دانلود رمان غریبه ای آشناتر از همه از مریم محرمی کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات : 477
خلاصه رمان : من حالا مادری هستم با دو فرزند، که حاصل یک زندگی ناخواسته است، اما پر از تجربیاتی که مرا شکل دادهاند. روزگاری دختری پر از شور و هیجان بودم، عاشق زندگی و لبریز از عشق. تمام وجودم در آرزوی لذت زندگی میسوخت و برای رسیدن به آن با پسری که راننده مینیبوس بود و چشمان آبی داشت، غرق در شعرهای فروغ شدم؛ آنها را با جان و دل حفظ کردم. اما آنچه انتظارش را داشتم رخ نداد و سرنوشت او را به شیوهای دیگر در مسیر زندگیام قرار داد…
قسمتی از داستان رمان غریبه ای آشناتر از همه
راست می گویند که آدم عاشق کم طاقت و دل نازک میشود به اندازه ی تمامی سال های عمرم در این چند ماه گذشته گریه کرده بودم گریه هایی که هیچ گاه مرهمی برای قلب دردمندم نشد. خانم صداقت که در صندلی کناریم نشسته بود، به پهلویم زده و با مهربانی گفت – بی خیال مهناز جون بسپار به دست خدا. به رویش لبخند کم رنگی زده اشک هایم را با دست پاک کردم و به قول او خودم و سرنوشتم را به دست خدا سپردم امید به اینکه خود خدا آرامش از دست رفته را بر من ببخشاید. وقتی به شهر اهواز رسیدیم و از نیروهای آنجا پرس وجو کردیم، متوجه شدیم که وضعیت در خرمشهر بسیار بحرانی تر از آنچه که فکر میکردیم
شده، حتی در بعضی نقاط امکان دسترسی و گرفتن اطلاعات وجود ندارد و آنها نمی توانند از تک تک نیروهای دفاعی شهر خبر بگیرند. زخمی های بسیاری هم از خرمشهر به اهواز منتقل شده بود که در آنها هم مردم عادی و هم نیروهای نظامی به چشم میخورد اسم مهران را در لیست زخمی ها و کشته ها پیدا نکردم و از این بابت خوشحال و شاکر شدم یک شبانه روز در بیمارستان وابسته به سازمان هلال احمر ماندیم و مقداری در رسیدگی به زخمی ها امداد رساندیم. از خانم صداقت درخواست کردم برای رفتن به خرمشهر سریعتر اقدام کند و او هم پذیرفت. بعد از ظهر آن روز تعدادی از نیروهای امداد برای رفتن به خرمشهر آماده شدند و من و خانم صداقت نیز جزئی از آنها بودیم.
قبل از رفتن چون امکان تماس تلفنی در خرمشهر پایین بود به خانه ی همسایه زنگ زده و خبر سلامتیم و رفتن به خرمشهر را به خانواده ام رساندم. با مینی بوسی که گل آلود شده بود، به سمت خرمشهر به راه افتادیم خبر رسیده بود که تعدادی از خانه ها و مدارس شهر چند ساعت قبل توسط خمپاره های دشمن زیر آتش قرار گرفته و عده ی زیادی بیشتر به محل جنگی و زیر توپ و تانک دشمن قرار گرفتن، واقف می شدم. هوا بوی خاک و خون میداد و آدم را افسرده و دلگیر می کرد. قلبم برای دیدن مهران و خبر سلامتیش بیشتر از قبل فشرده شده آرزو میکردم او را صحیح و سالم پیدا کنم. ماشین های زیادی با سرنشینان پر و
داغدار به سرعت از کنارمان عبور کرده و از آنجا دور میشدند. در لاین کناری تعداد ماشین های عبوری بیشتر و مشخص بود وضع در شهر وخیم هست؛ به طوریکه مردم دست از مال و زمین و خانه هایشان کشیده و برای حفظ جان فرار میکردند. هنوز به خود شهر نرسیده بودیم که چند مامور جلوی مینی بوس را گرفته و متوقف کردند سربازی وارد آن شد و با دیدن لباس امداد بر تنمان گفت: سلام ، از این جلوتر نمیشه. برین این قسمت از شهر داره تخلیه میشه دیگه کسی اجازه ی ورود نداره بی اختیار و ناراحت از جا بلند شده، شاکی شدم. – ولی ما باید بریم برای کمک به زخمی ها اعزام شدیم.