دانلود رمان راز دلبند از شیرین نورنژاد کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 1101
خلاصه رمان : رایحه در خانوادهای بسیار سختگیر به دنیا آمده و با پدر و برادرش رابطه خوبی ندارد. با این حال، در دانشگاه در رشته طراحی تحصیل میکند و با استعدادش توجه و تحسین استادانش را جلب کرده است. او به پیمان، همدانشگاهیاش، علاقهمند میشود و به طور پنهانی با او ارتباط برقرار میکند. اما پس از افشای رابطهشان، رایحه متوجه میشود که پیمان با نیتی تاریک و انتقامی وارد زندگیاش شده است، و برای فهمیدن دلیل این انتقام باید داستان را دنبال کنید.
قسمتی از داستان رمان راز دلبند
من هرروز بیشتر به این بودنش وابسته تر میشدم و بیشتر احساس نیاز میکردم. این حس آخر مرا بیچاره میکرد و این برایم مثل روز روشن بود! به خاطر اواخر بارداری وزنم سنگین تر شده بود و داروها هم تاثیرشان را خوب داشت نشان میداد. و با این وجود، دلم نمیخواست تمام شود و من از تمام شدن این دوران واهمه داشتم! اگر تمام میشد، همه چیز تمام میشد. الان که باردار بودم، فرشته را پیش خود داشتم. اما بعد دیگر نداشتمش! الان سپهراد را داشتم، اما بعد از به دنیا آمدن فرشته، دیگر نداشتمش. و این از هزار سختی بارداری سخت تر بود! به سختی خود را از رختخواب کندم و بلند شدم. نگاهی توی آینه به خود انداختم. پیراهن آستین کوتاه گلداری تنم بود که بلندی اش را ساق پا میرسید. نخی و گشاد و راحت.
سپهراد به سلیقه ی خود انتخاب کرده بود و اصرار داشت که تنم کنم چون خیلی بهم می آمد! با پوف بلندی چشم از شکم گردم از آینه گرفتم و از اتاق بیرون آمدم. دلم هوای مارال خانم را کرد… که برایم از هر دری حرف بزند و من را از این بی حوصلگی دربیاورد. باید زنگ میزدم و حال خودش و شوهرش را میپرسیدم. و همانطور که داشتم صبحانه میخوردم، فکر کردم که باید خبری هم از سوگند بگیرم! ماه ها بود که هیچ ارتباطی با هیچکس نداشتم. سوگند و هیچکس دیگری از وضعیت زندگی ام خبر نداشت و من به کمند قول داده بودم. اما حالا نمیدانستم تا کی باید این راز مخفی بماند. شاید تا همیشه… به هرحال… من که صاحب بچه ای نبودم! دلگیر از این فکر، ناخواسته بغض کردم. کاش این دوران سخت بارداری هیچوقت تمام نشود!
بعد از ماه ها تصمیم گرفتم که به اینستاگرام سری بزنم. اکثر پیج هایی که دنبال میکردم، مربوط به خیاطی و طراحی لباس و هرچه که مربوط به رشته ام بود،بود. دایرکت چندتایی پیام داشتم. اما پیش از اینکه به پیام های دایرکت سر بزنم، به پیج سوگند سر زدم. دلم پر میکشید برای حرف زدن باهاش، اما نمیتوانستم. میترسیدم بخواهد تصویری حرف بزند و این برایم با این وضعیت غیر ممکن بود. عکس و فیلم هایی که پست کرده بود را نگاه کردم. لبخندی از ذوق و رضایت روی لبم آمد. از لبخند و نگاهش رضایت و حال خوش میبارید. خوشحال و خوشبخت و موفق… همانطور که میخواست. فیروزه را دیدم که لایک کرده و برایش کامنت گذاشته بود! کامنتی که زیر آخرین پست سوگند بود. کامنتی که برای هفته ی پیش بود.
خیلی سعی کردم از این اسم بگذرم و مثل این یک سال هیچ سراغی از هیچکدام نگیرم. اما کنجکاوی نمیگذاشت و دلم به تب و تاب افتاده بود. دوست داشتم از وضعیت فیروزه باخبر شوم. با تعلل وارد پیجش شدم. هنوز فالو داشتمش. و دیدن عکسهای به اشتراک گذاشته شده اش چیزی بود که من را به حیرت وا داشت. فقط یک عکس با رضا داشت. یک عکس برای همان اوایل اشوبی که به پا کرده بود! با حجاب کامل، با پوششی سر تا پا سفید، با دسته گلی توی دستش، لبخندی مغرورانه و پیروزمندانه… و کپشنی با این مضمون: تو مرا جان و جهانی! تاریخ یکی شدنشان را ثبت کرده بود! یکی شدنش با رضا… رضایی که آوازه ی کثافت کاری هایش توی خانواده بدجور پیچیده بود! حالا با یک لبخند زوری به دوربین خیره بود.