
دانلود رمان سوگولی معلم ازجنیکا اسنو، سم کرسنت کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه، بزرگسال
تعداد صفحات : 129

خلاصه رمان : دو ماه از زمانی که مدی وارد کلاس من شد میگذرد، اما هنوز ذهنم آرام نگرفته. چیزی در رفتار و نگاهش بود که نمیفهمیدم—ترکیبی از سادگی و نیرویی پنهان که مرا آشفته میکرد. هر بار که در کنارم مینشست، حس میکردم تمام مرزهایی که برای خود ساختهام، در حال فرو ریختن است. او فقط یک شاگرد نبود، بلکه آینهای بود که ضعفها و وسوسههای درونم را برملا میکرد. و حالا، وقتی میخواهد معلم خصوصی بگیرد، میدانم که باید بین خواستن و درستکاری انتخاب کنم.
قسمتی از داستان رمان سوگولی معلم
از آن روز که برای نخستینبار با من تماس گرفت تا دربارهی کلاس خصوصی حرف بزند، دلنگرانی عجیبی به جانم افتاد. صدایش آرام بود، اما در لایههایش چیزی نهفته بود؛ شاید اعتماد، شاید انتظار. شمارهاش روی صفحهی گوشی میدرخشید، و من میان پاسخ دادن و ندادن در رفتوبرگشت بودم. در ذهنم هزار تصویر از آینده شکل میگرفت: کلاسهای خلوت، گفتوگوهای طولانی دربارهی درس، و لحظههایی که سکوت میانمان را پر میکرد. میدانستم خطرناک است، نه به خاطر او، بلکه به خاطر من؛ به خاطر آن حس ناشناختهای که از روز ورودش، آرام آرام درونم جوانه زده بود. شبها به خودم دلداری میدادم که این فقط یک احساس گذراست، اما هر صبح که وارد کلاس میشد و نگاه کوتاهش به من میافتاد، تمام نظم فکریام فرو میریخت. شاید او حتی نمیدانست چه طوفانی درون من برپا کرده است.
آن روز، وقتی گفت: «آقای حسینی، میتونید معلم خصوصیم بشید؟ کسیو بهتر از شما پیدا نکردم…» لبخندش ساده بود، اما برای من یک آزمون بود—آزمونی میان دل و عقل. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: «مدی، من… باید فکر کنم. شاید بهتر باشه معلم دیگهای برات پیدا کنم.» چشمانش برای لحظهای رنگ تعجب گرفت، اما چیزی نگفت. فقط سری تکان داد و رفت. و من در کلاس خالی، ماندم با صدای قلبی که آرام نمیشد… بنویسین ناله دیگه ای در پی این حرفم اومد ولی من این اعتراضشون رو نادیده گرفتم و سعی کردم روی کاری که واقعاً می خواستم انجام بدم تمرکز نکنم. به خودم گفتم: ” ای لعنتی مریض، تمرکز کن ” وقتی چرخیدم و نشستم، سعی کردم به مدی نگاه نکنم، اما عملا صدای نفس کشیدن او رو از روی میزم می شنیدم… کردم. نادیده گرفتن حضور اون سخت بود.
ولی در دفاع از خودم اون فقط دو ماه پیش از یه ایالت دیگه به اینجا منتقل شده بود و از وقتی که اون یه تازه وارد بود، این طور نبود که من از همون سال اول تحصیل از اون خوشم اومد. ممکنه من یه مریض باشم اما اون قدرها هم منحرف لعنتی نبودم. برای چهل دقیقه بعد پشت میزم نشستم… نشسته بود، به اون این طوری بی ادبانه فکر میکردم. خدایا، اونچه می خواستم انجام بدم خیلی سخت بود… وقتی صدای بسته شدن در رو شنیدم، چشمام رو بستم و آرنج هام رو روی میز گذاشتم. سرم داشت تیر می کشید، آقای سایلر؟…. نزدیک بود بالا بیارم و بهش نگاه کنم. اون کنار در ایستاده بود، کوله پشتییش رو روی شونه هاش آویزون کرده بود و پیرهنش محکم کشیده بود. لعنتی، اون خیلی احمق بود. در حالی که گلوم رو صاف میکردم گفتم: بله مدی؟ اون در حالی که دستی که به کیفش ازش آویزون بود.
رو داخل کیفش برد و یه لوله ی براق کننده رو برداشت پرسید: داشتم فکر میکردم که شما یه گروه مطالعه اضافی دارین؟…واقعا؟ هفته آینده پروژه ای دارم و اگه نمره خوبی توی اون کسب نکنم، معدلم واقعا خراب میشه، من توی این پروژه کارم رو شروع کردم و متوقف شدم، و به نظر نمیاد که این در مسیر درست حرکت کنه، من میدونم که شما یکی از تنها معلمانی هستین که گروه های خارج از کلا س رو هم به طور خصوصی مورد مطالعه قرار میده… و من واقعا امیدوار بودم که اگه بشه تدریستون به طور خصوصی پروژه ی منو به یه سرانجامی برسونه و بهم کمک کنه. مجبور بودم تا این فکر لعنتی رو از اون سر لعنتی و منحرفم بیرون کنم کتابخونه ی عمومی چطوره؟ ساعت ۸ چی میگی؟ سر تکون داد. عالیه دوباره ممنونم آقای مایلر من نگاه کردم که اون چرخید.





































