
دانلود رمان زاغ از پرتو فرهمند کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه، مافیایی، بزرگسال، معمایی
تعداد صفحات : 1237

خلاصه رمان : مککنزی از کودکی طعم درد را چشیده بود. وقتی تنها سیزدهسال داشت، مافیا پدرش را از او گرفت و دنیا برایش تیره شد. در خیابانها بزرگ شد، با مشت و غیرت زنده ماند، و حرفهای را ادامه داد که خونش به آن گره خورده بود — بوکس. نه سال بعد، تنها دوستی که برایش مانده بود، در یکی از کلابهای مافیایی ناپدید شد. مک نمیتوانست بیتفاوت بماند.د با پوششی تازه و نقشی خطرناک وارد کلاب شد، در حالی که در دلش شعلهی انتقام میسوخت. اما هیچچیز او را برای دیدار با لاکلن کرو، رئیس مرموز و بیرحم کلاب، آماده نکرده بود — مردی که نگاهش میتوانست هم تهدید باشد، هم وعدهای از آیندهای نامعلوم…
قسمتی از داستان رمان زاغ
انگار در زندگیاش هیچ خوشی نداشته و لحظهای تفریح نکرده. شاید من بازتاب غم خودم را در چشمهای او میبینم و به خاطر همین دلم برایش میسوزد — این زن میتواند تصویری از یک آیندهی محتمل برای من باشد: صورتی خسته، زندگیای بیرنگورو و رضایتی اندک. بازرس کامِرون موهای قرمزِ پشتسر جمعشدهای داشت. کتوشلوار خاکستریاش کمکی به سرزندگی چهرهی رنگپریدهاش نمیکرد. با نوک انگشت عینکی را روی بینیاش هل داد، جرعهای از لیوانش نوشید و گفت:
— ببینید خانم… اوم… نگاهش میان برگههای پراکنده گشت تا اسمم را پیدا کند — اسمی که تا حالا دوبار تکرارش کرده بودم. برای بار سوم گفتم: مکِنزی. — بله، درست — مکِنزی. صاف نشست و ادامه داد: — متوجه عصبانیت و ناراحتیت هستم. حقیقتاً میگویم. شاید در ظاهر معلوم نباشد.
ولی تحقیقات دربارهی پروندهی فرد گمشدهای که اعلام کردهاید هنوز ادامه دارد. بهت قول میدهم به زودی پیگیرش میشویم و خبرش را بهت میرسانیم. خشم مثل مواد مذاب در درونم جوشید. نزدیک بود منفجر شوم و همهچیز را اطرافم ویران کنم. قسم میخورم که آنها مثل ماشینهایی شدهاند که همان یک جملهی از پیش تعیینشده را تکرار میکنند و من از شنیدن آن تکرارها حالت تهوع میگیرم. تمام عمرم جامعه این حرفهای کلیشهای و توخالی را به خوردِ من داده است؛ کارمندان نهادها، مربیان یتیمخانه، پلیسها — همیشه همان حرفهای بیمحتوا. من آنقدر از ساختار فاسد این نهادها ضربه خوردهام که دیگر انرژی مقابله نداشتم. و دقیقاً همین را آنها میخواستند: میخواستند که من تسلیم شوم و به خانهام برگردم. فکر میکردند پس از ماهها یا سالها، ریشهی درد فرومینشیند.
و من فراموش میکنم که دوستی به نام تالیا داشتهام. اما نه — من از تالیا دست نخواهم کشید. نفس عمیقی کشیدم و عکسی که در دستم بود روی میز گذاشتم؛ عکسی چهار در پنج که تالیا را با لبخندی ساده و چشمهایی معصوم نشان میداد — تصویری از آخرین روزهای پاکِ او که برایم مانند گنجی ارزشمند بود. این روزها تالیا همان معصومیت را نداشت؛ چیزهای تاریکی دورش را گرفته بودند. اما آن عکس برایم مهم بود؛ میخواستم پلیسها ببینند که او هم یک انسان بوده، با احساسات. و میدانستم پلیسها بیشتر تحت تأثیر ظاهر و بازتاب خانواده و اطرافیان قرار میگیرند. با لحن التماسگونه گفتم: لطفاً به چهرهاش نگاه کنید. از شما میخواهم به جای یک شماره پرونده، به خودِ این دختر نگاه کنید. او دخترِ خیابانی یا خلافکاری نبود. تالیا پارکر بود. لبهایم از بغض لرزید، اما خودم را کنترل کردم.
اهل گریه نبودم؛ اگر پدرم بود، میگفت «خودت را جمعوجور کن، دختر». احساسات چیزهایی لوکساند که وایلدرها حق ندارند آنها را نشان دهند، پدرم این را میگفت و من آموخته بودم خود را از احساسات خالی کنم. همهی آنها را در صندوقی درون قلبم گذاشته و قفلی محکَم بر آن زدم. اما حقیقت این است که احساسات زیادی داشتم و اجازه نمیدادم کسی آنها را ببیند. بازرس کامِرون شاید فکر میکرد من دیوانهام، اما برای من مهم نبود او چه فکری میکند؛ فقط میخواستم تالیا را پیدا کنم. عکس را جلو بردم. او برای لحظهای به عکس نگاه کرد — کاری که دیگر بازرسهایی که قبلاً دیده بودم هرگز نکرده بودند.
— دخترِ زیباییست، — بازرس گفت، سپس با سرفهای مصنوعی گلو صاف کرد و عکس را به من پس داد: — اگر چیزی پیدا کنیم، قول میدهم بهتان خبر بدهم، خانم وایلدر.







































