آیرل رمان
دانلود رمان های عاشقانه جدید و پرطرفدار جذاب
رمان صخره سرد از ‌غزاله جعفری دانلود رایگان

رمان صخره سرد از غزاله جعفری با لینک مستقیم

دانلود رمان صخره سرد از ‌غزاله جعفری کامل رایگان

ژانر رمان : عاشقانه، اجتماعی

تعداد صفحات : 2409

رمان صخره سرد

خلاصه رمان : روستا بوی گلیم خیس و چای دم‌کشیده می‌داد. نبات رسید با چمدانِ پر از کتاب و دلی که از تهران جا مانده بود.
مادربزرگ گفت: «این جا خبری از کلاس زبان و پیتزا فروشی نیست، ننه.» نبات لبش را گاز گرفت و گفت: «کنکور که پیتزا نمی‌خواهد.» سه شب بعد، روستا بوی خون داد. نه از قربانی، نه از شکار. خون از پیشانی نبات چکید، روی سنگفرش حیاط.
و رسمِ این دره‌ها این بود: وقتی خون بیگانه بریزد، پای کاوان خان وسط می‌آید. کاوان خان را بچه‌ها موقع قایم‌باشک صدا نمی‌زدند. زن‌ها موقع دعا، مردها موقع مصیبت، ریش‌سفیدها موقعی که کار از حرف گذشته بود. اواخر پاییز بود که نبات فهمید اسمش یعنی «کسی که طوفان را می‌بندد به زانویش». نجاتش اجبار بود. خون ریخته بود، خاک طلبکار بود، رسم ایل حکم می‌کرد. اما کاوان خان وقتی بالین نبات نشست و دستمال روی زخمش گذاشت، اجبار توی چشم‌هاش نبود. یک چیز دیگر بود. شاید به جا آوردن. شاید به یاد آوردن. نبات بعدها فهمید او هم روزی چمدان بسته بود از این روستا، اما برخلاف نبات، هیچ‌وقت نخواسته بود برگردد. حالا برگشته بود. برای او. و نبات میان تب و لرز شب اول، برای اولین بار از تهران دل کند— نه به خاطر روستا، به خاطر دستی که روی پیشانی‌اش مانده بود مثل بارانی که بی‌موقع، به ابری تشنه برسد.

قسمتی از داستان رمان صخره سرد

عذابم میداد! همان نیمه شب که در بالکن ایستاده و التماسش را کردم، باید فکر اینجایش را هم میکردم او دوست داشت همه محتاجش باشند… همه در بیچارگی کامل به او پناه بیاورند!!! +مثلا فکر کردی خیلی مردونگی داری میکنی؟ سرش به ضرب سمت من چرخید صدای شکستن قلنجهای گردنش را خوب شنیدم مادرم به سرعت مداخله کرد _نبات مامان… عرصه برایم تنگ آمده بود که آنطور خشمگین سمت بابا چرخیدم +بابا گول اینو نخور…این عوضی برنامه چیده که منو…. با قدم بلندی که سمتم برداشت، ترسیده سکوت کردم ترس هم داشت دیدن چهره ای با آن عصبانیت! دندان روی هم سایید _یاد ندارم به مهمانم بی احترامی کرده باشم…پس صبر م ُن امتحان نکن لحظه ای مکث کرد تا حرفش خوب به مغزم ورود کند صبرش را امتحان نکنم؟ اگر صبوری نمیکرد چه میشد؟ با غضب روی گرداند و سمت در به راه افتاد +من زن تو نمیشم…

تصمیمم را اعلام کرده بودم! حق داشتم برای زندگی خودم تصمیم بگیرم، نه؟! دستگیرهی در را رها کرده و خوب سر تا پایم را از نظر گذراند چانه بالا داده، چشم باریک کرد _از اول هم تمایلی به این وصلت نداشتم…اصرارهای بتول سادات باعثش شد! اگه الان هم اینجا وایسادی فقط به خاطر اون پیرزنه…گردنم زیادی حق داره نگاهی به مادر پدرم انداخته و محکم ادامه داد _تا هروقتی که بخواید میتونید اینجا بمونید… اینبار من بودم که قدمی کوچک سمتش برداشتم +نه ما اینجا نمیمونیم. قرار نیست هرچی تو میخوای همون بشه سینه اش را از اکسیژن پر کرده و حتما که سعی داشت عصبانی جلوه ندهد! لعنتی…موفق هم بود _تو میتونی مثل همیشه خیره سری کنی…گند بزن به همه چیز و خود ُت بنداز تو هچل… در را با شدت باز کرده و باز هم بیخیال زمزمه کرد _میتونی همین الان بری…به جای پناه آوردن به من، بزن به دل جاده…

اما میدونی بعدش چی میشه؟…یاشار گیرت میندازه و قرار نیست مثل پرنسسا باهات رفتار کنه به هدفش رسید! وحشتی به جانم افتاد، نفسگیر! دیگر نتوانست عصبانیتش را پنهان کند _فکر میکنی تا کی دایی هات هوا ُت دارن؟…تا کی میتونم آدمام رو معطل تو کنم؟… پوزخندی ترسناک تحویلم داد _اصلا تو فکر میکنی ماجرا فقط مربوط به آرش و پروانه اس؟ مشتاق شنیدن بودم… باید میگفت دیگر چه قصه ای این میان است! اما در سکوت خیرهام شد سکوتش که طولانی شد، پدرم جلو آمد بین من و کاوان ایستاد؛ حالا احساس خطر میکرد +مگه چه ماجرای دیگهای هست _جناب والا زاده… دست روی پیشانی اش کشید و نفسش را فوت کرد _نباید موضوع اینطوری باز میشد…اصلا نمیخواستم وسط این خستگی و کلافگی حرفی بزنم اما این دختر نذاشت مادرم با صدای لرزانی زمزمه کرد +بگید چیه…جون به لب کردید ما رو…

_خواستن دخترتون، یه سرش مربوط به آرش میشه…سر دیگه اش برمیگرده به شما…به عملی زنگنه فوت بشه… ِر که باعث شد خواه ابروهایم بالا پرید پس برای همین بود که فقط و فقط مرا میخواستند؟ تلافی آن مرگ را نیز باید بر سر من خالی میکردند؟ چرا یک مرتبه ورق برگشت؟ من که در تهران روزگار میگذراندم… سرم در لاک خودم بود… چرا به این بدبختی دچار شدم؟ تکانی به پاهای سر شدهام دادم… حالا من نیز نمیدانستم باید چه کنیم! در بسته شد و جای خالی کاوان، خار در وجودم شد الان باید تنهایمان میگذاشت؟ حالا که هر سه در خلسه فرو رفته بودیم؟ بیچاره وار نگاه به آن دو دوختم… پشت در اتاق نشسته و زانو بغل زده بودم باز بودن در، به من این اجازه را میداد که صدای آنها را به وضوح بشنوم شب را در تک اتاق این ساختمان گذرانده بودم؛ به همراه مادرم! و اما پدرم…تمام شب را در تنهایی سپری کرد! فکر کرد و فکر کرد و فکر…

مشخصات کتاب
  • نام کتاب: صخره سرد
  • ژانر: عاشقانه، اجتماعی
  • نویسنده: غزاله جعفری
  • ویراستار: آیرل
  • تعداد صفحات: 2409
  • حجم: 5 مگابایت
  • منبع تایپ: آیرل
لینک های دانلود
  • 24 بازدید
https://ayrelroman.ir/?p=14305
لینک کوتاه مطلب:
برچسب ها
موضوعات
آخرین نظرات
نماد اعتماد
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " آیرل رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.