
دانلود رمان عاشقانه یک گرگینه از ساناز کامل رایگان
ژانر رمان : انتقامی، بزرگسال
تعداد صفحات : 855

خلاصه رمان : ترک گلهی کوتهفکر و نفرتانگیز یوتا و پیوستن به گلهای بزرگتر در شمالغرب لوئیزیانا قرار بود شروعی تازه باشد؛ راه فراری از قضاوتها، سرزنشها و همجنسگراهراسیای که زندگیام را نابود کرده بود. اما امیدم خیلی زود در آکادمی بلکاستون رنگ باخت. رد شدن خواهرم توسط پسر آلفا—بهعنوان جفت مقدرش—جرقهی اتفاقاتی را زد که بیرحمانه ما را در مرکز توجه گله و مدرسه انداخت؛ درست جایی که هیچوقت نمیخواستیم باشیم. در میان این آشوب، تاد جیمز وارد زندگیام شد؛ بتای گله و وارث آیندهی آلفا، و بدتر از همه… بهترین دوستش. کششی که بین ما شکل میگیرد خطرناک است، غیرقابلانکار است، و کاملاً اشتباه. پشت عینکهای فوقالعاده جذابش، گرگی مغرور پنهان شده که خوب میداند هیچ چیز جدیای نمیتواند بین ما باشد—نه با تصوری که او از من دارد.
قسمتی از داستان رمان عاشقانه یک گرگینه
یک رشته مروارید به گردنش انداخته بود و روی موهای براق و قهوهایرنگش هدبند قرمز مدرسه بود. با قاطعیت به سمت میز کناری تاد رفت و به دختری که آنجا نشسته بود از بالا به پایین نگاه کرد. ببخشید، آنجی. صدایش مغرورانه و بیحوصله بود. این صندلی منه. همه میدونن که همیشه من کنار تاد میشینم. من… معذرت میخوام، لنادختر با صدای لرزانی گفت. نمیدونستم تو توی این کلاسی. لنا با چشمهایی پر از تحقیر به آنجی نگاه کرد. خب، حالا که میدونی، بلند شو. اگر من اینقدر نسبت به افراد بیادب بیتفاوت نبودم، شاید دهنم از تعجب باز میموند. آنجی با سرعت وسایلش رو جمع کرد و به صندلی کناری هریت رفت، که بهش نگاه همدردی انداخت. من ابروهام رو به سمت هریت بالا بردم. هریت خم شد تا در حین نوشتن درس روی تخته، به من بگه: لنا مونتگمری. اون سرکرده بچههای «دانشآموزان جدی» هست
که بیشتر از بقیه دنبال توجه تاد افتاده. تاد در حال رسیدن به رتبه اول دانشآموزان سال آخره و اون هم قراره سال بعد بهترین دانشآموز سال سوم بشه. پدرهاشون شریکهای تجاری در همان شرکت حقوقی هستند و هر دو میخوان به دانشکده حقوق برن. بیشتر مردم فکر میکنن که روزی با هم جفت میشن، چون خیلی به هم شبیهن. لعنتی… چه حالبههمکننده و کسلکننده است. به نظر میاد که اون هم کمی مغروره. با صدای نهچندان بلند اضافه کردم که گرگهای نزدیکمون شنیدند. حس خوشایندی بهم دست داد وقتی دیدم تاد دوباره در جاش تکان خورد. هریت خندید. دقیقا، بنجامین. ما مجبور شدیم حرفههامون رو تموم کنیم چون معلم، مرد مسن با عینک به اسم دکتر گیبنز بود، درس رو شروع کرد. من خودم رو مجبور کردم که تمرکزم رو روی درس معرفی هلن در کلاس تاریخ شیفتر سال آخریها بذارم
تا ذهنم به سمت موضوعات آزاردهندهای مثل پسرای جذاب بلوند با چشمهای فریبنده میشی نره. ما توی یک گروه کوچیک بودیم، فقط دوازده دانشآموز شیفتر سال آخری، توی یک کلاس کوچک که یکی از معدود اعضای هیئتعلمی که خودش هم عضو گله بود، داشت به ما تدریس میداد. اون در حال توضیح تاریخ گله به ما بود در اتاقی بسته که هیچ دانشآموز انسانی یا هیئتعلمی دیگری در آن نبود. میسون به من و ناکس اوایل کلاس گفته بود که یکی از دانشآموزان جدید و جذاب پشت کلاس نشسته که یعنی یک عضو جدید به گله اضافه شده. این بار دختر بود و در حالی که خیلی خوشگل و جذاب بود… موهای بلوند عسلی، پاهای بلند و لاغر، آرایش کم و اعتمادبهنفس قابل توجه… حضورش باعث عصبی شدنم نشد، حتی با اینکه کمی ذهنم بهش مشغول شد. میسون گفته بود که این گرگهای جدید، میو و بن فورچون، اُمگاهای جدیدی هستند
که تابستان با پدر و مادرشون به گله پیوستهاند. ناکس کمی عصبی بود چون نمیدانست که این دو دانشآموز فورچون قراره به بلکاستون بیایند. عجیب بود که فورچونها تمام تابستان اینجا بودند و حتی یک بار هم در رویدادهای گله شرکت نکردند یا قدمی توی قلمروی گله نگذاشتند. من هم عصبی بودم، در حالی که هلن به تدریس ساختار گله ادامه میداد و اینکه چطور ماه قویترین گرگها را با بالاترین قدرت آلفا برکت میدهد، افسوس میخوردم که چرا نمیتوانیم قدرت ذاتی گرگهای دیگر را حس کنیم. ما میتوانستیم از حس بویایی شیفترها را شناسایی کنیم، ولی قدرت واقعی آنها را نمیدانستیم… از یک آلفای پرقدرت گرفته تا یک اُمگای تقریباً ضعیف، تا وقتی که آن گرگ بخواهد قدرتش را روی یک گرگ دیگر اعمال کند. پس وقتی دانشآموز جدید خیلی جذاب بهم نگاه کرد، طوری که انگار حق داشت، هیچ وقت نمیدانستم که او یک اُمگاست.





































