
دانلود رمان شیب شب از آزاده ندایی کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه، معمایی
تعداد صفحات : 2274

خلاصه رمان : این قصه از دختری میگوید که مادرش بهخاطر اتهام قتل روانهی زندان میشود و کمی بعد زوجی مرموز قدم به زندگیاش میگذارند؛ زوجی که میگویند خانوادهی حقیقی او هستند و حقیقتی پنهان را با خود آوردهاند…
قسمتی از داستان رمان شیب شب
صورت عاطفه ملایم شد – همه می تونند این آزمایش رو بدن ،پیش اومده که حتی مغز استخوان یه فرد غریبه با بیمار سازگاری داشته باشه اما نوع آزمایش افراد فامیل با غریبه ها متفاوت غریبه ها متفاوتِ فکر میکنم به خاطر همین یلدا زیر بار نمی رفت. تا اینکه رها به خیال خودش این راز رو برای فرید رو برای ه فاش می کنه در واقع کاملا اتفاقی صحبتهای بین یلدا و فرهاد رو زمانی که یه دختر بچه ی ده یازده ساله بوده شنیده و متوجه شده اونها تو رو به فرزندی گرفتند. – چرا ؟؟؟ چرا باید همچنین کاری می کرد؟؟!!!! – به خاطر عدم تمایل یلدا به آماده کردن تو برای آزمایش و تنشی که به وجود اومده بود رها سعی داشته دید منفی فرید رو از بین ببره و رازی از بین ببره و و که سال ها تو دلش نگه داشته بود رو باهاش شریک بشه، نمی دونم شاید هرگز فکر نمی کرد آتیش این بی فکری دامن خودش رو بگیره.!!
– می تونم یه چیزی بپرسم؟؟ البته گناه رها چی بود؟؟ صرفا به خاطر اینکه خواهرش په خاطر و پسر شما تصمیم گرفته بودن نوزادی رو به فرزندی بگیرند باید همچین تاوانی پس می بغض کردم داد؟؟ نمی خوام سنگ رها رو به سینه بزنم، من از همه بیشتر ازش زخم خوردم اما به عنوان یه دختر درکش کنم تازه الان دلیل نفرتش را می فهمم، ما هر دوتا قربانی بودیم. سکوت کرده بود آب دهانم را قورت داده و ادامه دادم عمو ماجرا رو به شما گفت؟؟!! – سر تکان داد – نه یه روز عصر به خاطر شرایط بد پناه، حال خوبی نداشتم. رفته بودم آلاچیق پشت عمارت فرید پرویز و فرهنگ با هم صحبت می کردند که شنیدم. دقایقی به چشم هایش زل زدم – چطور آنقدر راحت، حرف هاش رو باور کردید؟؟!!!! این همه سال به خاطر حرف رها، من رو از خودتون روندید؟؟؟ اگر دروغ گفته باشه چی؟؟ نچی کرد ، افسوس عمیقی در چهره اش موج می زد.
– نه هرگز اینقدر بی فکر نبودیم ریرا!! تو هیچ شباهتی به بچه های این خانواده و خانواده ی مادریت نداشتی رفتار عجیب و پر از تنش یلدا هم در مورد آزمایش مغز استخوان شک برانگیز شده بود. آزمایش دی ان ای دادیم – پرویز ، من و فرید هیچ شباهتی وجود نداشت در واقع هیچ نسبتی!!!! چه تصویر دردناکی. مامان چی گفت؟؟؟ آزمایش ها رو دید؟؟ وقتی جریان رو بهش گفتی گفتیم و توضیح خواستیم از شدت شوک و استرس از هوش رفت!!! بعد از اون تا مدت ها درگیر شرایط بد افسردگی بود. حاضر به پاسخگویی نمیشد و تنها کسی که می تونست پرده از رازهای زیادی برداره فقط خودش بود. بعد از مدتی با پادرمیانی پدربزرگت قرار شد جلسه ای خانوادگی تشکیل بشه تا یلدا همه چیز رو بگه – گفت: پلک رو هم گذاشت
– گفت – بارداری دوم یلدا هم ناموفق بود، بچه رو از دست دادن.
اون هم در ماه هفتم اوضاع نامساعد یلدا ، ترس از فهمیدن خانواده ها و از پاشیدگی زندگیشون باعث شد تصمیم بگیرند نوزاد تازه به دنیا اومده ای رو که خیلی اتفاقی سر راهشون قرار گرفته بود به فرزندی قبول کنند بعد از اینکه یلدا همه چیز رو گفت دیگه حاضر نبودم تحملش کنم در واقع نمی دونم کدوم دردناکتر بود از دست دادن پناه به خاطر سرطان یا از دست دادن تنها یادگار فرهاد تمام مدت فکر میکردم اگر فرهاد نیست دخترش، نشست دختر شر عزیز دلش اینجاست، میتونم بغلش کنم ، ببوسمش و دلم رو آروم کنم اما، ناروی بدی خورده بودیم. دلم شکسته بود. دست خودم نبود که شانه هایم لرزید و هق هق بی صدایم تبدیل به گریه ای بلند شد. دقایقی گذشت و بعد در میان آغوش زنی بودم که سالها مرا از حس حضورش محروم کرده بود. لحظه هایی که هیچ مسکنی نمی توانست درد این رنج سیاه را از قلبم پاک کند.







































