دانلود رمان عشق اجباری از تینا برزگری کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه، ازدواج اجباری
تعداد صفحات : 150
خلاصه رمان : اجباری از جنس ترس و ناچاری، تینا را به مسیری ناشناخته میکشاند. پسری به نام سعید به زندگیاش وارد میشود و تینا را مجبور میکند تا با او ازدواج کند. ازدواجی که از سر اجبار و بدون عشق آغاز میشود. تینا با بیمیلی پا به این زندگی مشترک میگذارد، اما زمان و تجربههای مشترک، به تدریج قلبها را نرم میکند. عشقی که انتظارش را نداشتند، در این زندگی اجباری شکل میگیرد و ثابت میکند که عشق میتواند حتی سختترین اجبارها را به شیرینترین تجربهها تبدیل کند.
قسمتی از داستان رمان عشق اجباری
تینا دیگه بعد از این حرف ها دیگه حرفی زده نشد و سعید معلوم بود که هنوز عصبی ولی چیزی نمی گفت، ناهار و خوردیم و چایی و دم کردم و به لیوان واسه سعید ریختم و گذاشتم جلوش و رفتم تو اتاق خواب وقتی چشمم به روتختی افتاد یاد دیشب افتادم و پاشدم تا ببرم بشورمش. برداشتم و بردم تواشپزخونه و یه جوریم توی دستم قایمش میکردم که سعید نبین که من خجالت بکشم و انکار سعیدم متوجه نشد و منم انداختمش تولباس شویی و نشستم روصندلی ولی اینبار رو اون صندلی پیش سعید ننشستم که به سعیدنشون بدم باهاش قهرم. بعد از یه ربع پاشدم و رو تختی و از تو لباس شویی در آوردم و یهو سعید گفت چی داری میشوری نینا: منم خجالت میکشیدم بهش بگم واسه همین چیزی نگفتم فکر کنم سعید فکر کرد بخاطر قهر
باهاش حرف نمیزنم که با صدای بلندتری که انکار با آدم دعوا داشت. گفت: مگه باتو نیستم تینا. منم سرم و انداختم پایین و گفتم رو….. باصدای آروم تری ادامه دادم روتختی. سعید باصدایی که الان دیگه خیلی بلند شده بود گفت: مگه به تو نگفتم دیگه از من خجالت نکش؟ هان؟ تینا وقتی که دید جواب نمیدم دستش و محکم کوبید رومیزو گفت لعنتی و رفت تو اتاق خواب و درو محکم بست و منم بعد از رفتنش گفتم پسری دیوانه انکار دنبال دعوا میکشد و منم چون خیلی از حرفاش و کاراش ناراحت بودم تصمیم گرفتم منم تلافی کنم واسه همین اصلا دیگه به روی خودم نیاوردم که چیزی شده و واسه خودم چایی ریختم و نشستم با آرامش خوردم و روتختی و به جا آویزون کردم که خشک بشه و حوصلم حسابی سررفته بود و خوابهم نمی اومد
ساعت سه بعد از ظهر بودو به نظر میاد سعیدم خوابیده چون سروصداش نمی اومد و منم دیدم کاری ندارم واسه همین به فکرم زدبه مامانم زنگ بزنم، گوشی و برداشتم و شماره ی مامانم و گرفتم و بعد از دو تابوق برداشت تبنا الو سلام مامان جونم
خوبی؟ چیکار امیکنی؟ مرسی ماهم خوبیم بابا چطوره؟ خوبه؟ سعیدم خوبه سلام داره بابا کجاست؟ خونه استهان بعد از رفتن من چون شماها میمونین میاد خونه باشه، خیلیم خوب سعيدم خوابیده. هر روز که از سر کار میاد بعد از ناهار میخوابه. آره خب دیگه چه خبر؟ تينا بعد از کلی حرف و در دو دل با مامانم خداحافظی کردم و دیدم ساعت چهار رفتم تو آشپزخونه و چایی تازه دم درست کردم و نشستم تا سعید بیداریشه واسه اینکه باهاش قهر بودم نرفتم بیدارش کنم گفتم به من چه خودش بیدار
میشه. هر چقدر نشستم سعید بیدار نشدو ساعت شد چهار و نیم، بعد با خودم گفتم کارش دیر میشه پاشم برم بیدارش کنم تینا رفتم تو اتاق خواب دیدم سعید مثل خرس خوابيده دستامو روسینم قلاب کردم بهم دیگه و با صدای معمولی گفتم: سعید پاش و کارت دیر میشه بعد با صدای بلندتری گفتم ساعت چهارونیم ها دیدم به خودش به تکونیم نمیده منم اعصابم داغون شد با صدای که فکر میکنم بدبخت سعید زهر ترک شد گفتم: هوییی پسری دیوونه پاشو کارت دیر شد، بعد از اون صدای بلندی که من حرف زدم آقاسعید تازه به خودشون زحمت دادن و چشاش و باز کرد و همون جور که داشت به بدنش کش و قوسی میداد گفت: این چه طرز بیدار کردن ادم میاد میشین کنار بعد با دستش آروم تکون میده.