دانلود رمان 1411 از گیسو خزان کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه، مافیایی، معمایی
تعداد صفحات : 6284
خلاصه رمان : پول همه چیز نیست. من برای دل خودم کار میکنم برای هیجانش، برای اینکه از زندگی تکراری و خستهکنندهام فاصله بگیرم. برای هدفی که پشت این کار است، برای انسانیتی که هنوز به آن ایمان دارم. این راه را انتخاب کردهام تا پرده از چهرهی واقعی امثال تو بردارم. کسانی که با تکیه بر نام و نفوذشان هر کاری دلشان میخواهد میکنند و هیچکس جرأت ایستادن مقابلشان را ندارد. چون این کار برایم یک وسوسهی ترکنشدنی شده. چون تنها چیزی که آرامم میکند، افشای چهرهی پلید شماست، تا مردمی که ثروتشان را غارت کردهاید، حقیقت را ببینند. و برای این کار، هر خطری را به جان میخرم… حتی اگر به دست یکی از شما، یعنی خود تو، کشته شوم!
قسمتی از داستان رمان 1411
دستش از حرکت و ایستاد و با یه ابروی بالا رفته و نگاه کنجکاوش زل زد بهم میدونستم چه علاقه وافری به کتونی داره به خصوص اگه مطمئن باشه که برنده و جنس خوب ولی مامانم برای این که از الآن فکر نکنه که هر موقع اراده کنه هر چیزی که بخواد میتونه داشته باشه. نمیذاشت بی رویه خرج کنه. هر چند که خودشم با پول تو جیبی هاش می تونست بخره ولی خسیس تر از این حرفا بود و من دقیقاً از همین نقطه ای که میدونستم روش حساس تره وارد عمل شده بودم. پولش با من برو بخرش. نگاهش و با بی تفاوتی ازم گرفت. مامان خودش میخره فقط گفت ظرفیت کتونی این ماهم پر شده اول ماه بعد میرم میخرمش. شونه ای بالا انداختم و از گوشه اتاق توپ بسکتبالش و که اندازه اش از توپ های اصلی کوچیک تر بود
و برداشتم و حین کوبوندنش به زمین با خونسردی خودش جواب دادم. خودت میدونی ولی این روزا کتونی برند و رو هوا می زنن مخصوصاً این که وارداتم انقدر کم شده و بازار پر جنس تقلبیه بعید می دونم تا دو روز دیگه سایزی که میخوای تو مغازه مونده باشه چه برسه به ماه بعد. توپ و بلند کردم بعد از نشونه گیری با یه چشم بسته.. پرتش کردم سمت حلقه نصب شده رو دیوار که یه کم دورش چرخید و بعد تو سبد افتاد. راضی از سکوت طولانی شده آبان که نشون میداد داره به حرفام فکر میکنه و خودشم فهمیده که حرف حق م فهمیده که حرف می زنم راه افتادم سمت اتاق. درست و بخون شام چی داریم؟ آخه فکر کردی مامان اینا باور میکنن اون ضربه ای که لبت و دو متر آورده جلو کار دست من باشه؟
لبخندی به وری رو لبم نشست و برگشتم سمتش لازم نیست بگی تو زدی بگو داشتیم شوخی می کردیم هلش دادم با صورت رفت رو چهارچوب در یه کم فکر کرد و بعد سرش و به تایید تکون داد. پولش و کارت به کارت کن همین الآن الآن گوشیم خاموشه فعلاً نمی خوام روشنش کنم فردا می فرستم برات. پس کارتت و بده خودم میرم میخرم با پوف کلافه ای راه افتادم سمت در اتاق – خیله خب کارت به کارت میکنم تجربه اش و داشتم قبلاً کارتم و بهش داده بودم و چیزی نزدیک به سه برابر مبلغی که توافق کرده بودیم ازش برداشت کرد و منم با خودم عهد بستم که دیگه همچین خطایی رو مرتکب نشم. ده بریزیا. تو که گفتی هشت و دویسته. بقیه اش هم بابت حق السكوت پس اون هشت و دویست بابت چیه؟
بابت مجرم نشون دادن خودم تو همچین جنایتی و حرف شنیدن از مامان اینا نمی خوای نخواه برویه خر دیگه رو پیدا کن و بنداز گردنش. چاره ای نبود به گندی زده بودم که باید عواقبشم می پذیرفتم رفتم تو اتاق خودم و گوشیم و از تو کیفم درآوردم و بعد از روشنش کردنش راه افتادم سمت پله ها و تو همون حین هم مبلغی که می خواست واریز کردم و با صدای بلند گفتم ریختم برات. باشه دستم درد نکنه. دست من درد نکنه که قراره جورکش گندکاری هات بشم. سرم و به تاسف تکون دادم و از پله ها پایین رفتم یه جورایی حق داشت و منم داشتم زور میگفتم بهش ولی این که خواهر و برادر کوچیکتر آدم تو رومون دربیان و برای هر حرفمون به جوابی تو آستینشون داشته باشن هیچ جوره توکت من و دور و بریام نمی رفت. با لرزیدن گوشیم توی دستم فهمیدم که بهنود متوجه روشن شدنش شده و منم دیگه چاره ای جز جواب دادن نداشتم.