
دانلود رمان گوزن از فاطمه موسوی کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه، بزرگسال
تعداد صفحات : 1468

خلاصه رمان : پنج جوان با گذشتههای متفاوت و سرنوشتهای درهمتنیده؛ آرزو، آرمان، دوقلوهای مرموز کوهیار و کوهسار، ریما، و یارا — دختری که با وجود لبخندهایش، زخمهای عمیقی را پنهان میکند. یارا سالها پیش از خانه گریخته، پس از تحمل تحقیر و خشونت خانوادهاش. با پولی که از پدرش دزدیده، به ترکیه و سپس به کانادا میرسد و در ساختمانی کهنه با دیگران همخانه میشود. آنها دوستانی صمیمی میشوند، تا اینکه در شبی آرام و بیخبر از فردا، آرمان پسرخالهاش کیان را به جمعشان میآورد — حضوری که همهچیز را به هم میریزد و رازهایی را بیدار میکند که هیچکس آمادگی روبهرو شدن با آنها را ندارد…
قسمتی از داستان رمان گوزن
و میدونم خونه ی من و تو نداره انگار خونه ی خودمه اونم طفلک این اطراف کار داشت گفتم امشب جمعیم اونم بیاد الان گفت تو راه داره میاد ریما_ حالا چند وقته با این مهمونت میری بیرون؟ این دفعه جدیه؟ آرمان زیرزیرکی به ریما نگاه کرد _هوووم راستش خیلی دوستش دارم ولی از حس اون نسبت به خودم هنوز مطمئن نیستم! یکم سر به سر آرمان گذاشتیم آرمان در یک کلام یک دختر باز حرفه ای به حساب میومد و واقعا از نظر چهره و قد و هیکل خیلی بی نقص بود پوست گندمی ،چشم درشت و عسلی با مژه های فر خورده ،موهای قهوه ای روشن، قد ۱۸۵چهار شونه هرجایی با آرمان میرفتیم همه نگاه ها سمت اون بود و ما رسما به چشم نمیومدیم لذت میبردم از دیدن حال خوبش آرمان لیاقت این حال خوب رو داشت درحالی که داشت با کوهیار و ریما کل کل میکرد، نگاهم رو لبای خندونش بود.
که متوجه نگاهم شد سرش رو برگردوند سمتم و چشمکی بهم زد _لعنتی زودتر میگفتی عاشقم شدی دوست دخترمو دعوت نمیکردم با صدای بلند خندیدم و “گمشو” ای تحویلش دادم میدونستم باهام شوخی میکنه و اون میدونست معنی نگاه های من چیه … شاید حرفم خیلی کلیشه ای باشه ولی آرمان و کوهیار و کوهسار از هر برادری برادرتر بودند ما ۶نفر با وجود اینکه پیوند خونی نداشتیم ولی از خونواده ای خونواده تر بودیم یه جورایی انگار خونواده ای بودیم که خودمون همدیگر رو انتخاب کرده بودیم… همون لحظه در رو زدند که آرزو با صدای بلند گفت اوه عروسمون اومد لی لی لی لی با خنده رفتم سمت در ولی… کسی که رو بروم بود اصلا شبیه به عروس نبود! همینجوری داشتم نگاش میکردم که آرمان گفت: بیا داخل عزززیزم من جلو روش بودم و یه جوری نگاش میکردم و تو ذهنم ازدواج این دوتا رو تصورمیکردم.
و یه لبخند مسخره رو صورتم بود کسی که روبروم بود متوجه شد من تو دنیای دیگه ای سیر میکنم لباش رو با زبونش خیس کرد و با صدای فوق العاده ای خونسرد گفت _ببخشید میتونم بیام داخل؟ به خودم اومدم و خنده ی مضحکم رو در حد یک لبخند جمع کردم _البته بفرمایید … خوش اومدید آرمان با ذوق اومد سمتمون و مهمونش رومحکم بغل کرد… دیوونه داشت مسخره بازی در میاورد … _خوب بچه ها ایشون عشق من کیان هست، کیان جان اینا هم به ترتیب یارا، ریما، آرزو رو که میشناسی دختر خالته نیاز به معرفی نیست اینا هم کوهیار و کوهسار که مشخصه داداشن چون دوقولوهای همسانند… همه یه لبخند ضایع رو لبمون بود و به کیان زل زده بودیم آرماناز عکسل عمل ما بامزه چشماش رو تو کاسه چرخوند و پوفی کشید _ببخش کیان اینا یکم چیز خل میزنن، قبل اینکه بیای انتظار یه دختر رو داشتند حتی آرزو!
و فکر میکردند من حتما باهات عروسی میکنم کیان_ آها!!! آرزواومد سمتش وباهاش دست داد آرزو_ خوش اومدی عزیزم ! معمولا مهمونهای آرمان دختر هستند خوشحالم بازم میبینمت آرمان به من هم نگفته بود تو میای… اولین باره آرمان یه پسر رو به جمعمون دعوت میکنه یه جورایی گیج شدیم… کوهیار پرید وسط حرف آرزو _مگر اینکه آرمان تمایلاتش تغییر کرده باشه و با پسرا جدیدا حال میکنه! همه زدیم زیر خنده که آرمان زد پس کله کوهیار _اسکول پسر خالمه! کوهیار یکی از ابروهاش رو برد بالا و مشکوک نگاش کرد … _یعنی اگه پسر خالت نبود مشکلی با این قضیه نداشتی؟ هی پسر تمایلاتت داره تغیر میکنه ها کلا یه اکیپ الکی خوش بودیم همه با شوخی کوهیار زدیم زیر خنده ولی کیان خیلی محترمانه فقط لبخند ژکوندی به شوخی کوهیار زد و با تعارف ما رفت نشست رفتم سمت آشپزخونه و شروع کردم.










![رمان وارثان بی نژاد [جلد دوم از مجموعه دال فارن] از موریگان دانلود رایگان رمان وارثان بی نژاد [جلد دوم از مجموعه دال فارن] از موریگان دانلود رایگان](https://ayrelroman.ir/wp-content/uploads/2025/08/varesan-150x150.jpg)




























