
دانلود رمان بی سر و صدا گریختن از آتلانته کامل رایگان
ژانر رمان : بزرگسال، دارک
تعداد صفحات : 741

خلاصه رمان : یک مأموریت اشتباه… یک همسرِ مرده… تقدیری که دریا را به خون نشاند. زیباروی رادمهرِ احتشام بودن را کسی رقم زد؟ یا عامر، شکنجهگری که قرار بود خود شکنجه باشد، قرار بود خود مرگ باشد… اما شد وسواس، شد عشقِ بیمارگونه، و ممنوعهها را رقم زد.
قسمتی از داستان رمان بی سر و صدا گریختن
در مرز یخزده ی گرجستان، آنجا که هوا بویِ غریبی از خاک و سرما میداد و سردیاش تا استخوان نفوذ میکرد، یک سکوتِ سنگین و شوم، جایِ رگبارها و فریادها را گرفته بود. صحنه، تابلویی خشن و بیرحمانه بود؛ یک دریای خون حقیقی بر زمین سخت جاری گشته و اجسادِ بی جانِ افرادِ ژانگ چانیول، چونان امواجِ شکسته ی طوفانی سهمگین، در اطراف متلاشی شده بودند در میانه ی این ویرانی، شمایلِ ایستا و بینقصِ یک زن، تمامِ فضای اطراف را به تسخیر خود درآورده بود. ماحی با زیباییِ خیره کنند های که چونان شمشیری صیقلی، خطرش را پشتِ نور پنهان میکرد، اسلحه را دقیقا به سمتِ سرِ دکتر ژانگ چانیول نشانه گرفته بود. این آرامشِ مطلق و غیرانسانی در برابر حجم عظیمی از خون و مرگ، نه از سرِ شجاعت، بلکه زاییده ی همان نقصِ پنهان در بادامکِ مغزی او بود؛ حفرهای سرد که به او اجازه میداد مرگ را تنها به عنوان یک معادله ی حلشده بنگرد،
نه فاجعه. با خونسردیِ یک مجسمه، به آن منظرهی خونین خیره شد، گویی تنها نظاره گرِ رنگ آمیزی دیوارهاست. سپس با لحنی بیتفاوت به زبان انگلیسی گفت: –تو واقعاً دردسر بدی بودی دکتر ژانگ ماحی هیچگاه خود را برای یادگیریِ زبان های زیادی زحمت نمیداد؛ در دنیای او، آدم ها صرفاً وسایلی برای رسیدن به هدف بودند و او، زبانِ کارایی و قدرت را بر زبان های مرسوم ترجیح میداد. از این رو، یکی از اعضای تیمش که نزدیک ایستاده بود، – جوونگکوک – بیدرنگ آن پیامِ آخر را با همان سردی، به زبان کرهای برگرداند. زحمتِ حرف زدن را به زبان دشمن نمیکشید؛ دشمن باید به زبانی میمُرد که او انتخاب میکرد. درست در آن کسری از ثانیه که انگشت ماحی بر ماشه، سنگینی خود را حس میکرد، نوایِ ناگهانی و دیجیتالِ ساعت اش، صدایی کاملا ناهنجار و نامرتبط، سکوتِ مرگبارِ مرزِ گرجستان را درید.
صدایِ آن زنگ، با آهنگی سطحی و شاد چونان تذکری بی رحمانه، جهانِ بیرونی را به این کشتارگاهِ یخزده احضار کرد. شبِ تولدش بود. او دخترِ پرسفونیِ شهریور بود؛ همان الههی زیبایی که باید در آغازِ پاییز، به اجبار به عالمِ زیرین و تاریکی سفر کند ماحی دندانهایش را بر هم سایید که صدایِ آن در گوشِ خودش گنگ شد؛ با صدایی که اندکی لرزشِ خشمِ شخصی و تنهایی در آن موج میزد و دیگر صرفاً حرفهای نبود، رو به دکتر ژانگ مغلوب گفت: –بخاطر تو دکتر ژانگ، من شبِ تولدم از خانواده ام دورم بدون درنگِ دیگر، تیری آتشین را مستقیم و با دقتی مهلک به سمت قلب ژانگ شلیک کرد ماحی از فرازِ جسدِ ژانگ جیمین، نگاهش را چرخاند و به سه سایه ی وفاداری که در این سال ها چونان اعضایِ جدا نشدنیِ پیکر او عمل کرده بودند، خیره شد. ساواش ترکی های، جونگکوک کرهای و سونیای هندی همان کسانی بودند.
که آتشِ مشترکِ عملیات آنها را به هم جوش داده بود؛ یک واحدِ عملیاتیِ چهار نفره که پیوندشان، فراتر از دستوراتِ سازمان، محکم بود. ساواش فارغ از درام و خون، قمقمهی نقرهایاش را از جیب بیرون کشید. آن مایع تند، حکمِ یک مُسکِنِ ارزان را داشت برای همهی این بی منطقی ها. جرعه ای نوشید و نگاهی به جسدِ ژانگ انداخت. -ببین چقدر بدشانسیم که وقتمون رو صرفِ یه نفر کردیم که از ارتفاعِ میز ناهارخوری هم کوتاهتر بود…. میدونی ملکه؟ میتونستیم به جای این گندکاری، لبِ ساحل دراز بکشیم و به فلسفه ی وجودِ خرچنگ ها فکر کنیم. باید بهمون اسکارِ حماقت بدن ماحی لبخندی به حرف های همیشگیِ ساواش زد و رو به سونیا و جونگکوک، خطابشان کرد: عکس جنازشون رو بندازین و انگشت ژانگ رو بِبُرین تا برای سازمان ببریم. خسته نباشید بچه ها این دستوراتِ سرد و روتین، آخرین پرده از وظایفِ ماحی در UNHRDO بود.






























