
دانلود رمان آناشید از مریم عباسقلی کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 4122

خلاصه رمان : آناشید شایگان، دختری خام و جوان، اسیر بازی خطرناک امیرحسین کُهبد میشود؛ مردی که نامش زیر سایهی سنگین خانواده کُهبد نفس میکشد. روایت اما از زمانی شروع میشود که آناشید، با جانی در جانش، میان ماندن و گریختن گرفتار است و روبهروی مردی ایستاده که بودنش، هم نجات است و هم سقوط…
قسمتی از داستان رمان آناشید
– شیما جان، حتی درست نگاهمم نمیکنی. عزیزم ما که صحبتامونو کردیم، قرار شد بچه ی امیرحسین که بهدنیا اومد، آنا خانوم بره و… دست مقابل امیرحافظ گرفت و عصبی اما با صدایی آرام توپید: – بره و توله هاشو بذاره برای ما؟ لابد بعدشم به بچهام بگم این داداش دوقلوته؟ ها؟ نظرت چیه؟ سرش تیر کشید، تمام آن چند شب، یک خواب راحت به چشم هایش نیامده بود. با دو انگشت شست و اشاره چشم هایش را ماساژ داد و گفت: – قربونت برم، نزدیک عیده. نگاهش را هر جایی میچرخاند جز صورت امیرحافظ. – خب؟ که چی؟ مردشور این عید و سال نو رو ببرن اصلا.ً برخلاف او که نگاهش نمیکرد، امیرحافظ خیرهی نیمرخ او ماند و دست روی صورت شیما گذاشت. – چند روز دیگه تولدته و سالگرد ازدواجمون. هرسال این موقع کلی شور و شوق داشتی… شیما که صورتش را عقب کشید و دست او را پس زد.
امیرحافظ آهی کشید و گفت: – البته به جز پارسال که نبودی. شیما خواست قدم عقب بگذارد که دست امیرحافظ آرام روی شکمش نشست. – اما حالا که هستی، هم خودت هم یه معجزه. میشه خودتو ازم دریغ نکنی؟ دوست دارم کنارت باشم و… با دستش دست امیرحافظ را هول داد و گفت: – فکر کنم بهت ویار دارم، خیلی نزدیکم نشو. چهره اش را در هم کشید و گفت: – بوی عطرت داره حالمو به هم میزنه. سر تکان داد. – باشه، درک میکنم، هر طور راحتی. میآم داخل یه سر به مادر میزنم و میرم پیش عموفضلی. شیما از مقابل در کنار رفت و امیرحافظ یاالله گفت و در حالیکه خدا خدا میکرد آناشید را ببیند، وارد خانه شد. کنار مادرش نشست، احوالپرسی های معمول انجام شد و نگاهش ناخواسته سمت پله ها کشیده شد. دقیقاً پانزده روز بود که جز از طریق خواهرش، از حال آناشید خبر نداشت. شیما سمت دیگر سالن پذیرایی بود.
امیرحافظ هیچوقت زندگیاش را آشفته تر از این تصور نمیکرد! فخرالملوک نسبت به او نرمتر شده بود و پرسید: – چیه؟ چرا انقدر به هم ریختی؟ امیرحافظ آه کشید و دست هایش را میان موهایی که حالا تارهای سفید زیادی میانشان به چشم میخورد، کشید. – فکر میکنم افتضاحه، همه چیز افتضاحه مادر. درواقع به عنوان مرد این خونه، گند زدم، کنترل اوضاع از دستم در رفته، نه؟ فخرالملوک در سکوت نگاهش کرد و اجازه داد پسرش بیشتر بگوید. مشخص بود که بار حرف های ناگفته روی قلبش سنگینی میکرد. – من فکر میکردم دارم بهترین کار ممکن رو انجام میدم. اون بچه رو خواستم چون برادرزادمه و… فخرالملوک میان حرفش پرید. – نذاشتی حاج امیرحافظ، نذاشتی از بچه اش آزمایش بگیریم و ته دل من هنوز شک و تردیده! کلافه دستی به صورتش کشید. – بذارید به دنیا بیاد، چشم برای مطمئن شدن شما آزمایش DNAهم میگیریم.
دمی گرفت و ادامه داد: – من با خودم گفتم این بچه باعث میشه زندگیمون درست بشه. فقط یه جلسه از دادگاهمون باقی مونده بود مادر، گفتید شیما رو برگردونم، گفتید اگر طلاق بگیریم دلتون ازم راضی نمیشه… فخرالملوک اشاره به خودش کرد. – حالا میخوای صیغه ی یواشکی و دروغایی که گفتی رو بندازی گردن من؟ منتم میذاری پسرم؟! مغزش داشت منفجر میشد. – نه مادر نه، فقط دارم میگم اوضاع پیچیده شده بود، از همه طرف تحت فشار بودم و… مکثی کرد و شانه بالا انداخت. – به ولله قصدم خیانت به شیما نبود. شما اون شک و تردیدی که دارید رو کنار بذارید و به این فکر کنید بچه ی توی شکمش، واقعاً پسر امیرحسینه. فخرالملوک نم اشک چشمانش را با دستمال گرفت و گفت: – گیریم که همینطور باشه، امیرحسین که خودش نیست، خودش فراریه، هیچ خبر داری کجاست؟ کدوم کشور رفته؟! اصلاً رفته یا نه؟ اصلاً زندهست؟!






































