
دانلود رمان دور باش اما نزدیک از زاهده بیانی کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه، معمایی، اجتماعی، جنایی
تعداد صفحات : 3699

خلاصه رمان : در بحبوحه روزهای آشفته جنگ، جراح جوان و بااستعدادی که قرار بود همراه خانوادهاش کشور را ترک کند، تصمیم میگیرد برخلاف انتظار همه بماند و داوطلبانه در بیمارستانی صحرایی در خط مقدم خدمت کند. پدرش، پزشکی نامدار که بهسبب همکاریهای ناخواستهاش با دربار، زیر سایه قضاوت و بیمهری مردم قرار گرفته، تلاش میکند دخترش را از این مسیر پرخطر بازدارد؛ اما سرنوشت نقشه دیگری برای او کشیده است. در دل جنگ و میان درد و مجروحیت، او با رئیس بیمارستان روبهرو میشود؛ پزشکی آرام و جسور که گذشتهای زخمی و رازهایی ناگفته، او را به این دختر شبیه کرده است…
قسمتی از داستان رمان دور باش اما نزدیک
نمیگم سنگه دلت میدونم تنگه دلت نمی دونستم این دیونگی هاش رو باید کجای دلم جا بدم. بدجایی یادش افتاده بود شعری با صدای عهدیه بخونه همیشه با خودم می گفتم چی باخوش فکر کرده بود که جبهه اومد ؛ البته این آهنگی بود که عمو خسرو توی یکی از مهمونیاش گذاشته بود و دایی احسان به محض شنیدن صدای خواننده ی زن در حالی که به شدت حرص می خورد به ده دقیقه نکشیده مهمونی رو ترک کرده بود و این چیزی بود که عمو خسرو می خواست؛ چرا که بعد از رفتنش آهنگو قطع کرده بود. دایی جانم هم خیلی خوب شعر رو از بر شده بود که داشت چوب حراج به آبروم می زد سریع در میون خنده های بچه ها به سمتش رفتم و با التماس در حالی که هر دو دستمو نزدیک به لبهاش می گرفتم گفتم: -توروخدا تمومش کن رنگ و روش بهتر شده بود.خوب فهمیده بود با دست گذاشتن به روی آبروم می تونه
منو مجبور به قبول درخواستش کنه که یهو با دیدن نگاه مضطرب و ترسیده ام لبخندی زد و گفت: -قربونت برم… انقدر غصه نخور …من خوبم…بذار برم اونطور که با عشق بهم خیره شده بود بار دیگه از اینکه نزده بود به جای اینکه الان از دستش شاکی باشم لبخند عریضی زدم و گفتم : -قربون قد و بالات…من با این چیزا گوشام دراز نمی شه که بذارم بری -به جون خانم جون اگه نذاری بری دوباره از عهدیه می خونما با لبخند بهش خیره شدم وقتی دید تهدیدش کارساز نیست نفس عمیقی کشید و لحظه ای در سکوت بهم خیره شد و سپس با تنگ کردن گوشه ی چشماش گفت: -بیا یه معامله ای کنیم سرمو به نشونه ی چه معامله ای تکون دادم با نگاهی اجمالی به دور و اطراف و سپس خیره شده به من که درست بالا سرش ایستاده بودم گفت: -اگه بذاری برم …منم کاری می کنم که به خواسته ی دلت برسی
یه تای ابروم بالا رفت و دست به سینه شده ازش پرسیدم: -اونوقت خواسته ی دل من چیه؟!-آهان به مورد فوق ویژه ای اشاره کردی .قربون دست و پای بلوریت جیر جیرکم… شاید بقیه ی آدمای اینجا تو باغ نباشن اما من که تو باغم…اصولا خودم صاحب مجلسم سریع هر دو آرنجشو بالا اورد و با اهرم کردنشون ،بدنشو به سمتم بالا کشید و با صدای رو به پایینی گفت: -بذار برم … اونوقت به جون خودت که خیلی برام عزیزه … با هاتف جونت حرف می زنم که اوکی رو بده صورتم رنگ به رنگ شد اما سعی کردم خودمو نبازم از این رو کمی اخم چاشنی نگاه خندونم کردم که کمی حساب کار دستش بیاد؛ اما این بشر اصولا با این چیزا بیگانه بود که با دیدن سکوتم ادامه داد: -ها چی می گی ؟!می دونی که رگ خوابش دست خودمه …چنان مخشو بزنم که خودتم نفهمی چطوری قبول کرد یهو کف دست راستشو به سمتم بالا اورد.
و با شیطنت گفت: -اگه قبوله پس بزن زنگو اخمم بیشتر شد با این کاراش دیگه همه می دونستن داییمه و تا جایی که تونسته بود در این چند روز شیطونی کرده بود -بهتره یکم بیشتر استراحت کنی … -یاسمن به حرفم گوش کن وگ نره خیلی ضرر می کنی -مثلا چه ضرری؟! -عزیز دلم ،خیلی خوب می دونی که هاتف عزیزت، در دونه اشو به هر کسی نمی ده؛ اما از اونجایی که خیلی به بنده ارادت داره هر چی که من بگم نه روش نمی یاره -آهان خوب دیگه؟! -خوب به جمال نورانی و منورت جیر جیرکم -اونوقت تو از کجا می دونی من دلم پیش یکی گیره؟! سر کج کرد: -د اگه من نشناسمت که باید برم بمیرم…خوبه بیشتر از من برای اون پرپر می زدی دقیقا منو از بر بود که بی اراده به خنده افتادم که با اخم ساختگی گفت: -د ببند اون نیش وا مونده رو…. چه خوششم اومده…یکم جلوی من حیا داشته باشی.

















![رمان وارثان بی نژاد [جلد دوم از مجموعه دال فارن] از موریگان دانلود رایگان رمان وارثان بی نژاد [جلد دوم از مجموعه دال فارن] از موریگان دانلود رایگان](https://ayrelroman.ir/wp-content/uploads/2025/08/varesan-150x150.jpg)





















