
دانلود رمان فرو افتاده از الناز دادخواه کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه، تخیلی
تعداد صفحات : 2022

خلاصه رمان : اشتباهم را میگویم، نه برای تبرئه، نه برای التماس. فقط برای اینکه رویش بگذارم جلوی آینه و بالاخره یک بار اسمش را بگذارم: اشتباه. و در اشتباهترین نقطه دنیا ایستادهام— آن نقطهای که فکر میکردم اگر کمتر باشم، بیشتر دوستم دارند. اگر خودم را جمع کنم توی قاب دیگران، جا شوم. اگر آنقدر کوچک بشوم که کسی اذیت نشود. بیتعلق به چیزی… بیشباهت به کسی… نه مال این خیابان، نه مال آن عکس، نه شبیه هیچکس توی شجرهنامهای که از من نوشتهاند. مثل آخرین ستارهای که فروافتاد نه از سر سقوط، از سر انتخاب. جایی برای افتادن نداشت، مگر دستهای خودش. جدا مانده از دنیایی که دیگر مال من نیست… اما نکند دنیا از آن من بوده و من نمیدانستم؟ من تنهاترینم. نه برای اینکه کسی نیست. برای اینکه تا امروز باور کردم لیاقت همنشینی با روشنی را ندارم. تنهاترین ستارهای که پیش از طلوع باز هم خواهد درخشید— نه برای دیده شدن، برای خودش. برای یادآوری به تمام ستارههای افتاده: سقوط، پایان راه نیست.
قسمتی از داستان رمان فرو افتاده
چین های عمیق روی پیشانیاش بیشتر شده و ابروهایش بیش از پیش درهم فرو رفتند .هم من میدانستم مقصدم کجاست و هم او حدس میزد قصد دارم او را به کجا بکشانم .دم ورودی بخش ویژه چندین نگهبان ایستاده بودند که با دیدن او درها را باز کرده و اجازۀ ورود دادند . صدای سابیده شدن دندان هایش را روی هم شنیدم . عصبی بود… و هر ثانیه هم بیش از پیش عصبی میشد .به آخرین راهرو که رسیدم ،وارد یک نیمراهروی مخفی انتهایی شدم .قسمتی که منتهی میشد به یک در آهنی بزرگ که تنها با یک کلید نقره ای که او همیشه در جیب مخفی داخل لباسش نگه میداشت ،باز میشد .مقابل در ایستاده و به سمتش چرخیدم .برای کاری که قصد انجامش را داشتم ،نفس عمیقی کشیدم و تلاش کردم از نگاه به او اجتناب کنم .میدانستم نفوذ نگاهش به حدی است که تمرکزم را بهم ریخته و مرا دچار اضطراب کند .
مطمئن نبودم چه واکنشی نشان خواهد داد اما باید انجامش میدادم .دستم را به سرعت بالا برده و یقۀ یونیفرمش را گرفتم ،او را به سمت خود جلو کشیده و پیش از آنکه انگشتانش حتی روی تپانچه حلقه شوند ،شروع به باز کردن دکمه های لباسش کردم . چشمانش گرد شدند ،شوک زده تمام بدنش منقبض شد .با اینکه میدانستم همیشه زیر یونیفرمش یک لباس دیگر نیز میپوشد اما برای یک لحظه واکنش شوکه آمیزش مرا نیز مضطرب کرد . انتظار هرچیزی را داشت جز این که کسی دکمه ای لباسش را باز کند .آنقدر شوکه شد که حتی نتوانست واکنش درستی نشان دهد .دستم که قفسۀ سینه اش را لمس کرد ،دستش بالا آمده و دور مچم چنگ شد .انگشتانش با قدرت به مچم فشار آوردند .نفسم از درد رفت .با صدایی که به حد خطرناکی سرد و زمزمه وار شده بود گفت : «داری چه غلطی میکنی؟» در چشمانش خیره شده
و گفتم« :اون چیزی که دارید بهش فکر میکنید نیست فرمانده.» درد را ندیده گرفته و انگشتانم را به زحمت حرکت داده و کلید را از جیب داخلی لباسش بیرون کشیدم .با دیدن کلید مچ دستم را رها کرد .نگاهش با سوءظن به من خیره بود . به سمت در رفته و کلید را در قفل چرخاندم .در با صدای جیرجیر خفیفی باز شد .قدم به درون اتاق گذاشتم .اتاقی که استراحتگاه و محل اقامتش در اینجا بود . پشت سر من وارد اتاق شد .ابروهایش را بالا داد و گفت : «خب؟ قراره بگی این مسخره بازی واسه چیه؟» به سمتش چرخیدم و گفتم« :موقع ورود من به مقر فرماندهی چشمام رو بستید که جایی رو یاد نگیرم فرمانده . اما من حتی جای کلید مخفی اتاق شما رو هم بلدم.» سرد و جدی جواب داد« :یکی دیگه از دلایلی که باعث میشه احتمال جاسوس بودنت برای من بالاتر بره.» «نه وقتی چیزی که میخوام نشون بدم رو ببینید .
فرمانده میشه بهم بگید هرشب قبل از خواب چیکار میکنید؟» چند ثانیه در سکوت به چشمانم خیره ماند .سپس کلافه در اتاق چرخید و گفت : «فقط کافیه حرفات قانع کننده نباشه…اونوقت از اینکه اینقدر وقت منو گرفتی پشیمونت میکنم .لباسام رو عوض میکنم ،دوش میگیرم…»، با حرکت دست متوقفش کرده و گفتم« :لطفا بهم نشون بدین .جاهایی که میرید رو فقط با راه رفتن بهم نشون بدین همین.» کلافه دستش را میان موهای ریخته روی پیشانیاش کشید . احساس میکرد او را به بازی گرفته ام و داشت تلاش میکرد کنترلش را حفظ کند .به سمت کمد اتاقش رفت ، دستگیره را گرفت و باز کرد و زمزمه کرد« :یونیفرمم رو آویزون میکنم.» بعد به سمت اتاقک حمام گوشۀ اتاق رفت ،در آن را باز کرد و گفت« :دوش میگیرم.» سپس در اتاق چرخی زد ،به سمت تخت کوچک و سادۀ کنج اتاق رفت .روی کاور مشکی تخت نشست.





































