دانلود رمان قربانی عشق و نفرت از بهار محمدی کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه، انتقامی
تعداد صفحات : 40
خلاصه رمان : آیلین رادمهر، دختری که پس از تصادفی تلخ، خانوادهاش را از دست داده و سالهاست که با خانواده خالهاش زندگی میکند. او زندگی آرامی را سپری میکند تا اینکه با ورود افرادی تازه به دنیایش، پرده از رازهایی برداشته میشود که مسیر زندگیاش را برای همیشه تغییر میدهد. در این سفر، او تجربه عشق، نفرت، انتقام و حسادت را از سر میگذراند و با دروغهایی روبرو میشود که حقیقت زندگیاش را زیر سوال میبرند.
قسمتی از داستان رمان قربانی عشق و نفرت
بلند شدم و وسایلمو برداشتم با هم از بیمارستان بیرون رفتیم و سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم. من : آیدین ؟؟ آیدین : جانم عزیزم ؟ من : خیلی دوست دارم دلم واست خیلی تنگ شده بود دیگه هیچ وقت تنهام نذار باشه ؟؟ آیدین : منم عزیزم باشه خواهری من غلط بکنم دیگه تورو تنها بذارم. من : میگم تو اینقد مهربون بودی و من خبر نداشتم ؟؟ هههه همیشه بهت میگفتم گودزیلای میرغضب. آیدین: دست شما درد نکنه واقعا. من : تازهه پسره ی بی شعور هم زیاد بهت میگفتم. آیدین : دیگه چیییی؟؟ من : اوم خیلی چیزا ولی خب گناه داری نمیگم دیگه. آیدین : اووو خیلی ممنون. بلاخره رسیدیم خونه باورم نمیشد اینجا خونه ی من باشه یه خونه باغ حدودا دو سه هزار متری و خیلی شیک با نمای سنگ سفید
و دوبلکس تو زعفرانیه از ماشین پیاده شدم آیدین هم پیاده شد باهم رفتیم تو همه خواب بودن. آیدین : آیلین عزیزم بیا حمام رو نشونت بدم یه دوش بگیر بعدم یکم استراحت کن تا مامان بیدار شه دوباره حالت بد نشه. من : باشه اما من که لباس ندارم ؟؟ آیدین : یه دست از لباسای مامان رو واست میارم تا بعد از ظهر باهم بریم واست لباس بخرم. من : باشه ممنون. ایدین یه دست لباس و حوله تمیز بهم داد حمام رو هم بهم نشون داد یه دوش گرفتم و لباسا رو پوشیدم و بیرون اومدم یه کوچولو لباسا واسم گشاد بود اما نه خیلی مامان منم باربیه ها. از حموم بیرون اومدم آیدین هم لباساشو عوض کرده بود. من : خب حالا من کجا بخوابم. آیدین : اگه دوست داری مثه بچگیا مون تو بغل داداشت بخوابی اتاق من اما اگه دوس نداری اتاق مهمون.
به سمتش رفتم و با لحن بچه گونه ای گفتم : معلومه میخوام پیش داداش خوشگلم بخوابم. آیدین لبخندی زد و باهم به سمت اتاقش رفتیم اوووم چه اتاق شیک و اسپرتی دیزاینش ترکیب سفید و مشکی بود رفتم و رو تخت دو نفرش ولو شدم. من : اخیش. آیدین هم اومد دراز کشید و مثه بچگیامون منو بغل کرد و خیلی زود هردو به خواب رفتیم. صبح که از خواب بیدار شدم آیدین نبود یه لحظه ترسیدم نکنه همش خواب بود ؟ اما با دیدن اتاق آیدین بازم خدارو شکر کردم بلند شدم و دستی به لباسام کشیدم آبی به دست و روم زدم و از اتاق بیرون اومدم فضای خونه اونقدرا هم واسم جدید و نا اشنا نبود بلاخره یه چیزایی یادم بود اما خب نه خیلی به سمت راه پله ها رفتم و از پله ها رفتم پایین صدای حرف زدن آیدین با زنی که صداش بیش از حد
آشنا بود میومد صدای مامان بود. وقتی رسیدم پایین با صدای آرومی سلام کردم که هردو به سمتم چرخیدن مامان با بهت و آیدین با لبخند. بعد از کلی بهت و نا باوری مامان و بعدشم کلی گریه و زاری و تلافی ۵۱سال دوری ازهم بلاخره نشستیم و من براش گفتم از تک تک روزای این پونزده سال گرفته تا همین دیشب و چطوری متوجه حقیقت شدن من و آیدین. مامان : عیب نداره عزیزم تموم شد دیگه تموم شد همه ی اون روزا رو واست جبران میکنم قول میدم لبخندی زدم و مامان دوباره منو بغل کرد که صدای آیدین در اومد. آیدین : پس من چیییی؟؟؟ مامان : ای پسره ی لوس حسود توهم بیا ببینم. هرسه خندیدیم و من برای بار هزارم خدارو شکر کردم هنوزم نمیتونستم باور کنم.