
دانلود رمان وقتی نفس هوا میشود از پال کلانثی کامل رایگان
ژانر رمان : زندگینامه، پزشکی، فلسفی
تعداد صفحات : 263

خلاصه رمان : «وقتی نفس میشود» داستانی از مرز باریک میان زندگی و مرگ است؛ داستان زندگی پل کالانیتی، جراح مغز و اعصاب جوانی که ناگهان با سرطان ریه روبهرو میشود و تمام باورهایش درباره آینده دگرگون میگردد. او که روزی با مرگ بیمارانش سر و کار داشت، حالا خود باید با پایانپذیری زندگیاش روبهرو شود. این کتاب روایت شکست یا پیروزی در برابر بیماری نیست، بلکه تأملی انسانی درباره معنا بخشیدن به زندگی در دشوارترین شرایط است. از عشق و خانواده گرفته تا هدف و انتخابهای سرنوشتساز، همه در سایه زمان محدود رنگ تازهای میگیرند. قلم فلسفی و صمیمی کالانیتی یادآور میشود که زندگی، هرچند کوتاه، میتواند سرشار از معنا باشد. خواندنی ارزشمند برای کسانی که میخواهند زندگی را نه سطحی، بلکه با تمام ژرفایش لمس کنند.
قسمتی از داستان رمان وقتی نفس هوا میشود
بیمار جان سپرد و سوپروایزر نولند را خونین و شکست خورده یافت زمانی که من وارد دانشکده ی پزشکی شدم آنجا آن قدر تغییر کرده بود که چنین صحنه هایی حتا غیرقابل تصور بود. در حکم دانشجوی پزشکی به ندرت اجازه ی لمس بیماران را داشتیم چه برسد به باز کردن قفسه ی سینه شان. هر چند چیزی که تغییر نکرده بود روحیه ی قهرمانانه ی مسئولیت پذیری میان خون و شکست بود. این تصویر واقعی یک پزشک بود که خیلی روی من تأثیر گذاشت. اولین تولدی که شاهد آن بودم اولین مرگ هم بود. به تازگی در مرحله ی اول امتحان بورد شرکت کرده بودم دو سال تمام را با مطالعه ی فشرده، غرق شدن در کتابخانه ها، خواندن جزوه در کافی شاپ و مرور فلش کارت های دست ساز هنگام استراحت گذراندم. دو سال بعد را در بیمارستان و درمانگاه گذراندم و سرانجام علم نظری خود را برای رهایی بیماران از رنج به کار گرفتم.
بیماران واقعی نه انتزاعی مرکز توجه ام بودند با بیماری های زنان و زایمان شروع کردم و شیفت شب در بخش انتظار زایمان و زایمان کشیک بودم. با غروب خورشید وارد ساختمان میشدم سعی میکردم مراحل درد ،زایمان باز شدن همزمان دهانه ی رحم اسم مراحلی که نشانه ی آمدن بچه بودند و هر چیزی که در آن زمان به کار بیاید را به خاطر آورم. من دانشجوی پزشکی وظیفه داشتم با مشاهده ی موقعیت ها آموزش ببینم و از مداخله در آنها پرهیز کنم رزیدنت ها که دانشگاهشان تمام شده بود و دوره ی کارورزی تخصصی خاص را میگذراندند و پرستاران با سال ها تجربه ی درمانگاهی شان راهنمای اصلی من بودند با وجود همه ی اینها باز ترسی درونم وجود داشت این دلهره را می توانستم حس کنم که برحسب اتفاق یا انتظار از من خواسته شود بچه ای را به دنیا آورم و من از پس این کار برنیایم.
به بخش پزشکان رفتم آنجا قرار بود رزیدنت را ببینم وارد شدم و زنی جوان با موهای تیره روی مبل دیدم که حین تماشای تلویزیون با عصبانیت ساندویچ میخورد و ملچ ملوچ میکرد و یکی از مقاله های نشریه ای را میخواند خودم را معرفی کردم
گفت «اوه سلام من ملیسا .هستم اگه کاری داشتی میتونی اینجا یا در آن کال من رو پیدا کنی. شاید بهترین کاری که بتونی انجام بدی این باشه که از اون بیماری که اسمش گارسیا است چشم برنداری اون یه دختر بیست و دوساله ست که دو قلو بارداره و درد زایمانش تقریباً شروع شده حال بقیه عادی به نظر می آد.» حین ساندویچ خوردنش کوهی از اطلاعات و دانستنی ها را به من منتقل کرد این که دوقلوها بیست و چهار هفته و نیم هستند. امید میرود بارداری آن قدر ادامه یابد تا بیشتر رشد کنند هر چند شاید زمان ببرد. بیست و چهار هفته نقطه ی شروع رشد مستقل نوزاد است.
و هر روز بیشتر معنایی دارد؛ بیمار داروهای مختلفی را برای کنترل انقباضاتش مصرف میکند تا این که پیجر ملیسا زنگ خورد. در حالی که پاهایش را روی صندلی تکان میداد :گفت خیلی خب من باید برم اگه مایلی میتونی این جا بمونی اشتراک کانالای کارتی خوبی رو گرفتیم یا میتونی با من بیای همراه ملیسا به اتاق پرستاران رفتم روی یکی از دیوارها یک ردیف مانیتور بود که خط های مواج تله متری را نشان می دادند. پرسیدم «این چیه؟» این خروجی تاکومتر و ضربان قلب جنینه بیا بیمار رو بهت نشون بدم انگلیسی بلد نیست. اسپانیایی بلدی؟» سرم را به نشانه ی تأیید تکان دادم ملیسا مرا به اتاق .برد تاریک بود مادر روی تختی دراز کشیده بود و استراحت میکرد آرام بود نوار پهنی دور شکمش بسته شده بود که انقباضات او و ضربان قلب دوقلوها را ثبت میکرد و به مانیتورهایی که در اتاق پرستاران دیدم میفرستاد پدر کناری ایستاده بود.






































