
دانلود رمان فاخته ها در آسمان می گریند از مهسا عادلی کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه، هیجانی، روانشناختی
تعداد صفحات : 1591

خلاصه رمان : قرار بود زیر بال و پر او پرواز کنم؛ کارآموزِ یک روانشناسِ کاریزماتیک. جذابیتی مرموز داشت، آنقدر که هر دختری را شیفته خود میکرد. اما این بخش تاریکِ وجودش بود که من را شیفتهتر کرد. پا به بیمارستان اعصاب و روان گذاشتم تا وارد زندگیاش شوم؛ زندگیای شبیه یک اتاق فرار. شاید کشفِ معمای این اتاق، مرا به آرزویم میرساند.
قسمتی از داستان رمان فاخته ها در آسمان می گریند
خندیدم و به سرعت تایپ کردم . –گمشو ،اسکول .یارو هم استادمه هم سرپرستم تو بیمارستان ،هیچ صنمی با من نداره .تو که می دونی دیگه . کلافه موبایل را گوشه ای انداختم .لپ تاپ مقابلم را روشن کردم و همراه با برداشتن اتود وارد یکی از ویدیو های آموزشی که همراه کلاس حضوری استفاده می کردم ،شدم .کلمات را روی دفتر پیاده می کردم اما امان از فکری که در جایی دیگر سیر میکرد .صدای نوتیفیکیشن پیام موبایلم ،باعث شد به سمتش خم شوم و از نو آن را بردارم .صفحه را روشن کرده ،وارد پیام ها شدم و اولین پیام متعلق به سپهر بود .لبخند کم رنگی روی لبم نشست و زمزمه کردم: –حلال زاده. وارد صفحه ی پیام سپهر سروش شدم . –سلام کوچولو ،خوبی؟ مکثی کردم و پاسخی در جوابش ندادم .ثانیه ای را خیره خیره نگاه به گوشی دادم . –بازم بابت اون روز تشکر.
همچنان بازهم دست سمت پاسخ و تایپ کردن نبردم . غرق در حال و هوای خودم ،پیام بعدی ارسال شد . –فردا می خواستم برم سمت خیابون هفتم تیر ،انجمن اتیسم .دوست داری بیای؟ به قصد تایپ ،دست پیش بردم که پیام بعدی هم پشتبندش ارسال شد . –اگر دوست داشتی راجع به مقاله و موضوع اولیه اش هم باهم صحبت می کنیم . سینه ام را از نفس پر و خالی کردم و نوشتم: –سلام .مرسی ممنون خوبم. ارسال کردم و از نو نوشتم اما بی خیال احوال پرسی شدم. –کار خاصی نکردم . بازهم ارسال کردم و پیام بعدی را نوشتم . –حتما اتفاقا فردا فقط یه کلاس صبح دارم ،ادرس رو برام بفرس . موبایل را پایین آورده ،محو صفحهی لپ تاپ شدم اما به دقیقه نکشیده بازصدای موبایل برخاست . –بیا مترو بیمه میام دنبالت ،ساعتو برام پیامک کن . به سرعت و معذب تایپ کردم . –نیازی نیست ،خودم میام ،فقط آدرس…
در جواب گفته ام بازهم بازنده من بودم . –ساعتو برام بفرس آترا ،دختر خوبی باش ،کوچولو ها رو حرف بابا بزرگشون حرف نمی زنن که! پوکر مات موبایل ماندم .پاسخی در برابر این حجم از پرروی نداشتم .سپهر سروش ،یکی از آدم های عجایب عمرم بود. –من اصلا دختر حرف گوش کنی نیستم اما! ناخودآگاه پیام را نوشته و ارسال کردم .در همان حین اما لبخند مرموزی بر لبم نشست .سپهر اولین مردی بود که بعد از پدرم می توانستم کم و بیش در کنارش شیطنت کنم و این عجیب بود. برای منی که حتی در کنار یونا زیادی آرام بودم ، عجیب بود .گویی سپهر مشت مشت شیطنت هایم را از اعماق وجودم در میاورد و روی سطح می ریخت . صدای موبایل از فکر خارجم کرد. –شانس من کلا هر کی باهام اشنا می شه حرف گوش کن نیست ،تو هم روش آترا بانو . در لحظه پیام بعدی ارسال شد. –آخ ببخشید ،آترا کوچولو.
پله های ایستگاه مترو را بالا آمدم و روانه ی راهرو شدم .در همان حال ،بستهی آلوچه ی سرخ در دستم را به دهان کشیدم و با لذت چشم بستم .لواشک و الوچه بخش مهمی از زندگی من بودند .تکانی به کوله ام دادم و بند شل شدهاش را روی شانه هایم نظم دادم . رسیده به پله برقی روی پله اول ایستادم و در همان حال دست روی دهان گرفتم و خمیازه ی کوچکی کشیدم که حاصل شب بیداری شب قبلم برای کتابی که به تازگی خواندنش را شروع کرده بودم ،بود .با برخورد آفتاب به صورتم ،قدم بر سرامیک های خروجی مترو گذاشتم و از درب مترو بیمه خارج شده ،چشم به دنبال سپهر سروش چرخاندم و ماشین مرد کمی آن سو تر به چشمم آمد . سلانه سلانه به سمت ماشین رفتم .موبایلم را در جیب شلوار بوت کات سیاهم فرو بردم و یقه ی بارانی سرمه ای ام را به زیر مقنعه درست کردم .در همان میان دستی به روی موهایم کشیدم.







































