
دانلود رمان خورشید زمستون از ماهور ابوالفتحی کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 1301

خلاصه رمان : در اوج مراسم عقد، دوماد به همراه زنی دیگر فرار میکند و خورشیدِ عروس را در شوکی سرد و ساکت تنها میگذارد. اکنون، پسر آن زن در جستوجوی مقصری است و خورشید، دیوار کوتاه و آمادهای برای این سرزنش. اما آیا به یاد میآوری زمستانها را؟ پس از آن برف سنگین، وقتی پرتو ضعیف و گرما بخش خورشید بر دیوار میافتد… آن لحظه چقدر عمیق و آرامشبخش است؟ شاید به این دلیل که بیدرنگ و بیچشمداشت، همان نفعی را میرساند که نیاز داری. این است ذات خورشید؛ خورشیدِ زمستان.
قسمتی از داستان رمان خورشید زمستون
فردین به دخترک نگاه میکرد و نمیدانست باید چه حرفی بزند. نمیدانست چه حرفی میتواند از دل سوختهی خودش بیرون بریزد آن هم وقتی امروز صبح غرور و غیرتش لگدمال شده بود! از این در که بیرون میرفت توی آن خانهی درندشت تنها بود! نه مادرش توی آن خانه بود و نه فرزاد! دست به صورتش کشید و گفت: البته خوش به حالت که میتونی گریه کنی! نفس عمیقی کشید و سیبک گلویش را پایین فرستاد، لبخند تلخی گوشهی لبش نشست و به تلخی زهر زمزمه کرد: من اصلا روم نمیشه دردمو یاد خودم بیارم! مادرش جوان بود درست، زیبا بود به کنار اما اینطوری رفتن و با جوانی به سن و سال بچهاش رفتن حماقت به نظر میآمد. دم عمیقی گرفت و خواست حرف بزند که پرستاری پرده را کنار زد و به خورشید که گریه میکرد گفت: چیه؟ از آمپول میترسی اینطوری گریه میکنی؟! گریه کردن با صدا را بس کرد!
دستهایش را از صورتش برداشت و پرستار مشغول دیدن و بررسی کردن زخمش شد. فردین آهسته از آنها چند قدم فاصله گرفت و خیره شد به فضای آشفتهی سالن، شبیه بیمارستان فیلمهای دفاع مقدس به نظر میرسید از بس که شلوغ بود! صداها چرخ میخوردند توی سرش و عصبانی ترش میکردند. در عین ناامیدی اما با امیدی ابلهانه تلفن همراهش را از جیبش بیرون کشید شمارهی مادرش را گرفت و خب دستگاه مشترک مورد نظر خاموش بود! چنگ فرو برد لای موهایش! گوشی را پرت کرد توی جیب شلوارش و کاغذ مچاله شدهای را از جیب پیراهنش بیرون کشید! آدرس خانهی نامزد آن مردک را داشت، از منشی شرکت گرفته بود، باید میرفت و مادرش را برمیگرداند از این اشتباه و رسوایی! باید از آن دختر میپرسید، بیشتر از هر کس دیگری دلش میخواست آن دخترک ابلهی که اینطور فریب خورده را ببیند و بپرسد.
کور بودهای یا کر که نفهمیدی این اوضاع آشفته را؟! کاغذ را توی جیبش چپاند؛ تکلیف این دخترک فراری که معلوم شد به وقتش میرفت سراغ آن یکی! حالا دکتر هم آمده بود و مشغول بخیه زدن بود، درد میکشید طفلک… فردین کنار خورشید ایستاد و دستش را گرفت، نمیدانست چرا اما حال و اوضاع آشفتهی او باعث میشد دلش برای جفتشان بسوزد! خورشید پیشانیاش را تکیه داد به دست مردانهی فردین… چشمهایش را بست… کاش دکتر بلد بود دردی که روح او را از هم دریده بود را هم بخیه بزند… “شما فکر کن بفهمه خورشید همونیه که باید دنبالش بگرده (:” کار دکتر تمام شده بود اما پناه بردن خورشید به فردین نه! دلش میخواست توی همین حالت ساعتها زار بزند. دکتر بعد از زدن بخیه رفت و حالا دو پرستار مشغول بستن اتل بودند. طی همین فاصله هم از همراه خورشید میخواستند فرم پر کند
و همراه خورشید که نمیخواست دستش را از خورشید جدا کند گفت “فعلا نه”. -تموم شد، فقط مواظبش باش دیگه… دو هفته زمان میبره حدودا تا کاملا خوب بشه… و در ادامه توصیههای پزشکی را گفتند و خورشید حالا سرش را عقب کشیده بود و به آنها نگاه میکرد که یک دفعه چشمهایش سیاهی رفت و دیگر هیچ چیزی را ندید و هیچ صدایی را نشنید! چشم که باز کرد جای دیگری بود! …عمیقه که این همه خونریزی کرده! فردین خواست دست ببرد سمت دستمال و گرهاش که خورشید دست جنباند و زودتر از او مشغول باز کردن گره شد. دکتر زخم را بررسی کرد و گفت: شستشو لازم داره بخیه و آتل باید ببندیم چون زخم روی زانوا باید از بخیه مواظبت کرد.خورشید داشت از همهمهی بیمارستان کلافه میشد! دلش یک جای آرام میخواست؛ هر جایی که ساکت باشد و آنجا بتواند از فکرهای هیولا مسلک توی سرش فرار کند.






































