
دانلود رمان پینوکیو از سیما انورى کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه، مافیایى، جنایى، معمایى
تعداد صفحات : 2152

خلاصه رمان : به دنیا آمدم که عجیب باشم. متفاوت. نه خوب، که بد. اما این را من انتخاب نکردم. فقر، جنگیدن، خون… با من زاده شدند. غریزههایی ترسناک که تا دم مرگ رهایم نکردند. من بیرون از قالب آدمی بودم، عجیبالخلقه. فرزند یک حیوانِ روانی. یک موجود وحشتناک. هیولا. اما در یک ثانیه… نه، یک پلک زدن… شاید هم کمتر… قهرمان شدم. جادوگر شده بودم. قهرمان یک سرزمین. متفاوت شدم، خوب شدم، خوشحال شدم. اما هنوز بد بودم. چون تو بد بودن را رها نکرده بودی. و من که همیشه تابع تو… تویی که همیشه در سایه بودی، اما هیاهو بودی… مردک چوبی.
قسمتی از داستان رمان پینوکیو
میداند که کش دادن این بحث نه به نفع من است نه خودش و خوب هم میداند که حق با من است… اصلان و طاهر هیچ ربطی به او ندارند. منم که به اصلان یک دین دارم…. منم که از او جای خواب و غذا گرفتم و در ازایش به قولم عمل نکردم. منم که هیچ دلم نمیخواهد ارسلان را با غول بی شاخ و دمی مثل اصلان و سگ هارش طاهر رو به رو کنم. حین فرار از دست طاهر خندیدم و خودم را به بی خیالی زدم تا فکر کند چیز جدی نیست و زیاد درگیرش نشود اما آدمهایی مثل آصلان و طاهر برای ارسلان زیادی ترسناک اند. او نهایت خلافش ترک کردن خانه مشاور جادوگر بودن و گه گاهی هم هک دوربینهای راهنمایی رانندگی محض تفریح است ولی من… برو سرم را برای خلاصی از افکار پوچ تکان میدهم و مطمئن و مصمم لب میزنم: اصلان و طاهر با من! تو فقط سعی کن اون رستوران و ورشکسته نکنی و تا یه مدت هم
دنبال جایی واسه فالگیری و جادوگری و تاروت نباش و سعی کن با پولی که از رستوران در میاری بسازی تا آبا از آسیاب بیوفته. هرچیام از دختر امروزیه کاسب شدی، نوش جونت من سهمم و برداشتم. و با چشم به کتانیهای پایم اشاره میکنم. سهمم را به او میدهم بیشتر از من بهش احتیاج دارد. انقدر که نخواهم غرورش پیش پدر و مادرش که هر لحظه منتظر شکست خوردن و پشیمان شدنش هستند، بشکند. مىایستد، حرکت مىکنم. سنگینی نگاهش را روى شانههایم حس مىکنم و محل نمىدهم. از اینکه خود را زیر دین من ببیند متنفرم و از اینکه فکر کند دلم برایش سوخته بیشتر… دسته کلیدم را از جیب شلوار جینم بیرون مىکشم و در را باز مىکنم و وارد میشوم و در را مىبندم. صداى قدمهایش را مىشنوم که به در نزدیک میشود و چند لحظه بعد صداى آرام و مهربانش در گوشم میپیچد.
-هرچیام بخواى اداى آدماى عوضى و در بیارى، بازم یه خرس مهربونى! کفرى شده دسته کلید را در دست فشرده و مىتوپم: -خرس هفت جد و آبادته… راهتو بکش برو.مرتیکه بى جنبه! زنگ خندهاش، لبهایم را کش مىدهد. پول براى من مهم نیست. با ارزش است اما مهم نیست چون من راه بدست آوردنش را بلدم. مثل اینکه به جاى یک حساب یک میلیون دلارى در بانک، رمز گاوصندوق بانک مرکزى را بدانى… من راهش را از حفظم، راهى که خوب یا بد بودنش برایم مهم نیست. براى ارسلان هم مهم نیست. وقتى تنها در این شهر بى در و پیکر زندگی کنى و هر چقدر بدوى باز هم مثل درجا زدن باشد، دیگر حلال یا حرامش مهم نیست. مهم شکمى ست که باید سیر شود. مهم تنیست که باید برهنه نماند… -خیلى خب، فردا مىبینمت… با یک حساب سر انگشتی میفهمم فردا جمعه است و بازهم مثل همیشه یادش رفته که من جمعهها
هیچ کارى مبنى بر کسب درآمد انجام نمىدهم. -فردا جمعه ست… میتوانم حدس بزنم که دستش را به پیشانىاش کوبیده و به حواس پرتیاش لعنت مىفرستند و همینطور هم میشود. صداى تقى که از پشت در مىآید مهر تایید میزند به حدسیه ام. -آخ… یادم رفته بود… چشمانم را در حدقه مىچرخانم و او انگار چیزی یادش آمده باشد ادامه میدهد، -راستى گفتی جمعه، سوییچ ماشین و گذاشتم بالاى در… ماشینم کوچه پشتى پارک کردم، برش دار…ولى جون هرکى دوست دارى مثل اون دفعه باهاش نرو تو خونه مردم! هنوز که هنوزه دارى دیه میدى… اوکى؟ لبم کج شد. منظورش از خانه مردم دکه قدیمى آن پسر مواد فروش بود که با ماشین ارسلان بهش زدم و خرد و خاکشیرش کردم. هر چند تقصیر خود نفهمش بود. من بهش گفته بودم که حق ندارد به بچههاى دبیرستانى مواد بفروشد ولى به خرجش نرفت که نرفت…






































