دانلود رمان کنت لیمویی از دنیا میری کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 877
خلاصه رمان : دلم آرام گرفته، احساس میکنم همهچیز رو به راه خواهد شد. وقتی بیایی، تاریکی باد بسته خواهد شد و تمام دردها به آخر میرسند. تو که بیایی، آغاز دوبارهای خواهم داشت، آغازی درست پس از آخرین غروب. از لحظهای که نوشتی میآیی، پرنده های آهنین، در باند قلبم فرود آمدند و من به انتظار برخاستم.
قسمتی از داستان رمان کنت لیمویی
همین که خواست به بازوی کیارش چاقو بزنه جیغ زدم کیارش برگشت و به خاطر تکون خوردنش بهش نخورد محکم روی دستش کوبید که چاقو دوباره روی زمین افتاد نیم نگاهی به من که مبهوت به دعواشون خیره بودم انداخت و سوئیچشو از جیبش درآورد و به طرفم پرت کرد کیارش- ماشینم همونجا که بهم خوردی پارکه برو تو ماشین تا منم بیام پسر مواد فروش از غفلت کیارش استفاده کرد و مشتی تو صورتش کوبید با دیدن خون دماغ و گوشه ی لب کیارش هینی گفتم که کیارش عصبی رو به من داد زد کیارش- برو دیگه با دادش به خودم اومدم و از کوچه بیرون رفتم گفت ماشینو همونجا که بهش خوردم پارک کرده، منظورش چی بود؟ من کجا بهش خورده بودم؟ یکم که فکر کردم یادم افتاد تنه ای به مردی که از چند تا بچه عکس میگرفت زدم پس یعنی اون مرد کیارش بود؟!
به همون سمت رفتم و کنار خیابون ایستادم، نمیدونستم ماشینش کدومه البته اگرم میدونستم ترجیح میدادم سوار نشم دلم میخواست برم و منتظرش نمونم ولی هم سوئیچش پیشم بود هم یه تشکر بهش بدهکار بودم کیارش جونمو نجات داده بود و واقعا بهش مدیون بودم کیارش- چرا سوار ماشین نشدی پس؟ سرمو بلند کردم و خیره ی صورت خونیش شدم بدون جواب دادن به سوالش یه دستمال کاغذی از کیفم درآوردم و نزدیک صورتش بردم تا خونشو پاک کنم که با عصبانیت دستمال رو ازم گرفت و روی لبش گذاشت حرصم گرفت از حرکتش حالا انگار پسر پیغمبره و دست هیچ دختری بهش نخورده منم مثل خودش اخم کردم، سوئیچشو برگردوندم و زیر لب ممنونی گفتم برگشتم و خواستم از خیابون رد شم که با سوالش سرجام ایستادم کیارش- کجا؟ عجب آدم پررو و فضولی بود یکی نیست بگه تو که کمکتو کردی خدا خیرتم بده.
تا عمر دارم ازت ممنونم ولی دیگه چیکار داری کجا میرم؟! -دارم میرم به کار و زندگیم برسم البته اگه شما اجازه بدی پوزخند زد انگار پوزخند جزئی از صورتش شده بود و نمیتونست از خودش دورش کنه و من چقدر متنفر بودم از پوزخنداش کاملا بهش آلرژی پیدا کرده بودم کیارش- کار و زندگیت گرد کشیدنه؟ آتیش گرفتم از حرفش احساس میکردم از سرم دود بلند میشه به چه حقی با من اینطوری حرف میزد؟! صبرم تموم شد، لطفی که در حقم کرده بود رو نادیده گرفتم عصبی و با حرص زیاد گفتم -اینکه کار و زندگی من چیه به شما هیچ ربطی نداره بهتره سرت تو کار خودت باشه و تو زندگی بقیه انقدر دخالت نکنی آقای مثلا محترم هرچقدر من حرص میخوردم به همون اندازه کیارش آروم و خونسرد بود و با همون پوزخندش به جلز و ولز کردن من زل زده بود کیارش- سخنرانیت تموم شد؟ خدایا یه آدم چقدر میتونه نفرت انگیز باشه آخه؟
نفس عمیقی کشیدم تا آروم شم و بی توجه به کیارش دوباره دو قدم برداشتم که دستمو از پشت کشید کیارش- بیا سوار شو میرسونمت دستمو از دستش بیرون کشیدم و گفتم -احتیاجی به لطف شما ندارم خودم میرم انگار عصبانیش کردم که از اون حالت ریلکسش خارج شد و دستی بین موهاش کشید کیارش- دیگه داری عصبیم میکنی دستمال دستشو دوباره روی گوشه ی لبش که خونش بند نیومده بود گذاشت کیارش- چرا نمیفهمی اون مردکی که چاقو رو صورتت گذاشته بود همین اطرافه و اینبار اگه گیرت بیاره دیگه کسی نیست به دادت برسه حق با کیارش بود ولی دلم نمیخواست بدونه تونسته قانعم کنه حق به جانب گفتم -خودم اینارو میدونم میخوام ماشین… حرفمو با صدای ذوق زده ی دختر گل فروشی که با سرعت به طرف کیارش می دوید قطع کردم دختر- عمو کیا… عمو کیا…