آیرل رمان
دانلود رمان های عاشقانه جدید و پرطرفدار جذاب
رمان ایاز و ماه از اکرم محمدی دانلود رایگان

رمان ایاز و ماه از اکرم محمدی با لینک مستقیم

دانلود رمان ایاز و ماه از اکرم محمدی کامل رایگان

ژانر رمان : عاشقانه

تعداد صفحات : 3207

رمان ایاز و ماه

خلاصه رمان : جسمی روی چشم هایم فشار می آورد. مچ هایم به هم چسبیده بود دستم بالا نیامد تا پارچه افتاده روی چشمم را بردارم. سینه ام می سوخت و نفس هایم فقط یک خس خس دردناک بود. ناگهان ذهنم کمی روشنتر از دقایق پیش شد… دست هایم را از پشت به هم بسته بودند؟ اما… سعی کردم از گنگی و منگی خلاص شوم… آخرین خاطره قبل از این تاریکی …

قسمتی از داستان رمان ایاز و ماه

البته من بلدم راهش رو باز کنم ابزارش رو دارم معامله دو سر سودا نظر مثبتت چیه؟ با تصورش تنم از ترس لرزید احمق که نبودم کنایه ها را می فهمیدم… خودش را مشغول نشان داد منتظر بود نفسم بالا بیاید و سکته نکنم؟ برای لحظاتی سرش را سمت مونیتور روی میزش چرخاند و من از بین نفس های وحشت زده ام ظاهرش را بررسی کردم. نگاهم به سایه مژه های پرپشت روی صورتش خیره شد. بالای چشم های سبز کمیاب مونیتور را سمت ما چرخانده بود و از صفحه اش به بیرون نگاه می کرد. این دوست پسرته تو راهرو نشسته؟ انکار فایده نداشت باز بگویم شوهرم و او بیشتر بخندد؟ اخمی روی ابروهای پهن نشست خط زیر گلوش کار توئه؟ جای چنگ نیست… با چی بریدی؟

برگشت و تیز نگاهم کرد. لحظه به لحظه در برابر چشمان جستجوگرش احساس برهنگی میکردم. این مرد بازی نمیخورد آن هم از دختربچه بی دست و پایی مثل من. من… کار من نبود… به نقی زنگ زدم موتورش بین راه خراب شده و داخل تعمیرگاه بود. کسی را برای رفتن به خانه آنها نداشتم، هیچ کس باید صبر میکردم بالاخره یک نفر پیدایش میشد… بسته را در دست چرخاندم پست اکسپرس یعنی اینکه علا برای گرفتن آن عجله داشت… یعنی ممکن بود با این پاکت کمکی به گلی کرد؟ اگر علا آن را لازم داشت و دیر به دستش میرسید چه؟ بعد از بلاهایی که سرشان آمد، این هم دلیل جدیدی برای کینه بیشتر میشد. بسته را از لای در به داخل می انداختم چه؟

همین تصمیم درست همین بود از بالا یا پایین در پرتش می کردم… تا خانه علا فقط چند خانه فاصله داشتیم مانتو و شال هم که پوشیده بودم. مهربان در خواب نیمروز بود قبل از بیدار شدنش بل از بيدار بسته را می بردم میرساندم و زود برگشتم. بالاخره دل دل کردن را کنار گذاشتم و راهی شدم. موقع عبور از جاده هرکدام از اهالی روستا را که میدیدم. ترس بی مورد را کنار زدم مثلاً علا میخواست با من چکار کند؟ هیچ. پشت در که رسیدم صدای حرف زدنش می آمد و خنده اش… خواستم بسته را بگذارم و بروم… اما اگر نمیدیدش چه؟ اگر غریبه ای آن را برمی داشت؟ در چهارچوب در صدا زدم «علا!» یک بار دیگر برای بار دوم «آقا علا!» صدای خنده ای که بلندتر شد طبیعی نبود، مثل صدایی طبی نبود. مثل ضبط شده.

کمی در را نیمه باز کردم میتوانستم از همانجا هم ستم از همان گوشی روی چاه را ببینم. پس صدای خندیدن و حرف زدن از داخل گوشی می آمد صدای جیغ و شادی مردم هم بود، انگار فیلم یک شهربازی را پخش میکردند. با دیدن نمای تاریک خانه با آن درخت بزرگ درون سینه ام ترس پخش شد خانه از روز اولی که دیدمش بیشتر فرق داشت؛ مرگ زده و ترسناک شده بود. دست و پا زدم تا فرار رکنم چشم های پر از اشک و التماسم کم کم تار میشد. محکم نگهم داشت و زیرکوهم، با دلسوزی زمزمه کرد. مواظب باش نیفتی. دنیا ناپدید شد و من غرق در ده شد و من در سیاهی. از پشت پلک های بسته ام نوری نمی تابید. اطرافم تاریک بود، ظلمات منگ و سست، ذهن و بدنم فلج شده بود سعی کردم لای پلکم را باز کنم نشد.

مشخصات کتاب
  • نام کتاب: ایاز و ماه
  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: اکرم محمدی
  • ویراستار: آیرل
  • تعداد صفحات: 3207
  • حجم: 9 مگابایت
  • منبع تایپ: آیرل
خرید کتاب
50,000 تومان
دانلود بلافاصله پس از پرداخت
  • 40 بازدید
  • 50,000 تومان
https://ayrelroman.ir/?p=10862
لینک کوتاه مطلب:
برچسب ها
موضوعات
آخرین نظرات
نماد اعتماد
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " آیرل رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.