
دانلود رمان انهزام از هستی آریان کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه، درام
تعداد صفحات : 206

خلاصه رمان : باوان نمیدانست قدم گذاشتن به زندگی هیرش، فرودی بیصدا به ژرفترین لایههای تاریکی است. هیرش گذشتهاش را به خاک سپرده، اما تاریکی نمرده؛ بارها بازمیگردد و هر بار قربانی تازهای میطلبد. از دل یک آشنایی بیادعا، پیوندی شکل میگیرد که به نجات شبیه است، نه عشق؛ نجاتی که بهایش، از جان و امید هر دو میگذرد. این داستان، قصهی عشقیست که در سیاهی زاده شد، در خون سنجیده شد، و شاید فقط آنسوی مرزهای این دنیا، مجال ادامهیافتن داشته باشد…
قسمتی از داستان رمان انهزام
و فکر کردم چطور ممکنه یه آدم انقدر قوی باشه و همزمان این همه نیازمند یه آغوش… صبح زود با استرس بیدار شدم، دست هام یخ کرده بود! نمیدونستم چطور میخوام روزی که قراره همه چیز عوض بشه رو شروع کنم. توی آغوش هیرش سمتش برگشتم، پلک هاش به آرومی باز شد. هیجان توی نگاهش موج میزد. دستشرو دور کمرم گذاشت و همونطور که تنمرو به خودش میچسبوند، لب زد : _صبح بخیر! خواستم چیزی بگم، اما فقط لبخند زدم و صبح بخیری زیر لب گفتم که ادامه داد : _امروز دیگه مال خود خودم میشی جوجه… بوسه ی کوتاهی به لب هاش زدم و همونطور که از جام بلند میشدم به ترلان پیام دادم: ”“دارین آماده میشین؟ منشاء اصلی استرسم مامان اینها بودن. میدونستم بعد از اون اتفاق ها راضی نیستن و از طرفی دیدن تورج همیشه به همم میریخت… چیزی نگذشت که ترلان کوتاه جواب داد: “آره.”
نفس عمیقی کشیدم و سمت سرویس رفتم که هیرش از جاش بلند شد. میز صبحونه رو سرسری چیدم و نگاهی به ساعت انداختم که سمتم اومد و پیشونیم رو بوسید. _چیشده بچه؟ بدون اینکه چیزی بگم متوجه حالم شده بود که سرمرو روی سینهاش گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم. _بغلم کن فقط… دست هاشرو دورم قفل کرد و روی موهام بوسه زد. _دور سرت بگردم… بغلش آرومم کرد که کمی ازش فاصله گرفتم و همونطور که به چشم هاش زل میزدم، گفتم : _خیلی دوستت دارم هیرش… چشم هاش برای لحظه ای برق زد که موهام رو نوازش کرد و لب زد : _من بیشتر… لب ورچیدم و بعد از گرفتن لقمه ی کوچیکی برای خودم، سمت اتاق خواب رفتم تا آماده شم. سعی کردم به استرسم غلبه کنم و مشغول آرایش کردن شدم که کمی بعد هیرش کنارم ایستاد و با نگاه عمیقی گفت: _همینجوریشم خوشگلی، بسه.
لبخند زدم و موهام رو پشت گوشم انداختم. یه ساعتی میگذشت که حاضر و آماده رو به روی هم ایستادیم. هیرش با کت و شلوار خاکستری رنگی که پوشیده بود حسابی جذاب شده بود، انقدری که دلم میخواست براش اسفند دود کنم! سمتش رفتم و همونطور که دستی به یقه اش میکشیدم، گفتم : _من قربون شما بشم؟ خدانکنه ای گفت و روی موهام رو بوسید. سوار ماشین شدیم و راهی محضر شدیم. توی مسیر، سکوت بود و همزمان هیجان… دستم توی دست هیرش بود و چند بار انگار خواست چیزی بگه، ولی لب هاش بسته بود. انگار غرورش اجازه نمیداد هیجانش رو نشون بده که آخر سر بوسه ای روی دستم زد… مامان اینا زودتر از ما رسیده بودن که وقتی وارد محضر شدیم، نگاهشون سمت ما چرخید. هیرش دستم رو محکم گرفت که نفس عمیقی کشیدم و سمت مامان قدم برداشتم.
ترلان اولین کسی بود که بهمون سلام کرد، کوتاه و خشک: سلام… معلوم بود بعد از اون اتفاق قرار نیست دیگه توی حضور هیرش ترلان همیشگی باشه، و اصلا از اتفاقی که داشت میافتاد خوشحال نبود. لبخند کوتاهی زدم و جواب دادم: _سلام ترلان جان. بلافاصله مامان با اخم گفت: _علیک سلام! اینرو گفت و نگاه منظورداری به هیرش انداخت که دستمرو محکمتر فشرد… سعی کردم لبخند مصنوعی بزنم، اما استرس اجازه نداد طبیعی باشه. هیرش نگاه سردی به مامان و ترلان انداخت و زیر لب سلامی گفت، انگار میخواست چیزی رو بهشون بفهمونه… تورج بدون هیچ سلامی، فقط به من نگاه میکرد. حس کردم همه ی پوست و استخونم زیر نگاهش می لرزه. هیرش چشم هاش رو روی تورج دوخت، دستش دور کمرم کشیده شد و نفس عمیقی کشید. _نوبت ما نشده؟ تورج بالاخره به حرف اومد و با لحن طلبکارانه ای در جواب هیرش گفت : _نخیر.







































