دانلود رمان بی تو میگیره نفسم از کوثر شاهینی فر کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 626
خلاصه رمان : صدای قیژ مانندی من را از آن رویای واقعی که خیلی از وقوعش نمی گذشت بیرون کشید و نگاه خیره ام را از تک شاخه گل رزی که زیاد هم شاداب نبود گرفت و به راست کشیده شد. دختری جوان با دلبری صندلی را عقب کشیده بود و پسرک هم با ذوق به او…
قسمتی از داستان رمان بی تو میگیره نفسم
بعد از فشار دادن دکمه ی پنجم و بسته شدن در به خودم در آینه نگاه کردم. رنگ پریده و بی آرایش. لاغرتر شده بودم و این را دوست نداشتم، او هم دوست نداشت. باید فکری به حال خودم می کردم. دست برده و دسته ای از موهای بلوند شده ام را که عجیب با پوست سفیدم همخوانی داشت و کمی از آن از شال سیاه رنگم بیرون زده بود به داخل هل دادم و دوباره به چشم های عسلی ام خیره شدم. یک جمله در سرم تکرار شد و تکرار شد.. « این چشمها … بگو تمام تو ماله منه، دلم میخواد دنیا بهم حسادت کنه … حتی خودم به خودم .. » دینگ … آسانسور ایستاد و در باز شد. آب دهانم را قورت دادم و کمی هم سنگریزه … سنگ ریزه های حسه شکستنم می خواستم ذره ذره آب شود بغضی که در گلویم میرفت تا باز شود و اشک شود.
نفس عمیقی کشیدم و بیرون رفتم. صدای پاشنه ی کفش هایم خطی عصبی می کشید روی اعصابم و کلافه ام کرده بود. امروز برای بار هزارم خودم را به باد فحش گرفتم بابت به پا کردن آنها به سمت اتاق روبه روی در آسانسور رفتم و دستم به دستگیره نرسیده صدای همراه با ناز و کرشمه ی منشی گوشم را نوازش داد خانوم جوانمرد. آقای جوانمرد توی دفترشون منتظر شما هستن. میرم پیششون. ممنونم. لبخندی زد و من وارد اتاقم شدم در را نبستم و به سمت میزم رفته و بعد از پیدا کردن پوشه ی آبی رنگ و چک کردن کامل بودن مدارک، بیرون رفته و جواب نگاه منشی را با لبخند دادم و به سمت راهرویی با طول کم انتهای سالن راه افتادم. هر بار با گذشتن از این راهرو چشمم را به دو تابلوی روی دیوار میدوختم دو تصویر متفاوت.
یکی یخ و یکی گرم تابستان و زمستانی که با هم خیلی فرق داشت. نگاهم را گرفتم و به سمت در برگشتم. با بند انگشت اشاره ام به در زدم. نمی دانم دوبار بود یا سه بار اما با صدای خشکی که میگفت بفرمایید. وارد شدم. با دیدنم ایستاد و لبخند زد. نگاهم را از روی لپ هایی که فرو رفتگی نداشت و از لب های کمانی که نشان از لبخند میداد گرفتم …. من دلم به دنبال یک نشانه ی قدیمی بود. عصبی از افکاری که دوباره امروز به طرز وحشتناکی به من حمله کرده بودند به چشمانی که همرنگ چشمانم بود و شباهتش مو نمیزد و ثابت میکرد که اگر برادرم نیست، حتما پسر عموی من است … خیره شدم. – سلام. سلام. چرا اونجا ایستادی؟ بیا بشین. طبق عادت قدیمی، از وقتی که همه چیز عوض شده بود.