آیرل رمان
دانلود رمان های عاشقانه جدید و پرطرفدار جذاب
رمان وستا از ‌AZI.H10 دانلود رایگان

رمان وستا از AZI.H10 با لینک مستقیم

دانلود رمان وستا از ‌AZI.H10 کامل رایگان

ژانر رمان : مافیایی، عاشقانه، هیجانی

تعداد صفحات : 1077

رمان وستا

خلاصه رمان : زندگی آن نرمی و راحتی که در خیال می‌بافتم نبود. درست در همین آشفتگی و پیچیدگی بود که عاشق شدم؛ عاشق مردی که در اولین برخورد، دستانش را به سوی گلویم دراز کرده بود تا نفس از سینه‌ام برگیرد. و آه از من… آه از این دلِ نافهم که اسیر چشمان گرگ‌وار او شد. گرگی که با چنگال‌هایش راه نفس را بر من می‌بست و من، کورکورانه، در نگاه خشم‌آلود و حیوانی‌اش غرق گشتم.

قسمتی از داستان رمان وستا

اشک شوق در چشمانش حلقه می‌زند و می‌گوید: “یعنی واقعاً؟ جدی می‌گویی بالأخره توانستم؟” دستم را برای در آغوش گرفتن به سویش دراز می‌کنم و با لبخند می‌گویم: “بالاخره توانستی، دختر! کار بزرگی کردی!” به سمت من می‌آید و مرا محکم در آغوش می‌گیرد و صدایش از احساس لبریز می‌شود. “دختر خوب، تو الآن باید خوشحال باشی، نه اینکه برای من گریه کنی. اگر فکر می‌کنی با گریه کردن می‌توانی از شیرینی گرفتن از تو صرف‌نظر کنم، سخت در اشتباهی! امشب طبق قولی که دادی، باید برایم آواز بخوانی! زود باش وسایلت را جمع کن. راستی، نوشیدنی‌هایی که قولش را به من دادی یادت نرود، وگرنه سرت را می‌برم!” با لبخند از من جدا می‌شود و در حالی که صورتش را پاک می‌کند، به سمت میزش می‌رود و همزمان صدایش بلند می‌شود. “ستا، تو خیلی خوبی!”

پس از بستن نمایشگاه، با هم به سمت خانه‌اش می‌رویم. در بین راه از فروشگاه نزدیک خانه‌اش خوراکی‌های زیادی می‌خرد و پس از گرفتن دو پیتزا از فست‌فود سر کوچه، وارد خانهٔ نقلی و کوچکش می‌شویم. یک پذیرایی بیست‌وچهار متری که یک طرف آن یک دست مبل کرم رنگ و تلویزیون، و طرف دیگر میز غذاخوری کوچک چهارنفره‌اش قرار دارد. یک اتاق خواب دوازده متری دارد که بسیار ساده طراحی شده: پرده‌های سفید و نازک، یک تخت‌خواب ساده با روتختی سفید، یک میز آرایش و یک کمد برای لباس‌هایش. لباس‌هایم را در می‌آورم و از داخل کمد از جایم تکان نمی‌خورم و با لحن تندی می‌گویم: «معلوم است داریم کدام قبرستان می‌رویم، مایک؟» برمی‌گردد و در حالی که سر تا پای مرا نگاهی گذرا می‌اندازد، می‌گوید: «پیش دوست‌پسرت!» جا می‌خورم. خدای من، او دارد با من شوخی می‌کند؟ لعنتی!

بدون حرف دیگری پشت سرش راه می‌افتم و به سختی با آن پاشنه‌های بلند از پله‌های عمارت بزرگش پایین می‌روم. یک لیموزین سیاه رنگ مقابل عمارت ایستاده است. قبل از اینکه خارج شویم، مارال همراه با یک پالتوی خز زرشکی رنگ کنارم می‌ایستد و آن را به سمت من می‌گیرد: «بپوش، بیرون سرده!» بدون هیچ اعتراضی آن را از دستش می‌گیرم و پس از پوشیدن، تازه متوجه می‌شوم که یک پالتوی بلند است! او به سمت مایک می‌رود و نمیدانم چه در گوش هم می‌گویند که مایک بالاخره می‌گوید: «بهتره راه بیفتیم!» از ساعتی که روی دیوار عمارت بود فهمیده بودم ساعت پنج عصر است و اینطور که معلوم است، قرار است به مهمانی برویم. بعد از نیم ساعت، در حالی که وارد یک عمارت می‌شویم، از مسیر سنگ‌فرش طولانی‌اش می‌گذریم و بالاخره ماشین توقف می‌کند. مایک از ماشین خارج می‌شود.

و در حالی که راننده در سمت من را باز می‌کند، مایک کمک می‌کند تا از ماشین پایین بیایم. لعنتی، نمی‌توانم دست رد به سینه‌اش بزنم. با آن لباس تنگ که نفسم را گرفته، حتی توان تکان خوردن روی صندلی را هم ندارم! به سختی پایین می‌آیم و من تازه متوجه قصر باشکوه مقابل‌ام می‌شوم. کل نمای آن عمارت با سنگ‌های زیبا تزیین شده و تراس‌های زیبایش، حتی در این تاریکی هوا، با وجود چراغ‌های نورانی اطرافشان، گل‌های زیبایشان به خوبی مشخص است. زمستان است اما باز هم سرسبزی خود را حفظ کرده. قبل از اینکه بتوانم اطرافم را بررسی کنم، با صدای مایک مجبور می‌شوم حرکت کنم. مقابل ورودی، خدمتکار پالتو را از من می‌گیرد و همراه مایک به راه می‌افتم. حرفی که مایک قبل از آمدن به من گفته بود، باعث می‌شود نگاهم در بین جمعیت بچرخد. خدای من، کاپو! کجا هستی لعنتی؟

مشخصات کتاب
  • نام کتاب: وستا
  • ژانر: مافیایی، عاشقانه، هیجانی
  • نویسنده: AZI.H10
  • ویراستار: آیرل
  • تعداد صفحات: 1077
  • حجم: 7 مگابایت
  • منبع تایپ: آیرل
لینک های دانلود
  • 5 بازدید
https://ayrelroman.ir/?p=14032
لینک کوتاه مطلب:
برچسب ها
موضوعات
آخرین نظرات
نماد اعتماد
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " آیرل رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.