آیرل رمان
دانلود رمان های عاشقانه جدید و پرطرفدار جذاب
رمان سیلاژ

دریافت رمان سیلاژ اثر ریحانه کیامری دانلود فایل PDF (قابل اجرا در اندروید و آیفون) – ویرایش جدید + لینک مستقیم

سیلاژ «sillag» یه کلمه‌ی فرانسویه به معنی عطر به جا مونده از یه نفر، خاطره‌ای که با یه نفر خاص داشتی یا لحظه‌هایی که با هم تجربه کردین و اون شخص و خاطرات همیشه جلو چشماته و به هیچ اتفاق بهتری اون رو ترجیح نمیدی …

نگاهی گذرا به رمان سیلاژ

برای بار هزار و یکم آنچه را که رخ داده بود مرور کرد. ثانیه به ثانیه، کلمه به کلمه حرف به حرف. خیره به گلدان حسن یوسف بود، گلی که ده تایی از آن را در اتاقش داشت. چه ماضی ساده اما بعیدی! تمام داشته‌هایش در همان چهار دیواری اتاق دخترک محمود کمالی باقی مانده بود و این تنی که جورش را می‌کشید، فقط زرگل بود. بی‌هیچ پسوند و پیشوندی. جمله‌اش را برای بار هزار و یکم در ذهنش مرور کرد. برای اولین بار بود که میدید یک غریبه اینقدر بی‌بهانه به فکر اوست، به فکر خود او نه به فکر مال پدرش بود و نه چیز دیگر. باز و بسته شدن در باعث حرکت صد و بیست درجه سرش شد. نجمه در آن لباس سرخابی رنگ زیباتر از

هر وقت دیگری شده بود. در حالی که موهایش را آزادانه روی شانه‌هایش ریخته بود، به سمتش آمده و کنارش نشست. -تو این هوای سرد نشستی رو زمین سرما می‌خوری دختر. لبخند محوی زد و نفسش را آه مانند بیرون فرستاد. بادمجان بم بود و آفت نداشت. با ملایمت جواب داد. -چیزیم نمیشه تو خودت چرا اینجا نشستی؟ آقا میثاق نمیاد امشب؟ نجمه در خودش بیشتر جمع شد و سرش را بالا فرستاد. -نه امشب خواستگاری آیه‌ست، خونه عطيه خانوم دعوته. آیه نامش را روزی که اینجا آمده بود از زبان برهان شنیده بود. آن روز هم بحث خواستگاری‌اش برپا بود. کنجکاوی بیش از حدش در مورد این دختر و مادرش مثل موریانه شروع به کاویدن

مغزش کرده بود. -میگم نجمه می‌دونی آیه و مادرش؛ یعنی عطیه خانوم چه نسبتی با آقا برهان دارن؟ نجمه تلخندی زد سرش را تکان داد و گفت: منم چیز زیادی نمی‌دونم اما تا اونجایی که من می‌دونم مثل اینکه نسبتی ندارن فقط آشنا هستن. ابروهایش بالا پرید پس این مرد، مردانگی در خونش و غیرت در رگ‌هایش جریان داشت. -جالبه! نجمه کنجکاو نگاهش کرد و پرسید: کجاش جالبه؟ جالب که، سرتاپای این مرد دریچه‌ای تازه رو به سرزمین عجایب بود. -این حس نوع دوستیشون تا حالا تو عمرم آدمی مثلش ندیدم. نجمه از روی پله بلند شد خندید و گفت: چون مثلش هم نیست برهان ناصرخانی مردی نیست که الکی به کسی محبت کنه …

برای دسترسی به این رمان به رمان بوک مراجعه کنید: رمان سیلاژ

  • 242 بازدید
https://ayrelroman.ir/?p=5984
لینک کوتاه مطلب:
برچسب ها
موضوعات
آخرین نظرات
نماد اعتماد
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " آیرل رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.