دانلود رمان مجموعه استنتون [سه جلد] از تی ال سوان کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه، بزرگسال
تعداد صفحات : 3000
خلاصه رمان : اون مثل یه مادهی شیمیایی میمونه که نمیتونی مجذوبش نشی. شهوانی، شیرین، و به طرز آزاردهندهای کامل بود وقتی که ۷ سال پیش ترکش کردم. بدنم، حسی که وقتی زیرم بود رو به یاد میاورد و دوباره اون رو میخواد. قلبم به یاد میآورد که چطوری شکسته و میخواد تا اونجا که ممکنه دورتر بشه. اما اون همه جا هست، منو آزار میده، شکنجهام میده، تمام دلایل منطقی رو نقض میکنه. من باید اون رو فراموش کنم، ادامه بدم و اون رو از قلب و ذهنم خارج کنم، اما برای انجامش باید برای اخرین بار اون رو داشته باشم. با یه بوسه شروع شد. ما هرگز نمیخواستیم عاشق شیم. اما من 17 سالم بودم و بی خیال و اون 19 ساله بود، زیبا و ممنوع. خانوادههامون هرگز قبول نمیکردن… و من برای نجات آیندهاش قلبش رو شکستم. حالا پسری که 7 سال پیش دوستش داشتم، مردیه که نمیتونم داشته باشم. اون به چیزی تبدیل شده که بدن من میخواد، قلب من میخواد… و نجابتم رو زیر سوال میبره.
قسمتی از داستان رمان مجموعه استنتون
حتی اونو به درستی میشناسم؟ این بخش از شخصیتش رو نمیتونم با بقیه چیزاش همخوانی بدم. جنگ در میان مردم ادامه داره و من میبینم که بن از زیر طنابها اورد صحنه میشه. جاش به سوی اون نگاه میکنه و شروع به فریاد زدن میکنه. بن به طرف ما میاد. جاش و احمق زرد مو از حلقه خارج میشن و به پشتصحنه هدایت میشن، هر دو با دقت نگه داشته شدن تا به هم حمله نکنن. می نشینم و چهرهام رو با دستام می پوشونم. “خدای من.” ادریان میگه “خیلی پرتنش بود.” “اره خیلی.” “برای همینه از این چیزا متنفرم.” فریاد میزنم. “تحت هیچ شرایطی اجازه نمیدم این کار رو دوباره انجام بده.” آدریان، آبی و بریجیت همه سرشون رو تکان میدن. این ورزش نیست. بن به سمت ما باز میگرده.
“جاش به تو چی گفت؟” من ازش میپرسم. جوابی نمیده و به آدریان نگاه میکنه. “اون چه گفت؟” من تکرار میکنم. از سوالم طفره میره و عصبانی به نظر میرسه. “سرم داد زد که تو رو تنها گذاشتم.” چی؟ این مرد باورنکردنیه. اون همه خون ریخته ازش و در مقابل بیست هزار نفر به مبارزه با یک مظنون به روانپریشی مشغوله، اما نگران منه که بدون محافظت نشسته ام. “واقعا دیگه نوبره.” من فریاد میزنم. آدریان ابروهاش رو بلند میکنه. “واقعا.” یک ساعت و سه کوکتل بعد ما در خارج از درب خروج اتاق های بازیکنندگان منتظر هستیم. کامرون هرگز از حلقه بازنگشته، بنابراین فکر میکنم که با جاش مونده. بن با ما همراهه اما به هیچوجه نوشیدنی نمینوشه، به طور آشکار در خدمته. آدریان و دختران خیلی خیلی مست هستن.
اما من، از زمان اون حادثه مستیم پرید. آدریان بازوهاش رو دور دخترا میندازه. همهچیز رو خندهدار میبینن و از این طرف به اون طرف تلو تلو میخورن. آبی درباره پیدا کردن پدر بچههاش حرف میزنه، همچنان عاشق اون اسب وحشی ایتالیاییه که آخرین بار اینجا دیدیم، و بریجیت درباره این صحبت میکنه که یک پسر در بار ازش درخواست کرده. ادریان داره از خنده ریسه میره. من لبخند میزنم چون متوجه میشم که براش تازه است. میدونم دوستام همیشه شوخ هستن. خنده دارن و نیازی نیست که باهاشون دوست شی تا در اطرافشون لذت ببری، چون باعث شادی همه میشن. درب باز میشه و پسر زردمویی که با جاش دعوا کرده بیرون میاد همراه با دو نگهبان امنیتی.
اون رو میشناسم، نگهبان زندانیه که من دیدمش. به من لبخند میزنه و به سمت باربی کوتاهی که در سمت چپمه میره. چشمام اون رو دنبال میکنند در حالی که سعی میکنم اسم اون رو به یاد بیارم. اسمش چی بود؟ جیپر؟ جی چیزی. انگاری که بینیاش شکسته باشه و چشماش کبودن. چشماش همچنان روی من میمونه و من میدونم که سعی میکنه به یاد بیاره من رو کجا دیده. لعنتی. امیدوارم به یاد نیاره – خیلی غیرحرف هایه. درب دوباره باز میشه و جاش بیرون میاد، همراه با دو نگهبان امنیتی و کامرون. به سمت من میاد و خم میشه تا بوسه ای روی گونه ام بزنه. واقعا دوست دارم به چهره اش مشت بزنم برای اینکه این همه استرس بهم تحمیل کرده، اما فکر نمیکنم الان زمان و مکان مناسبی باشه.