
دانلود رمان هویان از سامان شکیبا کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه، هیجانی
تعداد صفحات : 2943

خلاصه رمان : خیال میکرد از عرش به فرش سقوط کرده. عرش را جای بلندی میدانست که هیچگاه از آن نبود؛ فقط از بلندیِ باورِ دیگران افتاده بود پایین. و نمیدانست این سقوط، او را به خدایانِ عشق نزدیک کرده— همانها که در افسانهها همیشه در حال افتادنند. از هزاران فلک چشمگیرتر بود این افتادن. چون فلک جای ستارگان است، و ستارگان وقتی میافتند، نورش را تا زمین میآورند. در میانهٔ سقوط پررنجش، آدمهای دیگر یک به یک از قاب تصویر غایب شدند. نه این که رفتند، این که او دیگر توان دیدنشان را نداشت. فقط یک نفر توی کادر ماند. در فراسوی تاریکیِ سقوط، سه کبریت یک به یک در شب روشن شد.
اولی برای دیدن تمامِ صورت او— صورتی که شبیه هیچکدام نبود. دومی برای دیدن چشمانش— چشمانی که درست همان جا، برای اولین بار، او را میدیدند. سومی برای دیدن لبانش— پیش از آن که کلمات، سکوت را بشکنند. و بعد تاریکی غلیظ.
برای اینکه به خاطر بسپرد همه را. زمانی که او را در میان بازوانش گرفته بود. نه برای نجات، برای نگهداشتن. قهوهاش را کنار فنجان قهوهای دیگر روی میز گذاشت. هیچکس آن طرف ننشسته بود. اما جای فنجان روی میز مانده بود. و جای او، درست کنارش. در دل اندیشید: این سقوط، زیباترین عروج من بود. چون از بالایِ سرِ خودم افتادم پایین، و رسیدم به جایی که همیشه باید میبودم.
قسمتی از داستان رمان هویان
از لباس های خودش ،یک پیراهن مجلسی تقریبا ساده و شلوار ساتن مشکی برداشتم. یک آرایش ساده کردم و موهایم را سشوار کشیدم و سعی کردم کمی به آن پف بدهم. در حالت عادی زیادی لخت و بی حالت بود. هرچند که با وجود زدن تافت ،باز هم نهایتا دو ساعت در آن حال باقی میماند و دوباره صاف میشد. «چیکار میکنی عزیزم؟» به پیام میثم نگاه کردم. باید به او خبر میدادم؟ با تردید ،به صفحه ی چت خیره شدم و پوست لبم را کندم. احتمالاًخوشش نمیآمد آنجا بروم و سعی میکرد منصرفم کند .من هم که نمیتوانستم نبات را به حال خودش تنها بگذارم،فقط اخم و تخمش نصیبم میشد. پفی کشیدم و نوشتم: «هیچی،بیکارم» بالاخره نبات هم حاضر شد. _این چیه پوشیدی پس؟ چرا انقدر ساده؟ ناراضی نگاهم میکرد. _خوبه همین .من اینطوری راحت ترم! با اکراه سر تکان داد. _پاشو بریم .اسنپ اومده.
اونجا غد یه گوشه نمیشینی ها .لبخند بزن. _سعیمو میکنم! در ماشین که نشستیم ،مشغول هماهنگی شد. _هرکی ازت پرسید ،بگو دانشجوئم. البته احتمالش کمه اصلا کسی سمتت بیاد. هم غریبه ای هم با این قیافه و اخمی که کردی ،از دور فرار میکنن از دستت! اخمم غلیظتر شد. _این پارسا …زیاد مهمونی میره؟ مهمونی خودشه؟ _نمیدونم .حالا مثلا بره هم چه عیبی داره؟ ما تو ایران مگه چه قدر تفریح داریم؟ مجبوریم خودمون برای خودمون بسازیم. نبات اخلاقش هم تا حدودی عوض شده بود و احساس میکردم همه اش به واسطه ی پارساست… _خب وقتی کسی رو نمیشناسیم ،قراره چطوری بهمون خوش بگذره؟به عقب تکیه داد و سرش را سمت شیشه چرخاند. _عزیزم پس روابط عمومی برای چیه؟ همه که از اول دوست نبودن .برو اونجا سر حرفو با مردم باز کن ،دوست میشن دیگه!
آن آدم های بالا شهری ،چهطور ممکن بود با من دوست شوند؟ من هم باید مثل نبات دروغ میگفتم؟ باید وانمود میکردم مثل آنها زندگی میکنم؟ نه …امکان نداشت بتوانم با کسی دوست شوم… تمام مدت فکرم درگیر بود و حتی متوجه نشدم ، چطور زمان گذشت. با صدای نبات به خودم آمدم. _ممنون آقا .براتون کارت به کارت کردم. و به من اشاره کرد که پیاده شویم. نبات درست میگفت .خانه در یک مجتمع مسکونی بود. در باز بود و وارد شدیم. پرسیدم: _طبقه چندمه؟ خوشحال بود .دکمه ی آسانسور را فشرد. _طبقه ی آخر. لبخند پهنی کل صورتش را گرفته بود. _وای خیلی ذوق دارم .خوبم دیگه آره؟ منظورش به ظاهرش بود. خوشگل شده بود. ناخودآگاه گفتم: _کوفتش بشه! با ذوق خندید. در آسانسور باز شد و سوار شدیم. نبات دکمه ی پنج را فشرد و مدام خودش را در آینه چک میکرد. یکباره یاد آن مهمانی کذایی معین خان افتادم
که بدحال و مست شدم و آبرویم را برد. _وای نبات …بذار یه توصیه بکنم بهت. ببین ما چون عادت نداریم ،مشروب زود میگیرتمون . حتی اونایی که درصد الکلش پایینه. جوگیر نشی زیاد بخوریا؟ هنوز در حال توصیه بودم که در آسانسور باز شد. _ول کن چهقدر حرف میزنی .خودم حواسم هست! به نظرم اتفاقا هیچ هوش و حواسش به من نبود. به سمتی نبات اشاره کرد رفتیم .صدای موسیقی بلند نمیآمد . _درست اومدیم؟ _آره بابا. _پس چرا صدای دوپس دوپس نمیاد؟! نگاهی به من و نگرانیام انداخت و خندید. _خنگول . کجای حرفم خندهدار بود؟ نبات این بار زنگ را فشرد و چند لحظه بعد ،در باز شد. زنی جوان که مقابلمان قرار گرفت ،شوکه شدیم. _بفرمایید؟ با تردید به هم نگاه کردیم .تعجبمان را که دید ،خودش گفت: _از مهمانای آقا پارسا هستید؟ اسم پارسا که آمد ،متوجه شدیم اشتباهی پیش نیامده. نبات سریع گفت: _بله!




































