دانلود رمان آصلان از مائده قریشی کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه، معمایی، اجتماعی
تعداد صفحات : 2462
خلاصه رمان : یک آتش سوزی بزرگ درست بعد از جدایی دو معشوق…
مردی که چشمانش از جنس یخ های آلاسکا هستند و وجودش طعنه به سنگ سخت می زند…
دختری که در مردمک هایش زندگی بیداد می کند و آرامش …
طعم خیانت معشوق، توانایی دل کندن ندارد…
هیچ کس نمی داند که آخر قصه ی عشق پر دردسرشان به کجا کشیده می شود…
جز دخترکی که امید دارد یه روز ققنوس شدن؟؟
قسمتی از داستان رمان آصلان
چشم های بشاش و پر از خنده ی من در مقابل چشم های جدی و شاید تا حدودی عصبانی آصلان قرار می گیره و من ناخوداگاه با دیدنش از اون حالت شل و ول ایستادنم در میام! همون طور که نگاه خیره و سنگینش روی منه نزدیک من و بهاری می شه که توی راهرو شوی کمدی راه انداخته بودیم …جفتمون همزمان با هم سلام می کنیم اما آصلان نگاهش رو از من می گیره و به بهار می ده. جواب سلامش رو می ده و شروع می کنه حرف زدن باهاش درباره ی کارخونه و اضافه حقوق کارگرا و رسما منو نادیده می گیره …طوری که انگار اصلا وجود ندارم. اون همیشه اینطوری بود، همیشه کم محلی می کرد و جلوی دیگران هم حتی مراعات نمی کرد.
اما نمی دونم چرا انتظار داشتم بعد از اون همه اتفاقی که بینمون افتاد دیگه این رفتار زشت رو با من یکی نداشته باشه و پیش بقیه علنا با بی محلی، ضایعم نکنه! یه نفس عمیق و در نتیجه عقلی که میخواد بابت این افکار ساده لوحانه ام یه تو دهنی به دل نفهمم بزنه. اصلا من چرا باید ازش انتظار داشته باشم که با من متفاوت رفتار کنه؟ حالا چون چندبار دردسر صدام کرده و یه بار پا گذاشته تو خونه ام پس یعنی رفیقم شده و باید باهام صمیمی رفتار کنه؟ پوزخندی تو دلم می زنم و من هم بدون اینکه حضورش رو با اون عطر سرد به روی خودم بیارم رو به بهار که سرش تو کاغذهای دستش بود با لبخند کوچیکی می گم:-بهار جان من میرم سرکارم، خوشحال شدم باهات حرف زدم!
بهار مهربون بهم چشم می دوزه:-منم عزیزم، خستگیم در رفت کنارت !پشت می کنم و می خوام برم که با شنیدن صداش پاهام استپ می کنن. -صبر کن حقی !حقی؟ بازم شده بودم حقی… چشمام رو باز و بسته می کنم، پر از حرص! من چرا باید به اون لقب مزخرفی که روم گذاشته بود دل می بستم؟ بر می گردم و خیلی جدی می گم:-بله؟ رو به بهار چیزی می گه و اون هم با تکون دادن سرش راهرو رو به مقصد دفتر کارش ترک می کنه و یه جورایی تنهامون می ذاره .نزدیک میشه و در حالی که دست راستش توی جیبشه جلوم قد علم می کنه ! -اینجا مدرسه نیست که زنگ تفریح داشته باشه دخترجون… هر کسی سر کار خودش باید باشه.