دانلود رمان از پیله تا پرنا از سپیده علیزاده کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 1598
خلاصه رمان : همه پیلهها به پروانه ختم نمیشوند؛ برخی با غوطهور شدن در تلاطم زندگی به ابریشمی زیبا و خاص به نام پرنا تبدیل میشوند. هرچند این داستان زاییده ذهن نویسنده است، اما به پشتوانه تحقیقات گستردهای نگارش شده تا واقعیتها به بهترین نحو به خوانندگان منتقل شود. هر تشابه اسمی تنها یک تصادف است.
قسمتی از داستان رمان از پیله تا پرنا
بیست دقیقه بعد در پارکینگ همان مرکز خریدی که قبلا آمده بودیم تا برای تولد رایان لباس بخریم نگه داشت. مقصدمان طبقه اول یعنی مرکز فروش لباس مردانه بود. چند مغازه ی اول را رد کرده و مستقیم وارد یکی از مغازه ها شد و به محض ورود شروع به خوش و بش با فروشنده کرد. اینطور که ظواهر امر نشان میداد مشتری دائم اینجا بود. با راهنمایی ،فروشنده به سمت رگال مخصوص کت و شلوارها و لباسهای رسمی رفت. من هم که همه جا می رفت دنبالش کشیده میشدم. وقتی مرد فروشنده ما را تنها گذاشت تا به مشتری دیگری ا تنها گذاشت تا به ست تا به مشتری برسد، رو به من گفت میخوام طبق سلیقه شما خرید کنم به ست انتخاب کنید پرو کنم. خیلی پیش میآمد که برای خرید لباس با یاشار همراه شوم.
حتی گاهی با قلدری خواهرانه او را مجبور می کردم تا از انتخاب خودش صرف نظر کرده و آنچه میگویم را بخرد منتها در مورد ،او ترجیح میدادم خودش انتخاب کند تا مبادا بخاطر رو دربایستی با من به خریدی غیر از خواسته ی خودش تن ندهد. – شما خودتون دو دست انتخاب کنید. من از بین اون دو تا میگم کدوم بهتره. با گفتن بسیار خب مشغول وارسی کت و شلوارها شد. یک ست به رنگ مشکی و دیگری را به رنگ توسی برداشت. سپس هر دو را به سمتم گرفت و سوالی نگاهم کرد. بدون اینکه تن خورشان را ببینم، نمی توانستم که نظر دهم. نمیخواید بپوشید؟ با صدا زدن فروشنده، یک پیراهن سفید و دو کراوات به دست وارد اتاق پرو شد کت و شلوار مشکی زیادی به او می آمد؛ ولی به نظرم شلوارش کمی تنگ و کوتاه بود
نه که سایزش نباشد مدلش چنین بود. اینکه خوبه ولی اون یکی رو هم امتحان کنید. باشه ای گفت و دوباره وارد اتاقک شد. من هم خود را مشغول تماشای سایر اجناس کردم برای وقتی که بر می گشتم ،ایران شاید می آمدم همین جا و برای یاشار و پدر سوغاتی می.گرفتم با صدای باز شدن در، به طرف عقب چرخیدم و با دیدنش بی اراده دهانم به تحسین باز شد. اصلاً با قبلی قابل مقایسه نیست. خیلی بهتون میاد. بعد از تعریف ،من به سمت آینه برگشت و دوباره خودش را برانداز کرد. این کت و شلوار هم کاملاً فیت تنش بود. طرح پارچه اش طوری بود که چهارخانه های ریزش، فقط از نزدیک قابل تشخیص بود. از دور که نگاه میکردی، یک طوسی ساده و یک دست دیده میشد.
در نهایت با برداشتن یک جفت کفش کلاسیک مردانه ی مشکی خریدش را به اتمام رساند. از مغازه که بیرون آمدیم، گفت: مطمئنی چیزی نمیخوای؟! – نه واقعا چیزی لازم ندارم. از تجربه ی دفعه ی قبل میدانستم که نیم ساعتی تا خانه راه داریم. فقط خدا میداند که در همان سی دقیقه چه جنگی در درونم برپا بود و چقدر جلوی خودم را می گرفتم تا برنگردم و نگاهش نکنم نمیدانم آن چهره ی ساده ی مردانه چه داشت که چنین مرا مجذوب میکرد بالاخره وقتی من را مخاطب قرار داد از خدا خواسته به طرفش سر چرخاندم اگه فضولی نباشه میتونم بپرسم چرا امشب اینقدر تو خودتی؟! دیگه واقعا دارم نگران میشم مشکلی پیش اومده؟ می گفتم مشکلم خود تویی؟!