آیرل رمان
دانلود رمان های عاشقانه جدید و پرطرفدار جذاب
رمان ردخون از ‌مریم روح پرور دانلود رایگان

رمان ردخون از مریم روح پرور با لینک مستقیم

دانلود رمان ردخون از ‌مریم روح پرور کامل رایگان

ژانر رمان : عاشقانه، هیجانی

تعداد صفحات : 245

رمان ردخون

خلاصه رمان : شهاب صدر روی جلد مجله‌ها لبخند می‌زد، اما سال‌ها بود که جلوی آینه نایستاده بود. صورتش را می‌شناخت، ولی مرد توی عکس‌ها را نه. همه فکر می‌کردند او کسی است که همه‌چیز دارد. خودش می‌دانست کسی است که یک چیز را هیچ‌وقت پس نگرفت: یک راز. الا ملک بیست‌وسه‌ساله بود با دست‌هایی که از شستن ظرف دیگران زخمی بود. هجده‌سالگی مادر شد، نوزده‌سالگی طرد، بیست‌سالگی فهمید تنها کسی که نجاتش می‌دهد خودش است. یاد گرفته بود محکم حرف بزند تا کسی نپرسد چرا لرزش دارد. آنها قرار نبود همدیگر را ببینند. اما سرنوشت گاهی آدم‌ها را توی شلوغی گم می‌کند تا بعدتر، سر چهارراهی باریک، روبه‌روی هم قرارشان دهد. شهاب نگاه کرد و دختری را دید که شبیه خودش گذشته را حمل می‌کند بی‌آنکه زمین بخورد. الا نگاه کرد و مردی را دید که شهرت را پشت کرده، اما از رازش سبقت نگرفته. حالا هر دو ایستاده‌اند کنار پرتگاهی که اسمش «دوباره» است. یکی باید بپرد تا خودش را پیدا کند. یکی باید دست بگیرد تا سقوط نکند. نمی‌دانند هنوز. اما تماشاگر قصه‌شان، تقدیر، چمدان نبسته است.

قسمتی از داستان رمان ردخون

-آره خواهرم آره چرا انقدر حرص می خوری آخه! -آخه تا کلاسش تموم میشه میاد بیرون منتظر می مونه -دقیقا پنج دقیقه دیگه جلوی آموزشگاه هستم -باشه ببرش تحویلش بده به مژگان -به روی چشم -ببخشید امروز مزاحم تو هم شدم -باز از این حرفا زدی که، برو با خیال راحت به کارت برس، همین که دیدمش بهت پیام میدم -باشه از طرف من ببوسش، بگو پیش مژگان غذا بخور تا بیام -چشم -آرون هله هوله نخری براشا -بله منع کردی چشم نمی خرم براش وگرنه اون کُره بز داییشو به ننش می فروشه آن دختر خندید و گفت: -از این حرفا جلوش نزنیا، می دونی که طوطیه سریع تکرار می کنه -اینم به چشم -برم تا غر نزدن -برو آبجی سریع تماس را قطع کرد در جیب شلوار شش جیب مشکی اش گذاشت، کلاه نقاب دارش را پایین تر کشید و رفت تا کارش را مثل همیشه درست انجام دهد، با دیدن دستی که از ماشین بیرون آمده بود

سریع جلو رفت کارت را گرفت و گفت: -چندتا بزنم؟ -پرش کن دختر سریع دست به کار شد و باک ماشین آن ماشین مدل بالا را پر کرد، کارت بانک را گرفت و روی دستگاه کشید. -رمزتون؟ -بیست سی کارت را تحویل داد و آن ماشین رفت، آستین های لباس مردانه اش را کمی بالا کشید به اطراف نگاه کرد همان موقع مردی بلند گفت: -آلا من حواسم به این جا هست، تو برو اون طرف تمیز کن -باشه راه افتاد با شنیدن صدای پیامک گوشی سریع از جیبش در آورد و دید برادرش عکس فرستاده، عکس را باز کرد با دیدن هامین و برادرش لبخند زد و پیام را خواند: -اینم بچه قلدرت، داریم میریم خونه سریع برایش نوشت: -ممنون مراقب باشید گوشی را در جیبش گذاشت، جاروی بلند را برداشت و شروع کرد به جارو کردن، در آن پمپ بنزین همه کار می کرد، از بنزین زدن برای ماشین تا تمیز کاری جای جای آن مکان، کارش خوب بود که نزدیک به یک سال آن جا

مشغول به کار بود و همه خوب می شناختنش، دختر بسیار جوانی که با داشتن یک بچه باعث تعجب همه می شد. کیفش را برداشت خواست بچرخد برود اما صاحب کارش گفت: -آلا چرخید و گفت: -بله -اینم لباس فرمت لبخند زد و پلاستیک را گرفت و گفت: -ممنون -دیگه می تونی از فردا اینو بپوشی، یکم مردونس اما خب ‌ت… -دوست دارم، همچینم به لباسای زنونه علاقه ندارم -برو بسلامت سریع راه افتاد با قدم های بلند خودش را به کنار پمپ بنزین رساند، سوار بر موتور برقی و کوچکش شد کلاه نقاب دارش را برداشت و کلاه کاسکت روی سرش گذاشت، موتور را به حرکت در آورد و حرکت کرد. راهش دور نبود و آن موتور را برای رفت و آمد راحتش تهیه کرده بود، در خیابان اصلی که پیچید، موتور را نگه داشت و سریع پایین پرید، به سوپر مارکت بزرگ رفت، چند شکلات صبحانه و چند شیر خرید.

موتورش را قفل کرد و با عجله وارد ساختمان شد با دیدن آن زن لبخند زد و گفت: -سلام -سلام خسته نباشی -چه خبر؟ -خبر که نیست، پول برق اومده، داشتم سهیمتون مشخص می کردم -حله هر وقت گفتید پرداخت می کنم زن لبخند زد و آلا چند پله ی دیگر بالا رفت در را باز کرد و بی توجه به تعداد زن های آن خانه بلند گفت: -هامینم هامین که در اتاق بود با شنیدن صدای شاد مادرش دوید از اتاق بیرون پرید: -آلا دستان آلا باز شد و هامین با دو خودش را در آغوشش پرت کرد، صدای خنده ی آلا بالا رفت و هامین را بالا کشید گفت: -چه طوری مرد من؟ -توپ، تو چه طوری؟ آلا چپ چپ نگاهش کرد و گفت: -باز با داییت اومدی کلمه های جدید یاد گرفتی؟ توپ چیه! -توپ که بد نیس من کلی توپ دالم آلا بلند خندید و او را زمین گذاشت گفت: -بذار اینارو بذارم یخچال به آشپزخانه رفت در یخچال را باز کرد و خرید هایش را در قسمتی که متعلق به او بود گذاشت.

مشخصات کتاب
  • نام کتاب: ردخون
  • ژانر: عاشقانه، هیجانی
  • نویسنده: مریم روح پرور (کمند)
  • ویراستار: آیرل
  • تعداد صفحات: 245
  • حجم: 474 مگابایت
  • منبع تایپ: آیرل
لینک های دانلود
  • 8 بازدید
https://ayrelroman.ir/?p=14296
لینک کوتاه مطلب:
برچسب ها
موضوعات
آخرین نظرات
نماد اعتماد
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " آیرل رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.