
دانلود رمان نسیان از بهار جلیلی کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه، هیجانی
تعداد صفحات : 3744

خلاصه رمان : اتاق ویان بوی اقاقیا میداد و بالشهای گلدوزیشده. تابستان تازه شروع شده بود و ته ماندهٔ لاک نارنجی روی ناخنهایش هنوز نپریده بود. فردا قرار بود با دوستهایش بروند استخر، و ویان خوابش برده بود با لبخند. نیمهشب، سایهای افتاد روی دیوار. مردی کنار پنجره ایستاده بود، انگار نه از راهرو که از دل تاریکی آمده باشد. ویان فکر کرد خواب میبیند. چشمهایش را دوباره مالید. مرد گفت: «بیا.» و این یک کلمه آنقدر سنگین بود که تمام تابستان را از محور بیرون زد. ویان دختر شادی بود، دختر خندههای بلند و چادرخوابیهای کنار دریا، دختری که هنوز باور نداشت جهان جای تاریکی باشد. اما آن شب،
تاریکی آمد کنار تختش نشست. نه برای ترساندن، برای بردن. صبح که شد، ویان دیگر آن دختر دیروز نبود. نه چون چیز زیادی فهمیده بود، چون تازه شروع کرده بود به فهمیدن. و مرد غریبه، که شب رفته بود، روزها سایهاش روی دیوار اتاق مانده بود— مثل زخمی که هنوز خونش بند نیامده، ولی دردش را دوست داری.
قسمتی از داستان رمان نسیان
چند روز پیش ،بعد از یه مقدار تحقیق یه روانشناس خوب پیدا کردم. یه نوبت گرفتم و قبل از ویان ،اول خودم رفتم اونجا و باهاشون صحبت کردم. خانم محترم و روانشناس حرف های به نظر میومدن. در مورد مشکل ویان باهاشون صحبت کردم و یه مقدار مشاوره گرفتم. منوچهر که کنجکاو شده بود و حالا این دیدار برایش جدیتر به نظر می آمد ،کمی جلو آمد و گفت: _خب؟ چی گفتن؟ _یکم باهام صحبت کردن و از رفتارهای ویان پرسیدن. یه سری چیزا رو براشون تعریف کردم و ایشونم از لحاظ علمی و روانشناسی رفتارهای ویان و برام توجیه کردن و گفتن که این چیزا بعد از اون اتفاق ، طبیعیه. ازم خواستن که ویان و قانع کنم برای یه جلسه هم که شده ،بره پیش ایشون. _می خوای با ویان صحبت کنی؟ _راستش همون شب که اومدم خونهتون ،وقتی با ویان رفتیم توی اتاق در مورد همین موضوع باهاش صحبت کردم.
منوچهر که اخلاق دمدمی مزاج ویان را این روزها بیشتر می دید ،با کمی ناامیدی به همایون نگاه کرد و پرسید: _چی گفت؟ عصبانی شد نه؟ _اتفاقاًمنم مثل شما فکر می کردم اما برعکس تصور من و شما خیلی راحت قبول کرد. لبخندی متعجب زد: _ ً واقعا؟ _بله فقط یه چیزی آقا منوچهر… نگاه منتظر منوچهر را که دید ادامه داد: _ویان نباید متوجه بشه که من از قبل با خانم دکتر دیداری داشتم. اینطوری برای خودش و درمانش بهتره. به نظرم بهتره حتی شما هم بهش نگین که می دونین قراره دکتر بره. اگه خودش تمایل داشته باشه و بهتون بگه اون بحثش جداست. با ضربهای که به در خورد ،همایون حرفش را قطع کرد و بفرماییدی گفت. خانم رضایی با سینی که در دست داشت وارد شد و چای ها و کیک ها را روی میز قرار داد. به سمت همایون چرخید و گفت: _امری با بنده ندارین آقای مهندس؟ _خیلی ممنون ،شما بفرمایید.
_با اجازه. همایون یکی از چای ها و کیک ها را مقابل منوچهر گذاشت و گفت: _بفرمایید میل کنید آقا منوچهر. چایمون که تموم شد ادامه صحبتا رو عرض می کنم. _خیلی ممنون. پس از اینکه خوراکی هایشان را خوردند ،همایون صحبتش را ادامه داد. _خب …کجا بودیم؟ …آها! این و می خواستم بگم …آقا منوچهر این حرفا رو به شما گفتم تا شما هم در جریان باشید و یکم بیشتر مراعات حال روحی ویان و کنید. قطعاًشما بیشتر از من حواستون هست اما خب … بالاخره منم وظیفهم دونستم که بگم. بالاخره ویان شرایطش خاصه .متأسفانه تجربهی خوبی رو پشت سر نذاشته و حالش زیاد خوب نیست. شما حتماًبهتر از من می دونین. _متوجهم چی میگی. واقعاًممنونم که انقدر پیگیر این قضیه بودی. امیدوارم حال ویان زودتر بهتر بشه. _انشاءالله. فقط …یه چیز دیگه هم می خواستم بگم. _جانم؟ کم کم داشت خجالت می کشید.
هیچ وقت فکر نمی کرد صحبت کردن با پدرزن آنقدر سخت باشد. آدم کم رویی نبود .برعکس،اتفاقاًخیلی هم اعتماد به نفس بالایی داشت اما نمی دانست چرا احساس می کرد گفت و گو با آقا منوچهر،با تمام افرادی که تا به حال دیده و صحبت کرده فرق دارد. _راستش …وقتی این چندبار ویان و دیدم یا باهاش صحبت کردم …احساس کردم تحت فشاره. _از چه نظر؟ _احساس می کردم وقتی اسم مراسم خواستگاری و عقد و عروسی ما میاد وسط ،یکم معذب میشه. به خاطر همین ،علی رغم اینکه من واقعا ًدوست داشتم همین روزا از شما اجازه بگیرم و مزاحمتون بشیم برای خواستگاری …ولی به ویان قول دادم تا هروقت که خودش نخواست و راحت نبود ،من برای مراسم پا پیش نذارم. با خجالت لبخندی زد و همان طور که به منوچهر نگاه می کرد ادامه داد: _گفتم شما و فاطمه خانم در جریان این مسئله باشین که یه وقت خدایی نکرده سوءتفاهم پیش نیاد.














![رمان وارثان بی نژاد [جلد دوم از مجموعه دال فارن] از موریگان دانلود رایگان رمان وارثان بی نژاد [جلد دوم از مجموعه دال فارن] از موریگان دانلود رایگان](https://ayrelroman.ir/wp-content/uploads/2025/08/varesan-150x150.jpg)























