دانلود رمان دلدادگی شیطان از شیرین نورنژاد کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه، بزرگسال
تعداد صفحات : 3270
خلاصه رمان : رُهام مردی بیرحم با چهرهای فریبنده و جذاب است که هرچه بخواهد، باید به دست آورد، حتی اگر ممنوع و ناپسند باشد! کافی است این شیطان مرموز و پر از وسوسه، دل به دختری ببازد که نامزدِ بهترین دوستش است. او هر کاری میکند تا این دختر ممنوعه را به دست بیاورد، تا اینکه در یک شب سرنوشتساز …
قسمتی از داستان رمان دلدادگی شیطان
در تمام وقتی که وسایل و لباس هایش را مرتب میکرد و میچید، فقط به آن لباس فکر کرد. حتی زیر دوش..و حتی وقتی که موهایش را خشک و شانه میکرد. حتی وقتی که روی تخت دراز کشیده بود و چشم بسته بود و.. سعی میکرد که کمی .بخوابد و حتی در همان حالت هم به سختی نفس میکشید و لبخندی می آمد و میرفت. نمیداند چه ساعتی به خواب رفت. که به این خواب واقعا نیاز داشت. رهام در تمام طول شب نیمه دراز شده روی تختش و خیره به روبرو لحظه شماری میکرد برای آمدنش با دستبند براق و زنجیر بلندی که توی دستش بود و ترکه ای که دم دستش گذاشته حتم دارد که می آید.. یعنی باید بیاید. سیگار سوم را به فیلتر میرساند و فیلترش در زیر سیگاری کنارش فشرده میشود سرش را به تاج تخت تکیه میدهد
و چشم میبندد و برای آمدنش لحظه شماری میکند. رز وقتی از خواب بیدار میشود که تمام طول شبش بین خواب و بیداری بود انقدر عادت کرده که در این ساعت از خواب بیدار شود که میداند الان وقت نماز صبح است. با نفس عمیقی از روی تخت پایین می آید. و بار دیگر نگاهش به سمت آن لباس انتخابی رهام کشیده میشود و دلش مالش میرود. دلش گرم میشود که رهام هم میخواهدش.. و زیباتر از این نشانش دهد؟! از سرویس بیرون میآید و دست و صورتش را خشک میکند. چادر نماز را سر میکند و روی سجاده اش می ايستد و قامت میبندد. رهام یکهو از خوابی که نکرده بیدار میشود بلافاصله گوشی را برمیدارد و میبیند که ساعت پنج و نیم صبح است نمیداند چرا فقط یک فکر از سرش میگذرد
و با همان فکر توی گوشی اش دوربین اتاق رز را چک میکند با دیدن دختری که چادرنماز به سر دارد و وسط اتاق ایستاده، لبخندی میزند. انگشت شستش را نرم روی گونه و تن رز که زیر آن چادر گلدار پنهان شده میکشد و دستش به سمت ترکه میرود و ترکه را میان انگشتانش میفشارد. بنده ی بدش تنبیه میخواهد. رز بعد از تمام شدن نمازش از سر سجاده بلند نمیشود. موهایش را شل گیس میکند و یک طرف شانه اش می اندازد و از عطری که رهام برایش خریده، به خودش میزند. هر لحظه ممکن است قلبش سینه اش را بشکافد و بیرون بجهد اولین بارشان.. اینطور خواهد بود. چشم میچرخاند و اولش میخواهد صندهای صورتی بندی را پا کند اما بعد منصرف میشود.
هرچند انقدر بی تجربه و نابلد است که نمیداند چطور باید باشد تا بهتر به نظر برسد. حتی نمیخواهد یک لحظه فکر پشیمانی را به سرش راه دهد تصمیمش را گرفته … اگر قدم برداشتن از سمت او همه چیز را درست میکند، حاضر است پیشنهادش را قبول کند و به سمتش برود. پشت در اتاق او .. انگشتان یخ زده اش را توی هم میفشارد و نفس عمیق میکشد از گونه هایش گرمای شدیدی ساطع میشود. و. کاش کاش حالایی که هوا دارد روشن میشود روز متفاوت و خوبی شروع شود. صاف می ایستد و با مکث چند تقه به در میزند رهام با پوزخند پیروزمندانه و حریصی گوشی را کنار میگذارد و پذیرای بنده ای ست که بالاخره به سمتش آمد با لذت به در نگاه میکند و هیچ جوابی نمیدهد.