعد شستن دستهام میشینم پشت فرمون. کارد، چنگال، قاشق دنده و کلاج رو دست میگیرم و منتظرم عزیز غذا رو بکشه که وسط بشقاب ویراژ بدم. بابا حاجیام دستهاش رو میشوره و میگه: خانم اون دستمال یزدی من که دادم بشوریو کجا گذاشتی؟ عزیز با یه لبخند شیرین و ژکوند و مونالیزایی میگه: انداختمش دور! بابابزرگ اعتراضی نمیکنه چون این اتفاق رو پیشبینی کرده و هر بار همین اتفاق براش میافته ولی از رو نمیره. دیس جذاب و دلربا رو وسط میز میذاره و میگه: رفتیم اونجا سر سنگین باشید خالتون از شما خوشش بیاد. دستهام رو بهم میکوبم و میگم: آدما به دو دسته تقسیم میشن عزیز. خیلی جدی نگام میکنه و حتما فک کرده میخوام بحث علمی کنم ولی کور خونده، من اون گاو نریام که همه میگن بدوشش. دستهی اول: آدمایی که پسر مجرد پولدار دم بخت دارن!
نیشش شل شده و مشخصه که طرفدار تیم دسته یکه، منتظره دستهی دوم رو نام ببرم که بعد از مکث طولانی میگم: آدمایی که… آدمایی که هیچی! اونایی که پسر مجرد پولدار خوشگل دم بخت ندارن کلا آدم نیستن. برام دست میزنه و نیاز قبل از عقب کشیدن صندلیش شیرین بیان میشه و میگه: فکر کردم فیتیشت رو آدمای مسنه. -فیتیش من رو پوله، الان اگه دنیا جهانبختم بیاد منو بگیره حرفی ندارم چون پول داره. عزیز مشکوک میپرسه: واسه پسرش؟ میخوام حرف بزنم که نیاز جلوتر از من میگه: اره دیگه عزیزجون دستت درد نکنه خیلی خوشمزه شده! من نمیدونم چرا تو این خونه به نیازهای من اصلا توجهی نمیشه اینا دغدغههای قابل احترام منن. خب تصمیم میگیرم که غذام رو بخورم و دیگه زر نزنم، میز رو جمع میکنیم همراه نیاز، ظرفها رو شسته و آشپزخونه رو تمیز میکنیم من که قراره بپیچونم برم
بلوار ولی نیاز و با این حجمهی چیتان پیتان درک نمیکنم که میخواد بره دیسکوی بابای باباش یا مراسم ختم و خداحافظی با زیدهای سابق اینجا! قد نیاز نسبتا بلندتره دویست مترم کفش لژ دار میپوشه در نتیجه از اونجایی که به یه طرف کتفم نیست ولی از این کاراش خوشم نمیاد، زودتر خونه رو ترک میکنم و با بچهام میزنم به دل بلوار. تا رسیدن به اونجا بچهام رو روی زمین میذارم و سوارش میشم. گوشهی خیابون، کنار ماشینا! خطرناکترین و جنون آمیز ترین کاری که یه آدم میتونه انجام بده رو با شجاعت؟ شایدم حماقت تمام انجام میدم و خب انگار بار آخره خیابونای ما خلوته و خیابونای تهران شلوغ! ما هنوز خیلی کوچههامون خاکیه و جایی جز بلوار نداریم اما تهران فرق داره، خیلی به روی خودم نمیآرم اما ناراحتم! از رفتن، از سربار یکی دیگه شدن، از مهمون بودن و تنها کاری که ازم بر میاد لبخند زدنه یا شایدم دیوونه بودن!
واسه آخرین بار تخته اسکیتمو هدایت میکنم وسط خیابون! حالا آخرین باری که پخش میشم کف خیابون و میمیرم یا آخرین باری که تو شهرستان کوچیک خودمونم! سرعتم بیشتر که میشه داد میزنم و بالاخره اینم یه جور روش زندگی کردنه، حالا درسته که به چشم بقیه از جنگل فرار کردم اومدم اما به هر حال قابل احترامه! از سر تا ته بلوار رو ده بار دیگه طی میکنم، خسته که میشم دراز میکشم رو چمنای نمدار و به آسمون نگاه میکنم! صافه، مثل دل بابا حاجی! اون قدر خواستنی و آروم که دوست دارم دست بندازم و بگیرمش توی بغلم. من معمولا وابستگی خاصی به آدمای بیرون از محوطه خانواده.ام ندارم اما به محیط چرا، به فضا، حتی به گربهای که توی مسیرم میبینم و به قول نیاز از آدما به دورم. پا میشم خودم رو جمع میکنم لباسام نم کشیدن و میدونم بوی گندشون تا رسیدن به خونه خفهام میکنن.





































