
دانلود رمان قرارمان اولین بوسه زیر درخت گیلاس از مهرناز ابهام کامل رایگان
ژانر رمان : اجتماعی، روانشناسی، عاشقانه
تعداد صفحات : 948

خلاصه رمان : حریر دیگر هیچ چیز برای از دست دادن نداشت. شکست ها یکی بعد از دیگری آمده بودند و رفته بودند، تا جایی که دیگر حتی حوصله ی غمگین بودن هم برایش نمانده بود. زندگی شده بود یک عادت بیرنگ، یک تکرار بیروح. بعد، امان را دید. پسرکی که قلبش توی سینه ی او میزد—قلب کسی که روزی تمام وجود حریر بود. همان دست هایی که عاشقانه لمسش میکردند، حالا توی سینه ی غریبه ای میتپید. غریب های که حریر توی چشم هایش فقط یک چیز میدید: قاتل. دشمن. و قلب مردهاش، زیر قفسه ی سینه، یک لحظه یادش آمد چطور میزند.
قسمتی از داستان رمان قرارمان اولین بوسه زیر درخت گیلاس
خودم را دلداری میدادم که مهم نیست. میگفتند مردها بعد از تولد بچه حس پدرانه پیدا میکنند و مثل زنها نیستند. تا پایان سهماهگی همه چیز خوب بود. کاری نمیکرد، حرفی نمیزد که ناراحتم کند. شاید چون خودم بهقدر کافی سختی میکشیدم. ویار داشتم، حالم بد بود، وزن کم میکردم. اما از اوایل چهارماهگی شروع کرد: هزینهٔ زایمان در بیمارستان خصوصی زیاد است، بهتر است در بیمارستان دولتی زایمان کنم. فقیر نبود. نمیدانم چرا همیشه از خرج کردن فراری بود. فقط برای خودش خرج میکرد، برای تیپ و قیافهاش. به مادرم گفتم. پدرم گفت خودش تمام هزینهها را میدهد. وقتی به مادرشوهرم گفتم، اخم کرد. گفت لازم نیست، خودمان هزینه میکنیم. بعد از آن، حامد وقت و بیوقت این را به رخم میکشید. میگفت خانوادهام خرج زایمانت را میدهند، در بیمارستان خصوصی زایمان میکنی.
منت میگذاشت سرَم. اعصابم را خرد میکرد، اما سکوت میکردم. برای بچهای که تو شکمم بود، سکوت میکردم. مدتی بعد، قانون گذاشت. هر روز تکرار میکرد: «خوب گوش کن، به اونا هم بگو. وقتی بچه به دنیا اومد، خانوادهت حق ندارن هر روز بیان اینجا، زودزود بیان ببیننش. فقط مادرت بیاد پرستاری کنه ازت. حوصله ندارم بابات، برادرات، زن و بچشون هر روز به بهانهٔ دیدن بچه بیان خونهٔ من.» بعد مکث میکرد. نگاهم میکرد. لبخند میزد. «بعدشم نوبت انتقام گرفتن از توئه. دیگه چون بچهی من همراهته، اجازه نمیدم مثل سابق وریوری بری خونه مادرت. بچهمو اجازه نداری جایی ببری که من راضی نیستم.» هر چند روز یکبار، با همان حالت مغرور. فاتحانه. و من هر بار استرس و اضطرابی درونم حس میکردم که انگار چیزی دارد میشکند. التماس میکردم به خدا که اتفاق بدی برای بچه نیفتد.
نه میتوانستم قرصی برای سردردهایم بخورم، نه دمنوشی، نه گلگاوزبان. فقط گریه میکردم و دعا. در عجب بودم از سلامت عقل این مرد. از انسانیتش. اسم شوهرم را یدک میکشید و زن باردارش را شکنجه میداد. قدرت به دستش افتاده بود و لذت میبرد. بدجنسی میکرد. جاهل بود. نمیدانست هر قطره اشکی که من میریزم، به بچهٔ خودش آسیب میزند. افسرده شده بودم. آنقدر گریه میکردم، آنقدر شکم برآمدهام را با پشیمانی لمس میکردم که فشارم میرفت بالا، حالم بد میشد. از طرفی هورمونهای زنانهام در اثر بارداری چندین برابر شده بود. نیازی جنسی پیدا کرده بودم عجیب، که هیچجوره تامین نمیشد. حامد حتی نگاهم نمیکرد. بچهام پسر بود. میگفتند خوشگلتر شدهای، جنین پسر به مادر زیبایی میدهد. شنیده بودم بعضی مردها زنشان را در بارداری بیشتر دوست دارند. زنتر به نظر میآید، صمیمیتر.
ولی من در حامد هیچ نشانهای نمیدیدم. نه از دوست داشتن، نه از هوس. آخرین بار همان شبی بود که خواستم باردار شوم. بعد از آن، حتی نبوسیدم را. مرد سردمزاجی بود، بیاحساس. از این جنبهاش خیلی زجر میکشیدم. زنعمو را توی دل فحش میدادم که مرا به فکر بچه انداخت. حامد که بهتر نشد، بدتر هم شد. یک شب دیگر طاقت نداشتم. هورمونها اذیتم میکرد. خجالت را کنار گذاشتم، حیا را. پشتش به من بود، آمادهٔ خواب. گفتم: _ تو اصلاً دلت نزدیکی نمیخواهد؟ برگشت. با تعجب نگاهم کرد. _ من سال به سال دلم نمیخواهد، چه برسد به الان که تو این شکلی هستی. _ چه شکلی هستم مگه؟ اشاره کرد به شکمم. هفت ماهه بود. _ با بچه تو شکم، مگه میشود؟ _ چه ربطی دارد؟ بچه تو کیسهٔ مخصوص خودش است. سه ماه اول هم نیستم. خیلی زن و شوهرها توی بارداری بیشتر هم نزدیکی میکنند.







































