آیرل رمان
دانلود رمان های عاشقانه جدید و پرطرفدار جذاب
رمان روا از لواشک دانلود رایگان

رمان روا از لواشک با لینک مستقیم

دانلود رمان روا از لواشک فر کامل رایگان

ژانر رمان : عاشقانه، بزرگسال، اروتیک

تعداد صفحات : 1940

رمان روا

خلاصه رمان : این داستان درباره دختری است که درگیر یک مثلث عشقی پیچیده و دردناک می‌شود. از یک سو، مردی خشن و خطرناک، که درگیر فعالیت‌های غیرقانونی است، و در ازای آن، قول می‌دهد خواهر دختر را از چنگ یک قاچاقچی نجات دهد. از سوی دیگر، پسرخاله‌ای که قلبی عاشقانه و صادق دارد، از او می‌خواهد که در ازای حمایت و فراهم کردن سرپناه، عشقش را بپذیرد و قلبش را به او بسپارد. دختر در این تقابل بین مردی خطرناک که وعده نجات و قدرت می‌دهد و پسرخاله‌ای که با محبت و وفاداری دلش را به او تقدیم کرده، باید تصمیم بگیرد. این انتخاب می‌تواند قلب او را به سمت مسیرهای متفاوتی هدایت کند، و باید دید که احساسات او به کدام یک از این دو نفر گرایش پیدا خواهد کرد.

قسمتی از داستان رمان روا

صدای اعتراضی محمد رضا توجه همه رو جلب کرد و آقا رضا یه لحظه دستش روی آیینه خشک شد و بعدش برداشت. من که اصلا نگاهش نمی کردم اما مامان با اخم و تیز نگاهش کرد و گفت: – وال عفت خانوم قرار نبود پسرتون دختر ما رو معذب کنه. عفت خانوم هم لبخند مسخره ای زد و زمزمه کرد: – جوونن دیگه. کسی حرفی نزد، بحث همونجا تموم شد و خداروشکر از شکر نگاه های آقا رضا خلاص شدم. هنوز نمی دونستم که قراره کجا بریم؟ اما از قرار معلوم مشخص بود که مسیر طولنیه! گوشیم رو درآوردم و برای ارباب نوشتم: – ما تو راهیم، شما نمیای؟ چند دقیقه بعد ارباب نوشت: – ویدیو کال کنیم ببینمت! از این حرفش قند توی دلم الکی الکی آب شد، حتما دلم تنگ شده که میخواد تصویری حرف بزنیم.

نگاهی به مامان انداختم که زیر چشمی میپاییدم و برای ارباب نوشتم: – دلتون برای شکل ماهم تنگ شده؟! انگار اگه یه روز من رو ضایع نمی کرد روزش به شب نمی رسید. در جواب نوشت: – روی ماهت؟ بیشتر شبیه تفاله ی چاییه تا ماه! ناراحت در جوابش نوشتم: – یعنی انقدر بدم؟ دیگه جوابی نداد حتی وقتی که با وجود چهار چشمی زل زدن های مامان، شمارش رو برای ویدئو کال گرفتم هم نتیجه ای نداشت. آقا مرتضی از آیینه نگاهی به بهجت خانوم انداخت و پرسید: – آدرس کجا رو دادی آبجی خانوم؟ بهجت خانوم کمی جا به جا شد و جواب داد: – پارک ملت. آقا رضا اخم واضحی کرد و غر زد: – ای بابا، چرا زودتر نگفتی خاله جان؟ پدرش قبل از بهجت خانوم گفت: – ایرادی نداره، عجله ای نیست.

حدود یک ربع بعد به مقصد رسیدیم و من تازه متوجه روفرشی، سبد و پیک نیکی گازی پشت ماشین شدم. خیلی زود همه چی رو آقایون برداشتن و یه گوشه از پارک، کنار بقیه خانواده ها جا خوش کردیم. – سلام عمو، خوش اومدی. با صدای محمد رضا به پشت سرم نگاهی انداختم و بامردی کت و شلواری رو به رو شدم. مردی قد بلند با چهره ای عادی اما نگاه پر نفوذ، درست چیزی شبیه به ارباب! جلو اومد، با همه خوش و بش کرد و وقتی چشمش به من افتاد ناباور لب زد: – آمین… سعی کردم اخم نکنم و مودبانه جواب دادم: – باده هستم، شرکت مهندس کیانی مشغول به کارم. بی حرفم رو گرفت و من لوکیشن محلی که نشسته بودیم رو برای ارباب فرستادم و نوشتم:

– پیاممو که جواب ندادی لاقل بیا پیشم، منتظرتم. مامان نگاهی بهم انداخت و بااخم پرسید: – چرا همش سرت تو گوشیه؟ چی میخوای اون تو؟! سری گوشیم رو کنار گذاشتم و جواب دادم: – هیچی. مامان هم کنجکاوی نکرد و به صحبت با بهجت خانوم پرداخت. حوصله م سررفته بود اما کاری برای انجام دادن نداشتم و فقط به بقیه زل می زدم. – این، این جا چی کار داره؟ صدای عصبی ارباب توجه همه رو به خودش جلب کرد، بهجت خانوم سریع از جا بلند شد و گفت: – کی اومدی مادر؟ ارباب با اخم به پدرش اشاره کرد و گفت: – مگه نگفتم این آدم از ده کیلومتری منم رد نشه ها؟ آقا بهرام لب باز کرد تا حرفی بزنه اما ارباب مجال نداد و باخشم غرید.

مشخصات کتاب
  • نام کتاب: روا
  • ژانر: عاشقانه، بزرگسال، اروتیک
  • نویسنده: لواشک
  • ویراستار: آیرل
  • تعداد صفحات: 1940
  • حجم: 6 مگابایت
  • منبع تایپ: آیرل
خرید کتاب
60,000 تومان
دانلود بلافاصله پس از پرداخت
  • 35 بازدید
  • 60,000 تومان
https://ayrelroman.ir/?p=10866
لینک کوتاه مطلب:
برچسب ها
موضوعات
آخرین نظرات
نماد اعتماد
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " آیرل رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.