
دانلود رمان ارباب تاریک عمارت از فاطمه.ف کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه، درام، مافیایی
تعداد صفحات : 177

خلاصه رمان : هوژین، دختری زادهی سرزمین کردستان، در شبی هولناک و پر از ابهام، پدر و مادرش را از دست میدهد. زخمی از این اتفاق مرموز، به همراه مادربزرگش به تهران پناه میآورد. تقدیر اما او را به دل عمارتی باشکوه و خاموش میکشاند؛ جایی که دیوارهای بلندش نجواگر رازهایی کهنهاند و قدم گذاشتن در آن، آغاز مواجههی هوژین با کابوسی ناتمام است…
قسمتی از داستان رمان ارباب تاریک عمارت
ـ واقعا میگید یعنی الان موافقت کردید؟ +آره فقط مراقب خودت باش و تاکید میکنم با راننده برو و برگرد اصلا حواسم نبود که آدم مقابلم چه شخصیه که گفتم –وای راست میگی عاشقتم پسر و با لبخند نگاهش کردم که یه لحظه حس کردم چشماش برقی زد وقتی متوجه حرفی که زده بودم شدم دستمو محکم روی دهنم گذاشتم و گفتم – وای ببخشید هیجان زده شدم ومتوجه حرفی که زدم نشدم +نه اشکالی نداره تو اولین نفری نیستی که عاشقمی خیلی ها عاشق منن! وای خدایا باز این رفت تو فاز –بخدا یه وقتایی دوست دارم از دست شما سرمو بکوبم تو دیوار +چرا ؟بخاطر عشقی که به من داری میخوای به خودت آسیب برسونی! یعنی آنقدر دیوونه من شدی؟ –توهم میزنید بخدا آخه چرا من باید عاشق شما باشم؟ نه اخلاق دارید نه قیافه +آره عزیزم درکت میکنم منم اگه مثل تو یه آدم استخونی و زشت بودم نمیتونستم زیبایی بقیه رو تحمل کنم
–من استخونی نیستم جناب گوریل! و با حالت قهر و ناراحتی ازش رو گرفتم و از اتاقش خارج شدم. باید این خبر رو به آرش میدادم پس به سمت اتاقش رفتم و در زدم با گفتن بیا تو وارد شدم با دیدنم با خوشحالی به سمتم اومد و گفت +سلاممم هوژین چیشد؟ –سلام ؛به آقا گفتم موافقت کرد +باشه پس ساعت پنج میبینمت آدرس رو برات پیامک میکنم –خوبه پس میبینمت من دیگه برم +خیلی خوشحالم از اینکه قراره باهم بریم بیرون با حرفش یکم تعجب کردم ولی خوشبینانه نگاه کردم و گفتم –منم همینطور من برم به کارهام برسم تا صدای اکرم خانم در نیومده و از اتاقش خارج شدم به سمت آشپزخونه رفتم و مشغول تمیزکاری شدم وقتی کارام تموم شد به ساعت نگاهی انداختم ساعت دعب ۴:۳۰از ظهر روز نشون میداد بهتره دیگه آماده بشم و به آدرسی که آرش فرستاده برم به سمت اتاقم رفتم
و موهام رو دم اسبی بستم و به زدن یه رژ لب صورتی کفایت کردم با پوشیدن کت تک طوسی رنگ با شلوار مشکی و شال مشکی آماده شدم و از اتاقم خارج شدم به سمت حیاط عمارت رفتم که راننده به سمتم اومد با دیدنش سلامی کردم که جوابمو داد و گفت بفرمایید سوار شید باتشکر سوار شدم و آدرس رو بهش نشون دادم بعد از یک ربع به مقصد رسیدیم نمای کافی شاپ چوبی و شیک بود قبل از اینکه پیاده بشم شماره راننده رو گرفتم و گفتم وقتی کارم تموم شد دنبالم بیاد اونم که انگار از قبل باهاش هماهنگ شده بود سری تکون داد و رفت وقتی به ورودی کافی شاپ رسیدم آرش رو دیدم که انگار منتظر اومدنم بود با لبخند نگاهم کرد و گفت ابی +سلام خانم ز با لبخند متقابلی جوابشو دادم –سلام آقای بزرگ منش حالتون خوبه؟ +مگه میشه تو باشی و من بد باشم! باز هم از حرفش تعجب کردم یعنی چی منظورش چی بود ؟
خب دیگه بیا بریم داخل با سر حرفشو تایید کردم به سمت میزی رفتم که دنج تر از بقیه جاها بود و آرش هم رو به روی من نشست با اومدن مردی نسبتا جوان و خوش چهره به سمتمون؛ آرش از جاش بلند شد و با هم به گرمی سلام کردن و اون آقا که متوجه شدم اسمش( امیر ) هست با من هم احوال پرسی رسمی کرد و خوش آمد گفت بعد از رفتن اون آقا پیش خدمت به سمتمون اومد و پرسید چی میل دارید آرش به من نگاهی کرد و گفت +عزیزم شما چی میخوری؟ –من یه کاپوچینو میخورم +منم یه لاته میخوام و یه کیک شکلاتی امر دیگه ای ندارید قربان و با جواب نه آرش با احترام ازمون دور شد –خب میخواستی باهام صحبت کنی میتونی الان بگی من میشنوم +نمیخوام زیاد وقتتو بگیرم پس میرم سر اصل مطلب اجنی سرا پا گوش شده بودم و میخواستم بدونم اون حرف چقدر مهم بوده که منو آورده.






































