
دانلود رمان نیلوفر آلپ از مهرسار و حانیه کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه، اجتماعی، ازدواج اجباری، همخونه
تعداد صفحات : 984

خلاصه رمان : نیلوفر، دختری زادهی اندوه، در حاشیهی این شهر شلوغ و بیرحم، با تمام توانش با زندگی گلاویز است؛ میجنگد تا در مردابی از کثافتهایی که هر روز گستردهتر میشوند غرق نشود. تا همینجا هم موفق بوده، محکم و بیصدا. اما یک کنجکاوی کودکانه، یک بازیگوشی به ظاهر بیاهمیت، ورق را برمیگرداند. اشتباهی که برای خیلیها حتی دیده نمیشود، برای نیلوفر آغاز مسیری تازه است؛ مسیری که پایانش چیزی جز سقوط و فاجعه نیست.
قسمتی از داستان رمان نیلوفر آلپ
_آره… _وای چقدر دوسش دارم…خدا از جون من بگیره بده بهش زودتر حالش خوب بشه. _خوب میشه،نیاز نیست کشت و کشتار راه بندازی. _مرسی که گذاشتی ببینمش…فکر میکردم هیچ وقت نمیبینمش چه برسه به اینکه بغلش کنم الان دیگه از خدا هیچی نمیخوام خدا بگه بمیر میمیرم. _هیس عه…این حرفا چیه میزنی؟زدی تو کار مرگ؟مگه نگفتی ببینمش؟بغلته ببینش بوش کن. دوباره زل زدم به بچه…به آبان…پسرم…پسر من _چقدر قشنگی تو مامان…انقدر کوچولویی چندساعته دنیا اومدی و انقدر خوشگلی بزرگتر بشی چی میشی؟ بینیمو بالا کشیدم و سرمو بلند کردم نگاه امیررضا کردم. _میخوام شیرش بدم. _خب بده. _چجوری؟ _نمیدونم…بذار پرستار رو صدا کنم بیاد. امیررضا پر ستار رو صدا کرد و پرستار گفت میتونم شیرم رو بدوشم و با سرنگ بهش شیر بدم و بچه باید تو تختش باشه که بهش شیر بدم.بچه رو گرفت
گذاشت تو تختش امیررضا رو فرستاد بره شیر دوش بخره و من صندلی رو آوردم نزدیک تختش کنارش نشستم دستمو از حفره کنار تخت بردم داخل و دستشو تو دستم گرفتم سریع با انگشت های کوچیکش انگشت کوچیک دستمو سفت گرفت.با اشک لبخندی از ذوق زدم و با شست دستم پوست نازک دستشو نوازش کردم. _جانم مامان…پسرم…قربون زور بازوت برم شما خیلی قوی ای میدونم…زودتر مرخصی میشی و میریم خونه میای پیش خودم مگه نه؟اگر خواستن تورو از مامان جدا کنن نذار… گریه کن هوچی بازی در بیار باشه مامان؟ تو هوای مامان رو داشته باش… بینیمو بالا کشیدم و محکم چشمم رو بهم فشار دادم که واضح تر ببینم. _تو پسر مامانی…تو اومدی که هوای مامان رو داشته باشی،اصلا تو اومدی که پشت مامان باشی و نذاری کسی اذیتش کنه مگه نه؟ تو جواب همه سختی ها و صبوری های منی مامان آره؟
توروخدا تو بمون برام…از دار دنیا فقط تویی که برای منی اونم میخوان ازم بگیرنت نذار مامان باشه؟دق میکنم من نباشی.شیر پسر منی شما مگه نه؟ _نیلو… با صدای گرفته امیررضا از جا پریدم جا خورده نگاهش کردم،مدل نگاه کردنش گویای این بود که حرفامو شنیده.خجالت نکشیدم چون حرفام حق بود حق طبیعی من فقط جا خوردم اما بدون اینکه به روی خودم بیارم نگاه دستش کردم. _گرفتی؟ _آره… _خب پرسیدی چجوری استفاده کنم؟ _نه _نه؟ _نه…خب نمیدونستم باید بپرسم. کارتنش رو باز کرد و داخلش رو نگاه کرد. _شاید راهنما داشته باشه. _داره؟ _نه _خب چیکار کنم؟ _بذار پرستار رو صدا کنم. _نمیخواد عه الان میگه چه خنگن هی صدا میکنن. _خب اینا واسه همین اینجان دیگه…بچه اولمونه کی وقتی بچه دار میشه میدونه چیکار کنه؟بعدشم خودش گفت گرفتی بگو بیام آموزش بدم،صبر کن صداش کنم.
امیررضا رفت دنبال پرستار و من دوباره زل زدم به آبان لبخند زدم و پروانه های رنگی رنگی تو سینه ام پرواز کردن. با هزارتا مشقت با کمک و راهنمایی های پرستار شیر رو دوشیدم و با سرنگ خودم به آبان شیر دادم،گردنم اجازه نمیداد سرمو خم کنم و با یدونه دست خیلی سخت بود از طرفی بخیه هام میسوخت و شکمم درد میکرد از نشستن طولانی و تقلا کردن.سر آخر وقتی خیالم راحت شد بچه شیرش رو خورده دوباره با کمک امیررضا رفتیم بخش…به اتاقم که رسیدیم آیناز روی صندلی نشسته بود و گوشیش مشغول بود. _سلام کی اومدی؟ آیناز با صدای امیررضا سرشو بلند کرد و نگاهمون کرد از جا بلند شد و اومد جلو کمکم کنه. _سلام آره…اومدم گفتن رفتین پیش بچه خواستم بیام گفتن راه نمیدن داخل دیگه همینجا موندم،خوبی نیلوفرجان؟ _خوبم ممنون… با کمکش نشستم روی تخت،صورتم از درد جمع شد و نفسم بند رفت.






































