
دانلود رمان کنسرت طبل های غمگین از جردن ساننبلیک کامل رایگان
ژانر رمان : درام، عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : 157
خلاصه رمان : استیون، نوجوان ۱۳ سالهای که بهطور استثنایی در نواختن طبل مهارت دارد، زندگیاش روال خوبی را طی میکرد؛ او حتی بهعنوان دانشآموز پایه هفتم وارد گروه موسیقی دبیرستان شده بود و در سال هشتم نیز آیندهای روشنتر پیش رو داشت. اما زمانی که مشخص میشود برادر پنجسالهاش، جفری، به سرطان خون دچار شده است، مسیر زندگی خانواده بهکلی تغییر میکند. مادر مجبور میشود بیشتر وقت خود را صرف درمان جفری کند و اوضاع مالی خانواده رو به وخامت میرود. در این میان، استیون تنها با پناه بردن به زیرزمین و غرق شدن در تمرین موسیقی، میتواند اندکی از غم و فشارهای زندگی فاصله بگیرد.
قسمتی از داستان رمان کنسرت طبل های غمگین
درست مثل زمانی که یک لاکپشت، وقتی قطار با سرعت میآید سمتش، میرود توی لاکش. آنت برای من حکم همان قطار را داشت. آمد پیشم و هیچ توجهی به این نداشت که دارم سعی میکنم بروم زیر صندلی و توی قسمت نگهداری چمدانها پنهان شوم. «سلام استیون! چطوری؟ کل آخر هفته نگرانت بودم. توی خونهتون همهچی روبهراهه؟ مامانم گفت پریروز دیده کلی بادکنک که روشون نوشته «با آرزوی بهبودی» بسته شده بوده به صندوق پستیتون. نکنه افتادی توی دردسری چیزی؟ مامانوبابات فهمیدهان هفتهٔ پیش کلاس ریاضی رو پیچوندی؟ اگه اینطوره خیلی متأسفم. تقصیر من بود. اگه بخوای بهشون میگم. این…» «آنت! اصلاً ماجرا مربوط به تو نیست. یه موضوع خانوادگیه. من خوبم. من خوبم.» «پس عصبانی نیستی؟ واسه اون ماجرای…» «گفتم خوبم.» «باشه. فقط سؤال کردم. جدیداً خیلی عوض شدی.»
«من جدیداً عوض نشدم.» «چرا، شدی. دیگه اصلاً تکالیفت رو انجام نمیدی. کل روز حواست پرته، مگه اینکه توی گروه موسیقی باشی. نصف وقتهایی که سعی میکنم باهات حرف بزنم هم سرم داد میکشی.» «اینجوریه؟ پس اگه اینقدر عوض شدم، چرا هیچکس دیگه چیزی متوجه نشده؟» «خب، فکر کنم…» «جدی میگم آنت! چیزی نشده. همهچی عادیه. من فقط… از مدرسه خسته شدهام، همین. مامانم هم اومد دنبالم چون باید میرفتیم جایی.» باید از من تقدیر شود که در این مورد به او دروغ نگفتم. «خیلیخب استیون! هرجور راحتی.» گشتم تا بسته آب نبات خوش بو کننده دهان مارک تیک تاکم را بردارم. متوجه شدم سه چهارم آن پر است. فوراً یکی از آنها را گذاشتم توی دهانم (رنگ نارنجی را، که به هر حال مطمئن نیستم به رفع بوی دهان کمکی کند.) بعد با سرعت رفتم.
سر اولین زنگ، کلاس خانم پالما. همه کارهای معمول و همیشگی اول کلاس را انجام دادم. مثل گذاشتن دفتر روی میز، اما توی دنیای کوچک افکار خودم غرق بودم؛ تلاش برای فکر نکردن به جفری. از حقهای استفاده کردم که همیشه برایم کارساز است: حل یک مسئله خیلی پیچیده ریاضی توی ذهنم. «پسری یک بسته چهل تایی خوش بو کننده دهان تیک تاک دارد و سه چهارم آن پر است. این بسته باید برای تمام روز در مدرسه و توی اتوبوس برگشت به خانه باقی بماند. هر کدام از روزهای مدرسه هفت زنگ دارد. هر کلاس چهل و چهار دقیقه طول میکشد. سه دقیقه برای رفتن از هر کلاس به کلاس دیگر صرف میشود. علاوه بر این، زنگ ناهار بیست و دو دقیقه است و چهار دقیقه هم زنگ عصرگاهی. پانزده دقیقه هم صرف سوار شدن به اتوبوس میشود که این زمان انتظار برای اتوبوس سوار شدن.
و زمان واقعی مسیر اتوبوس تا خانه را شامل میشود. اگر این پسر میخواهد تیک تاکهایش تا موقع رسیدن به خانه تمام نشوند. هر چند دقیقه میتواند یک دانه از آنها را بخورد؟» وقتی همه مشغول نوشتن درباره موضوع انشای آن روز بودند، حالا هر چه که قرار بود باشد. من با جزئیات این مسئله ریاضی درگیر بودم. «خب، چند تا سه دقیقه صرف رفتن از این کلاس به اون کلاس میشه؟ هفت تا، ساعت قبل از ناهار رو یادم رفت حساب کنم. هشت تا سه دقیقه میشه بیست و چهار دقیقه به اضافه زمان توی کلاس که هفت تا چهل و چهار دقیقه است… اممم… خب، سیصد و هشت دقیقه هم اینجا داریم. بیست و دو دقیقه هم واسه ناهار به اضافه زمان اتوبوس که پانزده دقیقه است…. و ایستا! اصلاً وسط کلاس باید تیک تاک بخورم؟ وقتی تنها نشستم توی نیمکتم کی به بوی دهن من کار داره؟






































