دانلود رمان نلای من از رزالین کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه، درام، خشن، بزرگسال
تعداد صفحات : 884
خلاصه رمان : نِلا پری ….. یه پری ظریف،کوچولو و دوست داشتنی که تموم عمرش با گلا مشغول بوده دنیای پریا همیشه دور از جنگ و درگیری بوده. بخاطر حفاظ نامرئی که قرن ها قبل دور دنیاشون ایجاد شده هیچکس نمیتونه بهشون حمله کنه یا بدون اجازه وارد دنیاشون شه بجز یه نفر……
دراگون دورگه نیمه اژدها و فرشته تاریکی….. مردی که قدرت و خشونت خالص….. مردمش اونو ستایش می کنن و می پرستن…. اون همیشه ساکت و سرد وسط کوهستان زندگی می کرده درست مثل یه اژدها….. داستانای زیادی دربارش هست و افراد کمی از وجودش خبر دارن …… چون همه فکر می کنن اون فقط یه داستان مردمش مثل خودش از نژادهای مختلف و اکثرا دورگه ان…. دنیایی سرد و برف ی که دقیقا تو کوه پایه بنا شده…..
قسمتی از داستان رمان نلای من
نلا با استرس شونه های لیران و گرفت. من میمونم تو لیران و ببر. محافظ شوکه نگاش کرد: نمیتونم همچین کاری کنم. دراگون بزرگ دستور دادن اول شما….. صدای فریاد عصبی و محکم نلا از جا پروند شون. دراگون بزرگ اگه میخواست کاری کنه باید خودش میموند. لیران و از اینجا ببر من میتونم از خودم مواظبت کنم. میتونم بجنگم. برو به بقیه کمک کن ضعیف رو از روستا ببر بیرون اونا دنبال منن اگه باهاتون بیام جون همه تو خطر میوفته. لیران وحشت زده دست شو گرفت نمیشه توام باید باهامون….اخ آی با سرعت می دوید…. باد موهاشو تو هوا پخش میکرد و گونه هاشو می سوزوند.
صدای دویدن هیولاها رو پشت سرش می شنید. وحشت و با تک تک سلولاش حس میکرد لیران که رفت با سرعت از اونجا اومد بیرون، نمی تونست جون بقیه رو تو خطر بندازه. باید یه جوری هیولاهارو دور می کرد. بلاخره انقدر دوید تا درختا تموم شدن به دریاچه یخ زده که رسید وحشت زده و ایستاد. شنا بلد نبود .اگه یه درصد یخا می شکستن قبل اینکه هیولا بکشنش غرق میشد. صدای خرناس تردید شو از بین برد. هر از گاهی پاش سر میخورد ولی خودشو نگه می داشت. تقریبا وسط دریاچه رسیده بود که صدای شکستن یخ و پرت شدن یکی از اون موجودات و شنید.
وحشت زده و ایستاد. یخ زیر پاش شروع کرد به ترک برداشتن. پاهاش میلرزیدن نمیتونست تکون بخوره. اروم چرخید. شوکه از دیدن هیولای بزرگی که فاصله زیادی باهاش نداشت یه قدم عقب رفت. ترک یخ بیشتر شد. _آروم باش تونی داری میترسونیش . چشماش گرد شدن مرد قد بلندی آروم از پشت هیولا بیرون اومد. لباسای قرمزش ترس و عصبانیت نلارو بیشتر کرد. انگار رنگ لباس خونای روشو می پوشوند. آروم نزدیکش شد و تلا به قدم عقب رفت. تکون نخور وگرنه میوفتی تو رودخونه جریان آب زیر یخا قوی و شدیده حتی منم نمیتونم از همچین چیزی نجاتت بدم….. دستاش مشت شدن. حرکت اروم خارای تیز و کف دستش حس کرد. آماده حمله بود. موریس با دقت نگاهش می کرد . آروم باش نمی خوام بلایی سرت بیارم تو جفت منی فقط اومدم چیزی که مال خودمه رو پس بگیرم.