دانلود رمان سرکش از رویا رستمی کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 542
خلاصه رمان : وصل 9 سال پیش عاشق شد… حاصل عشق نیکی شد و مردی که بدون فهمیدن از داشتن نیکی وصال را ترک کرد. 9سال گذشته. نیکی 8ساله است و وصال مردونه جور زندگیشو کشیده. پاشا، بعد از 9سال به ایران برگشته تا به عمه ی پیرش کمک کنه و کارخونه اش را بچرخاند. یک تصادف و ملاقاتی که برای وصالی که هنوز خاکسترهای این عشق رو به دنبال خودش می کشه.چیزی نیست که بیخیالش کنه…
قسمتی از داستان رمان سرکش
پایش را که درون سالن گذاشت. اخم در هم کشید از آن اخم هایی که انگار جد بر جد طلبکار آدم هستند. راننده ی همه اش برایش دست تکان داد. چه احتیاجی به این دنگ و فنگ بود وقتی هر شش ماه یک بار برای بازدید از کارخانه ی غمه اش به ایران می آمد؟ به طرف راننده حرکت کرد. چمدانش را جلوی پای پیرمرد گذاشت. پیرمرد چمدان را برداشت و پشت سرش حرکت کرد. این مرد ۲۴ ساله ی همیشه اخمو هیچ وقت برای صمیمیت پیشقدم نمی شد. سوار بنز زیبای همه اش که شد پرسید همه خونه است؟ بله و منتظرن آقا اگر به حساب آن همه مال و املاک عمه ی پیرش که بی صاحب افتاده بود، نبود، الان در کنار دوس دختر زیبای ترکش در ترکیه خوش میگذراند ولی…
یوفی کشید و کلافه گوشی را از جیب کشش بیرون آورد. حیف اینترنت نداشت وگرنه کامنتهای هزل حتما سرحالش می آورد. عکس هزل با آن چشمهای آبی و لبهای سرخ طعم خوب هم آغوشی شب قبل را یادآوری می کرد.این دختر در عشق بازی ملکه بود. سرش به صندلی تکیه داد و صدای قهقه ی پر از عشوهی هزل در گوشش طنین انداخت. فی پاشا پاشا هزل، من گرگ بشم تو بره خدا به فریادت برسه. بره ها عاشق گرگ میشن. نه این دختر سیری داشت و نه خودش. مگر میشد از استیل هیکلش گذشت؟ غرق شده بود در خیال بازی تن هزل با تن خودش… این دختر آتش بود و یک شیطان. شیطانی زیبا که شراب نخورده مستش میکرد.
هرچند هزل علاقه ی زیادی به شراب های فرانسوی که پدر زمین دارش مدام از فرانسه سفارش میداد داشت. اصلا عشق بازی را به لب تر کردن هایش دوست داشت. و این دختر ضربان قلب ناموزنش چقدر طلب من تب کرده اش را داشت. لامصب این دختر یک کلام وصله ی تنش شده بود. اقا رسیدیم. متعجب چشم باز کرد کی آنها جلوی ساختمان سفید خانه ی عمه اش رسیدند؟ بلد نبود… کاش کمی آدم بودن را بلد میشد. عمه اش دست به عصا با لبخند نگاهش میکرد بی میل لبخندی کش آمد و دست بلند کرد. همینقدر برای نشان دادن محبتش به عمه اش پس بود نه؟ مامان جان، گفتم چشم فردا میام مدرسه. وصال لبخند زد… نیکی کوچک و شیطانش گاهی وقت ها زیادی دلبری می کرد.